درس صد و چهارم دیات
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم
خود مادر ساقط کرده است یا جانی به مادر جنایتی کرده است که مادر جنینش را قبل از ولوج روح اسقاط کرده است. این یک قسم بود. قسم دیگر این بود، جنین را مادرش اسقاط کرده است به واسطهی جنایتی که بر مادرش وارد شده است، ولکن اختلاف است در اینکه این جنین، اصلاً روح به او دمیده شده بود، حیّ بود ولج فیه الروح بود، یا این که نه جنین بلا روح بود. هنوز روح به او وارد نشده بود که این تارةً ما بین ولی جنین و ما بین جانی اختلاف میافتد و ٱخری این است که نه، ولی جنین و هکذا جانی اقرار میکند و خطاء، در مانحن فیه خطاء محض است، اقرار این جانی برای آن عاقله مسموع نیست، حکم چیست؟ بیان کردیم. ولی اگر بیّنه داشته باشد اثبات میکند حیات را و آن وقت جنینی که روح دارد او دیهاش را عاقله میدهد با بیّنه؛ و اگر بیّنه نداشته باشد جانی دیهی جنین را میدهد. ما بقی اگر اقرار کرده است او را هم میدهد، اقرار نکند خودش باید بدهد، جانی اقرار کرد عاقله نافذ نیست خطاء محض است، ولکن باید خودش بدهد وجهش را هم گفتیم که اصل اولی دیه بر گردن متلف است. این عاقله در صورتی که بیّنه بوده باشد بر دعوا نافذ است بر عاقله، اقرار جانی باشد نافذ نیست. بحثش را گفتیم.
الان شق دیگر را میگوئیم؛ شق دیگر این است که جنین متسالمٌ علیه است مابین اطراف وقتی که مادر انداخت به واسطهی جانی که به مادرش جنایت زد، مادر این جنین را انداخت، جنین آن وقت مرد روح داشت، همان وقتی که جنایت وارد شد و مادر این جنین را انداخت آن وقت مرد، یعنی جنین بی روح باشد قسم اول است نیست، مشکوک بشود که قسم ثانی بود بحث کردیم او هم نیست، جنینی است که روحدار بود روحش رفت. ایشان میفرماید: در این صورت آن جانی قاتل است، قاتل جنین است، روح داشت. منتهی اگر متعمد باشد و قصدش زدن آنطور باشد که جنین بمیرد مادر نمرده، نسبت به جنین قاتل متعمد است و اگر نه قصد قتل نداشته است، ولکن قتل اتفاق افتاد و سقط شد و مُرد، در این صورت قاتل، قاتل شبه العمد است و اگر نه، زدنش هم مختصر بود زدنی نبود که مادر بچه را بیندازد، ولکن انداخت او هم مرد، اینطور لا یقتل بود فعلش، اینطور بوده باشد، عاقله باید دیه بدهد. این قاتل است و کذاست.
محقق در عبارتش دارد: و هکذا، یعنی قاتل عمدی میشود، خطائی میشود و شبه العمد میشود، آن وقتی که بچه روح داشت آن جنین روح داشت، ولکن مادر انداخت روحش در نرفت همین با روح ماند بدون حرکت، مضمنتاً، یعنی بدون حرکت ماند، ولکن زنده است و مات، مرد آن هم همینطور است اگر قصد جانی این بود که این را بکشد، قتل عمدی است نه، قصدش نبود ولکن فعل قاتل سقط نبود، منتهی فعل واقع شد اتفاقاً این هم مرد، شبه العمد است. اگر فعلش قاتله نبود به مادر هم آنطور نزد اما این بچه افتاد و کذا اگر صحیح بیفتد، ولکن این صحیح که میافتد بی حرکت نیست، ولکن این سقط نمیماند این میمیرد، چرا؟ چون انداختنش قبل از شش ماه است. بچهای که قبل از شش ماه بیادازند او نمیماند. در این2 صورت هم محقق میفرماید: قتل عمدی میشود، شبه العمد میشود، خطائی میشود. در تمام اینها بنابر مسلک محقق و مشهور قصاص میشود از جانی در عمد، در شبه الخطا دیه گرفته میشود در عاقل هم دیه گرفته میشود، چون که مسلم است مابین اتلاف که حیّ بود بعد مُرد. به آن نحوی که بیان کردیم.
بناءً علی ما تقدم در آن هفتهی سابق، در ما نحن فیه عمد هم باشد جانی قصاص نمیشود، چون صبی اگر کسی را بکشد از صبی قصاص نمیشود، مثل مجنون. چون که قصاص نمیشود از صبی این مسلم است که از صبی قصاص نمیشود، از عمد الصبیِ خطاءٌ یحمله العاقله، تحمله عمد صبی، صبی سنگ را بردارد عمداً کسی خوابیده من این را میکشم، این هیکلش خیلی بد است، زد کشت. اولیای مقتول صبی را قصاص نمیکنند، دیه هم گرفته نمیشود ولو صبی مال داشته باشد، عاقله دیهاش را میدهد. تحمله العاقله، عمد صبی را عاقله به دیه متحمل میشود. این صبی لا یقاد منه است. در آن صحیحه امام× فرمود: من لا یقاد منه لا یقاد له، صبی را اگر کسی بکشد، جنین لازم نیست چهارده ساله است هنوز بالغ نشده است. دوازده ساله است، کشته نمیشود. دختر هشت ساله است کشته نمیشود، اگر او را کشتند هم جانی او هم کشته نمیشود. این بنابر ما ذکرنا.
ایشان میفرماید: ویلزمه الجانیه فی جمیع حالات، روح داشت به مجرد این انداختن مرد، یا نه بعد مرد یا قبل از شش ماه مرد تمام شد، میگوید: و تلزمه، یعنی جانی را لازم میشود واجب میشود کفاره قتل کأن اگر کفاره قتل عامد بوده باشد قصد داشته باشد، کفاره قتل عمدی؛ اگر خطائی بوده باشد شبه خطا بوده باشد نه، او کفاره خطا را باید بدهد، کفاره عمدی جمع مابین خصال است. منتهی عبد نیست، صوم شهرین و اطعام ستین مسکین میماند. آن یکی کفاره مترتبه است، اول عتق او نشد صوم شهرین، کسی صوم شهرین را نمیتواند بگیرد، ضعف دارد، متتابعین هم باشد نمیتواند بگیرد، باید اطعام بدهد، این مترتبه است. ایشان میگوید: کفاره باید بدهد، ولکن بعضیها در این کفاره اشکال کردهاند، چه عمدش بوده باشد، چه سهوش بوده باشد، خطا بوده باشد، کفاره لزومی ندارد، چرا؟ چون که هم آیهی مبارکه که: و من قتل مؤمناً و من غیر نفسٍ أو فسادٍ فعلیه عتق رغبه است، این من قتل مؤمناً است. مؤمن را بکشد، آخر آن کسی که خصوصاً اخیری باشد شش ماه نشده سقط شده است مرد، نمیماند به او مؤمن نمیگویند. اصلاً این تام الخلقه که شش ماه بوده باشد روحی دمیده باشد روحش مستقر بشود، میماند. روح اینطور سقط غیر مستقر است، چون که میمیرد لا محالاً، نمیماند. این را من قتل بمیرد، جانی به این را این نمیگیرد، وهکذا در روایات مؤمن است من قتل رجلاً است، من قتل نفساً است. النفس بالنفس، این نفس نبود حیات مستقر نبود، این نمیماند. اما آن شخصی که قاتل است او همینطور است نفس مستقری دارد.
ـ تابع پدر و مادر میشود، این مؤمن حکمی است، یعنی در بعضی احکام تابع پدر یا مادرش است. اگر کافر بشود یکی از پدر و مادرش تابع آن نیست، تابع مسلمان است. اما تابع است در آن احکامی که دلیل دارد. در کفاره اگر بود جنین قتلش موجب کفاره است، ولو اطلاقی بود میگیریم، والا گفتیم مؤمن یعنی مؤمن حقیقتی که ایمان داشته باشد. ظهور در این دارد، بچه ممیز را میگیرد که میفهمد ایمان را، اما بچهای که حتی کمتر از ممیز است، جنین نیست در او هم اشکال است. کفاره ثابت بشود. بدان جهت این بحث موکول به بحث کفارات است انشاالله میرسیم در همین بحث کفارات. در همین کتاب بحث کفارات قتل است، آنجا بحث خواهیم کرد.
ـ دیهی کامل باشد دلیل داریم، نفس است در صحیحهی ظریف نقل کرد، کلماتی که از مولانا امیرالمؤمنین× بود، گفت: تا مادامی که روح دمیده نشده است میت دینار است در مرد و زن، فرقی ندارد در جنین قبل ولوج روح، ولوج روح شد مرد باشد، 1000 دیه نفس، زن باشد دیهی نفس زن که نصف 1000 دینار500 دینار است. او هر جا دلیل داشتیم ملتزم میشویم، در کفاره میگوئیم دلیل نداریم. عنوانی که در روایات کفاره است و در آیهی مبارکه است این صورت را نمیگیرد، تا حال بحث ما این بود که این جنین تلف شده است به واسطهی جنایت جانی بر مادر، جنایتی وارد کرده است بر مادر چیزی نشده است، مادر همان است و بلند شد، ولکن بچه را انداخت.
الان بحث ما این است که نه یک جانی هست یک شخص آخر، جانی به مادر زد مادر طفل را انداخت، ولکن طفل نمرد زنده بود مادر هم که گفتیم سر حال است، چیزی به او نشد. کسی عدواتی که با پدر و مادر این جنین داشت رفیق جانی میگوئیم، این کشت این جنین را، فقها در کتابشان مثال زدند به قطع الرأس، قطع رأس الجنین. وقتی که او انداخت، سر او را برید کشت. محقق (قدس الله نفسه الشریف) قسم را که بعد از جنین است این را متعرض میشود، میگوید: تارةً محرز است، آن مادر را که زدند جنین را انداخت جنین حیاتش مستقر بود اتفاقا مادر که هست جنین را چیزی نشده خودش حفظ کرد این جنین را انداخت، جنین حیاتش مستقر بود اتفاقاً مادر جنین را که چیزی نشده بود چون خودش این جنین را حفظ کرده بود، به جنین هیچ چیزی نشد و افتاد، سالم ماند، حیاتش مستقرّ است. استقرار حیات میدانید یعنی چه؟ یعنی اگر مرضی و سبب قتلی موجود نشود این میماند، عمر میکند، معلوم است که جنین اینطور است. ولکن آن شخص دیگر که غضب داشت از پدر و مادر چاقو دستش بود سرش را برید یا کشت او را، ایشان میگوید: در این صورت قاتل این شخص ثانی است که سرش را بریده یا کشته خفهاش کرده، ولکن اولی قاتل نیست نه عمداً نه خطاءً، نه شبه العمد نه خطای محض، او نیست. چون حیاتش مستقر بود، فقط او را تعذیر میکنند که حاکم حکم میکند بر اینکه حبس بکنید او را یا بزنید، دیگر اینطور فسادی نکند. کسان دیگر را اذیت نکند. بچه اگر تلف نشد به زدن او، ولکن این تعدی به مادر است، تعذیر دارد و خودش هم معصیت کرده چون که ظلم است زدن او را، عاصم است معصیت کرده و تعذیر دارد.
واما نه، این که مادر را زد بچه را انداخت به زمین، بچه خودش در حال جان دادن بود، خودش همینطور است، ولکن این شخص دیگر چنان عصبانی شده بود که صبر نکرد آن شخص جنین روحش در برود با چاقو سرش را برید یا با دستش خفه کرد، ایشان میفرماید: در این صورت که آن جانی آن طور مادرش را زده است که از جنین حیات مستقر رفته است، قاتل اوست. عمدی بوده باشد حکمش بر اوست، خطائی بوده باشد، شبه الخطا دیه باید خودش بدهد، اگر خطاء محض بوده باشد باید عاقلهاش بدهد، واما در این صورت دوم سرش را بریده و دیهی رأس المیّت را دارد، دیهی جنین را دارد، چون به واسطهی زدن اولی این بچه مرده حساب میشود، چون که مرده حساب میشود این دومی چیزی را نکشته فقط سر جنین را بریده، قطع رأس المیّت 100 دینار است، دیهاش دیهی جنین است. یا اگر او را خفه کرده است، قاتل حساب نمیشود. چون حیات مستقره نداشت، آن کسی که حیات مستقره را از بین برده او قاتل حساب میشود. ایشان اینطور میفرماید.
و در ما نحن فیه یک جای تأملی هست، برای آنکه اگر یادتان بوده باشد، این مسئله گذشت. مثلاً آنهایی که سکتهی مغزی میکنند فی زماننا هذا، این ها را میبرند در مستشفی و مریضخانه، و آن دستگاه تنفس را به او وصل میکنند، هر کس برود میگویند: سکتهی مغزی کرده است یا غیر مغزی فرقی نمیکند سکته کرده است، ولکن هنوز زنده است، قلبش کار میکند. ولو به واسطهی این کار میکند، این اگر نبود رفته بود. بدان جهت میگویند: الان زنده است کسی را که گفتیم این دستگاه را بکشد که نفس میزنند، دیگر نفسش قطع بشود بعد از کشیدن، گفتیم در او شبهی قتل است. بناءً اگر حساب این بوده باشد که جنین روح دار آن حیات مستقره را از بین برده، ولکن این سرش را برید، قبل از او تمام کرد این قاتل حساب نمیشود با این حساب نمیخواند. بدان جهت گفتیم در قتل حیوان همینطور است، حکم منصوص است صحیحه، صحیحهی زراره است، یا موثقهی سماعه، یکی از اینهاست. اگر گوسفندی را در بالای کوه رو به قبله ذبح کردند، بعد از ذبح کردن هنوز جان دارد، غلتید حرکت کرد چون ذبح به او وارد شدع آمد افتاد در آب، وقتی که افتاد رفت ته آب، خفه شد، یا افتاد در آتش جانش در رفت. گفتیم از امام پرسیدند، امام امام در جوابش گفت: نه بخورند لحمش را، چرا؟ چون که در زمانی که زنده بود ذبح بر او واقع شد، او مزکا است، میته نیست، بنابراین حساب باید بگوئیم نه دومی که سرش را برید اگر قاتل باشد، باید بگوئیم که این میته است، چرا؟ چون که این دومی سرش را برید خودش هم بدون بسم الله عمداً رو به قبله نکرد، چون که آب بود، در مانحن فیه میته باید بشود، و حال اینکه میگویند مزکا است. این شبه را ما سابقاً کردیم، در بحث قصاص گفتیم این که در باب قصاص قتل انسان میگویند در باب حیوان ملتزم نیستند به این، کسی که حیات مستقره را از بین برد، آن کسی بود که ذبح کرد آن بالای کوه، ولکن آن کسی که نفسش را قطع کرد او آتش و آب بود، او که آدم نیست قصد ذبح ندارد، آب که بسم الله نگفته است؛ این در ما نحن فیه باشد.
ببینید عبارت را برای شما میخوانم، محقق میفرماید: ولو ضربها فعلقته، اگر جانی مادر را زد، فعلقته، مادر هم آن جنین را انداخت فمات، عند سقوطه، این مال جنین است که روح دارد و محرز است عند سقوط مرده است، فضارب قاتلٌ یقتل ان کان عمداً و یضمن الدیه فی ماله ان کان شبیهاً، یقتل ان کان عمداً را اشکال کردیم که اینجا جای قصاص نیست، یضمن دیه فی ماله ان کان شبیهاً و یضمنه العاقله ان کان خطاءً، چون محرز است که زنده بود. و کذا لو بقیه ضمناً و ماتة، افتاده بود بی حرکت، وضعش وضع فاسدی بود، بی حرکت و مات، یعنی حیات مستقره رفته بود مرد، أو وقع صحیحاً، همه چیزش صحیح بود حرکت هم میکرد و کان ممن لا یعیش مثله، مثلش عیب نمیکند، یعنی قبل از اینکه شش ماه تمام بشود سقط کرد، دیگر این باقی نمیماند. در این صورت همینجور است اینها هم عمدی میشود، شبه العمد میشود، خطاء محض میشود. و تلزمه الکفاره فی کل واحدةٍ من هذه الحالات ذکرنا ما فیها، که کفاره هست یا نیست. ولو علقته حیًّ، این هم قسم چهارم. ولو علقته مادر جنین را بیندازد حیًّ، فقتله آخر، آن شخص دیگر که عصبانی بود او بکشد این جنین را. فان کان حیاته مستقرةً، آن وقت القاء حیات جنین مستقر بود، چیزی نشده بود آن شق ثانی، مادرش نگه داشت او را، فان کان حیاته مستقرةً فثانی قاتل فلا ضمان علی الاول، اولی ضمان ندارد، فیعذر، این همین بود که گفتیم در حیوان و انسان فرق میکند بنابه کلماتنا، ان لم یتکن مستقرةً، مستقر نبود، در این صورت فالاول قاتلٌ، اولی که حیات مستقره را از بین برد، او قاتل است و الثانی عاصم و یعذر لخطائه، این معصیت کرده است.
ولو جعل حاله، این شق پنجم است، این را هم بگوئیم این را تمام کنم. نمیدانیم این چهطور است، بگذارید اول یک مثالی بگویم، ذهن شما را حاضر کنم، بعد در ما نحن فیه این حرف را بگویم، مثلاً یک کسی در بیرون سرما بود خودش را پیچیده بود به پتو خوابیده بود، شب بود. یک نفر آمد، عمداً و متعمداً چاقو برداشت و شکم او را پاره کرد، مُرد، یا گلویش را گرفت با این لحاف یا پتو تمام شد، بعد پاسدارها دیدند این را فوراً دویدند این را گرفتن بردند به محکمه، رسید به محکمه قاضی گفت: چرا آدم را میکشی؟ گفت: من آدم نکشتهام این خودش مرده بود، من این کار را کردم. زنده نبود، یعنی من قاتل نیستم، او خودش موت داشت. خودش مرده بود، مرده را که نمیکشند. مرده را قطع عضو میکنند و من فشردم این را چیزی نشد، یا اگر قطع رأس مرده است، قاضی احتمال میدهد چون که مرده بوده باشد یا معتاد بوده، مریض بوده، در سرما بوده، سرما کشته این را، احتمال میدهد قاضی. این را چهطور حکم میکند؟ در ما نحن فیه که قطعاً قصاص نیست، قصاص موضوعش قتل عمد است. این قتلش ثابت نیست، فرضاً عمدش ثابت بشود. در مانحن فیه قصاص نیست.
وقتی که قصاص نشد در مانحن فیه دیه میگیرد، یک آدم مالدار بود دیه میگیرند او را، میتواند بگیرد استصحاب بگوید که من آن وقتی که قاضی نشده بودم، استصحاب خواندم، این یک وقتی اینجا خوابیده بود، حیات مستقره داشت. من نمیدانم وقتی که گردن این را میفشرد آن حیات مستقره باقی بود، استصحاب گفت: لا تنقض، فرمود: لا تنقض الیقین بشک، آنجا وقتی که قاضی این را گفت یک کسی میگوید آقای قاضی، شما چرا این حرف را میزنید؟ استصحاب حیات مستقره اثبات میکند که این مرد قاتل است، اصل مثبت است، حیات مستقره اگر واقع بوده باشد آن زمان عقلاً لازم است که قاتلش این است، این لزوم عقلی است، حکم شرعی نیست و اصل مثبت اگر خوانده باشی که اصل مثبت حجیتی ندارد. بدان جهت اگر آن قاضی انصاف داشته باشد میگوید: راست میگویی، دیه را هم نمیشود به این اثبات کرد که حیات مستقره را از بین برده است. این را نمیشود اثبات کرد. بدان جهت در ما نحن فیه شیخ در جایی که دو نفر هستند، یکی مادر را زده وقتی که مادر را زده بچه را انداخته بچه مرده، دومی هم خفه کرده، آن اولی که جنایت وارد کرد مادر جنین را انداخت، نمیدانیم حیات مستقره از بین رفت به آن انداختن یا نه حیات مستقرهاش باقی است، اگر حیات مستقره رفته او قاتل است، دومی نه قاتل نیست. واما اگر نه حیات مستقرهاش باقی بود، دومی قاتل است. محقق از شیخ طوسی نقل میکند، ببیند، میفرماید: ولو علقته حیًّ و قتله الآخر فان کانت حیاته مستقرةً فالثانی قاتلٌ و لا ضمان علی الاول و یعذر وان لم تکن حیاه مستقرةً فالاول قاتلٌ و الثانی معاصم یعذر لخطائهه، ولو جهل حاله حین ولادته، حال جنین مجبور بشود آن وقتی که مادر میزاید یعنی القا میکند، حین الولاده، قال شیخ سقط القود، چون که با احتمال نمیشود کسی را قصاص کرد، دو نفر هستند، محتمل است اولی قاتل باشد، محتمل است دومی.
قال الشیخ سقط القود لاحتمال، چون که احتمال است این باشد محرز نیست و علیه الدیه، یعنی آن کسی که بچه را انداخت، دیه بدهد. بعضیها اینطور معنا کردهاند و علیه، یعنی بر دومی دیه است، دومی که دیه شد این یک قول است و علیه الدیه یعنی در این مورد دیه است، یعنی نصفش را این اولی میدهد و نصفش را آن مرد ظالم دومی که ظلم کرده است او میدهد، آن جانی اول نصفش را میدهد. جماعتی دیگر در مسئله احتمال قرعه هم هست که قرعه میاندازند قاتل کیست؟ ایشان میگوید: قال الشیخ سقط القود، یعنی قصاص ساقط میشود لاحتمال و علیه الدیه، این علیه مجمل است که به اولی بر میگردد دومی یا در این مورد دیه است که از هر دوتا میگیرند. در مانحن فیه شما میدانید آنهایی که میگویند از دومی میگیرند استصحاب حیات مستقره میکنند، میگویند: آن وقتی که انداخت قبل از انداختن حیات مستقره داشته، بعد از انداختن نمیدانیم آن حیات مستقره هست باقی مانده بود یا نه، استصحاب میگوید باقی مانده بود. این اشکالش این است که ثابت نمیکند دومی قاتل است، اصل مثبت است.
اگر در واقع حیات مستقره بوده باشد مثل آن شخصی که در آن پتو بود اگر زنده باشد این شخص قاتل است، ولکن استصحاب اینکه یک وقتی اول شب که میخوابید زنده بود، آن وقت هم که گلویش را فشردن زنده بود، اثبات نمیکند که آن که آمد او را خفه کرد او قاتل است، اثبات نمیکند اصل مثبت است. یکی از این مثالهای اصل مثبت همین مسئله را میگویند که آن کسی که ملفوف به لحاف است او را دو نصفه بکنند آن کسی که دو نصفه کرده، میگوید: مرده بود من جنایت بر مرده وارد کردم، استصحاب میگوید: نه زنده بود، تو آدم کشتی، نه به این استصحاب قاتل بودن و قتل ثابت نمیشود. این هم اینطور است. در ما نحن فیه حکم چه میشود؟ جماعتی گفتهاند القرعة لحل امر المشکل، در ما نحن فیه امر مشکل است و در ما نحن فیه قرعه میاندازیم که کدام یکی قاتل است. این را کرات عرض کردم، روایاتی که در قرعه وارد است دو قسم است، یک روایات خاصه است، در موردی گفته قرعه بیندازید، میگوئیم: شارع گفته قرعه بیندازید، در این مورد میاندازیم، بعضی موارد هست نه. اما عمومات قرعه که القرعة لکل امر المشکل، معنایش این است که کما اینکه مرحوم آخوند در کفایه گفته است آن امر من حیث الحکم الواقعی و ظاهری مشکل میشود، نه حکم واقعی محرز است، نه حکم ظاهری آن محرز است، هیچ کدام نیست. در این صورت وقتی که اینطور شد قرعه میاندازند.
واما اگر حکم ظاهری معلوم شد، شبهه نیست به حکم ظاهری عمل میکنند. در رسائل مفصل خواندیم در کتب عروه هم خواندیم، اقسام مسئله را مفصل خواندیم. دو نفر بودند یک شلوار میپوشیدند دو نفر رفیق بودند، میپوشیدند. بعد از زمانی در او یک منی دیدند، نمیدانند این منی از این رفیقش است یا از خودش است، نمیدانند. از او هم پرسید گفت: من نمیدانم از من است یا از توست. شخص ثالث هم که این را نپوشیده، این ها علم اجمالی دارند که یکی از آنها جنب است وظیفهشان چیست؟ وظیفهشان این است که هر کدام وضو میگیرد نماز میخواند. چرا؟ چون که هر کدام استصحاب عدم جنابت دارد. خداوند متعال فرموده است: اذا قنت من الصلاة اغسلوا وجوهکم، این خطاب به عامة المکلفین است. هر کسی که فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم، امر به وضو است. بعد جنب را خارج کرده است، و ان کنتم جنباً و دهّروا، یعنی اگر جنب باشی وظیفهی تو غسل است، آن غسل کردن را معلق کرده بود، غسل کردن را بر محدثی که در روایت هم دارد، اذا کنتم من نوم، موثقه دارد. انسان بلند شود محدث باشد برای نماز وضو باید بگیرد، مگر این که جنب باشد، میگوید هر دو تای ما شب خوابیدیم بلند شدیم باید نماز صبح بخوانیم. محدث هستیم استصحاب هم میگوید که جنب نیستیم، هر کدام استصحاب دارد. بدان جهت این شخص وضو میگیرد. غسل به هیچ کدام واجب نیست.
اینجا هم همینطور است آن کسی که قاتل است از او دیه میگیرند یا از او قصاص میکنند، استصحاب میگوید: این قاتل نیست. این در اطراف علم اجمالی که اصول نافیه را ثابت میکند، از آن جایی تثابت میکند که مخالف قطعیه علمیه بر مکلف واحد لازم بیاید. اینها که دوتا وضو گرفتهاند یکی از آنها مخالفت کرده، کدام؟ معلوم نیست. این محذوری ندارد. بدان جهت میدانند بعد از وضو گرفتن که تکلیف واقعی را یکی مخالفت کرده، چه کسی مخالفت کرده است؟ آنکه قبیح است اغلب و شارع در او ترخیص نمیدهد، او مخالفت قطعیهای را مکلف واحد بکند. بگوید این عناهه سابقاً خمر نبود این الان هم خمر نیست. هر دوتا را بخورد. این مخالفت قطعیه کرده است، خمر خورده است. یکی از آنها خمر است، آنجا که لازم بیاید از جریان اصول نافیه مخالفت علمیه، آن اصول نافیه جاری نمیشود. مخالفت علمیه من مکلف الواحد، واما دو تا مکلف بوده باشد اشکال ندارد، مردی زنی میگیرد و میگوید بیا تو زن من هستی، مدتی از خانه رفته بودی الان پیدایت کردم، زن میگوید: من تو را اصلاً نمیشناسم، اینها رفتند پیش قاضی، قاضی در ما نحن فیه ـ آن روز شرح دادم ـ که علم به واقع ندارد، علم به واقع داشته باشند حکم میزنند، حکم به علم است، علم وجدانی نه اطمینان. علم ندارد قاضی میگوید: که اصل این است که وقتی این زن، زن این نبود، استصحاب میگوید این الان زنش نیست. آن مرد میگوید: یک وقتی مرد این زن نبود، الان هم نیست، قاضی میگوید بروید هر دو تا آنکه مرد میگوید تو زن من هستی، مرد برو بیّنه بیار تا این زن را تحویل تو بدهم ببر؛ آن هم که بیّنه ندارد، قسم میخورد این زن، قسم به خداوند این مرد را من نمیشناسم. این حکم میکند که این زن تو نیست، حکم ظاهری معلوم است. اینجا که قرعه نمیاندازند ببینیم قرعه بیندازیم ببینیم این زن اوست یا نه، او مرد این است یا نیست.
بدان جهت در ما نحن فیه هر جا حکم ظاهری معلوم شد، جای قرعه نیست مگر در آن مورد دلیلی بر خود جریان قرعه قائم بشود، مثل آن مسئلهی بعدی که مولودی شده است، پدرش را نمیداند کیست، دو مرد است، مادرش را وطی کردهاند به وطی که زنا نیست، چون یک چیز زنا باشد او هرج است او به شوهر لاحق میشود.
والحمد الله رب العالمین.