درس صد و هفدهم دیات

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم

فرض کردیم در مواردی که مولا عبد را آزاد کند و عتق واجب شرعی بشود بر مولا، در این صورت آن عبد معتق سائبه می‌شود. مولا نمی‌تواند ولاعی داشته باشد بر آن عبد و اگر عبد قهراً علی المولا آزاد بشود، مثل اینکه مولا عبد را تنکیل کرده است، آن هم سائبه است و مولا نمی‌تواند ولاعی داشته باشد. این عبدی که مولا نمی‌تواند در عتقش به او ولاع داشته باشد، ربّما عتق واجب نیست. تنکیلی هم قهراً آزاد بشود نیست، ولکن خود مولا تبری می‌کند از ولاع آن عبدی که مستحباً او را آزاد می‌کند.

می‌گوید: انت حرٌّ فی سبیل الله، آن وقت لیس علیَّ من ولاعک شیءٌ، در این صورت عبد می‌تواند در این صور رجوع کند به شخص آخری که مولای معتق نشد با شخص دیگر ولاع ضمان الجریره ببندد، عقد ولای ضمان الجریره این است این دو نفری که هستند یکی به دیگری می‌گوید فرقی نمی‌کند ایشان از طرف این عبدی بوده باشد که حرّ شده و مولا بر او ولاع ندارد، او انشا کند، بگوید: عقدْتک علی ان تکون جریرةٍ علیکَ، آن وقت و جریرتک علیَّ، چون که با آن شخصی که عقد ولاع ضمان الجریره می‌بندد آن هم اولاد ندارد، مثل این عبد آزاد شده است که کسی هم ندارد. می‌گوید: تو ولاع داشته باش که جریره من به عهده توست و جریره تو هم به عهده من است. در این صورت علی أن ترثنی و أرث منکَ، تو از من ارث ببری مالم را، من از تو ارث ببرم.

 ولکن این را بدانید این عمده در انشا جریره است، آن جنایت است که صادر می‌شود که جریره تو به عمده‌ی من است و جریره من به عهده توست. در بعضی جاها اثرش این است که ارث هم همین‌طور می‌شود؛ ارث این شخص بر او می‌شود، می‌رسد. وارث ندارد و ارث او هم به این شخص می‌رسد. ولکن این در جائی است که هر دو مسلمان بوده باشند و اگر انسان عقد ضمان الجریره را با کافر ذمی، کافر ذمی نباشد حکم کافر حربی را دارد، احترامی ندارد. و اگر عبد ذمی بوده باشد می‌تواند اولی که اعشا می‌کند، عقدْتک علی ان تکون جریرتکَ علیَّ باشد، ـ کافر ذمی ـ و جریرتی علیکَ،  این را بگوید. اما ارث را هم می‌تواند بگوید ، و علی أن ترثنی منک، از تو کافر ذمی ارث ببرم، ولکن کافر ذمی نمی‌تواند ارث ببرد، چون که شرط اسلام شرط ارث، این است که تساوی در دین است. چون کافر ذمی ارث نمی‌برد از مسلمان.

این را عرض کردیم که در این عقد ضمان الجریره است، عبد آزاد بشود این شرط نیست، نوعاً این‌طور می‌شد، ولکن دو تا حرّ، بالاصاله حرّ هستند، منتهی نه اولاد دارد او و نه این اولاد ورثه دارد، ورثه نسبی ندارند. آن‌ها هر دو هم غریب هستند در این وطن یا غریب نیستند ولکن اولادی ندارند در جای دیگر در وطن اصلی هم؛ این عقد را موجود می‌کنند در این صورت. سابقه‌ی عبدیتی ندارند عیب ندارد، صحیح می‌شود. چرا؟ چون عرض کردیم در صحیحه هشام که در ضمان الجریره وارد شده است، او دلالت دارد بر اینکه دو تا حرّ بالاصاله می‌‌توانند این عقد ضمان الجریره را ببندند، و این اشکالی هم ندارد. در آن صحیحه‌ی هشام این است که إذا ولیّ الرجل فله میراثه و علیه معقلته، این ولاع ضمان الجریره است، ولاع عتق را هم می‌گیرد، ولاع حکمش این است.

 در صحیحه‌ی هشام‌بن سالم این‌طور است، روایت چهارمی، در جلد 17، باب ولاع ضمان الجریره و الامامه، در این باب است، باب اول است: و عنه عن محمد‌بن عیسی عنه برمی‌گردد به علی‌بن ابراهیم کافی نقل می‌کند، باز عن علی‌بن ابراهیم عن محمد‌بن عیسی عبید عن ا‌بن أبی عمیر عن هشام‌بن سالم عن أبی عبدالله×، إذا ولیّ الرجل و عن رجل فله میراثه و علیه معقلته، اینکه در بعضی کتاب علما گفته‌اند: إنشائش به ارث تنها ولاع ضمان الجریره ذکر نشود اشکال دارد، به جهت این است که در آن کافر ذمی درست درنمی‌آید باید ولاع ضمان الجریره گفته بشود. إذا ولی الرجل عن الرجل فله میراثه و علیه معقلته، این یک صحیحه است. صحیحه‌ی دیگر در ما نحن فیه این است روایت پنجم است در این باب: و باسناد الشیخ عن الحسن محبوب عن علی‌بن رئاب عن أبی عبیدة الحزاء (رضوان الله علیه)، قال سألت أباعبدالله×، عن رجل أسلم فسوا لا إلی رجل من المسلمین، کافری مسلمان شد، این کافر اولادش، عشیره‌اش همه کفار است، این مسلمان شد چه کنم من یک سرپرستی داشته باشم، نفس کشید، ان رجل أسلم فسوا لا إلی رجل من المسلمین، نه عبد إلی رجل من المسلمین، که معنایش این است که رجل از المسلمین، حرّ می‌شود. قال إن ضمن عقله، اگر دیه‌ او را ضامن شد و جنایتش را ضامن شد، ورثه و کان مولا، آن رجل مسلمان که رفته پیش او، او مولایش می‌شود. در این صورت ولاع ضمان الجریره پیدا می‌کند. بدان جهت لا أذنّ، کسی مخالفت بکند در اینکه ضمان الجریره فی زماننا هذا آن شخصی که وارث ندارد، یا کافری است آمده مسلمان شده است با آن عشیره‌اش، اولادش، ورثه‌اش همه کفار هستند. در این صورت با رجل مسلمانی در این بلد اسلام عقد ضمان الجریره پیدا کند، این آثار به او بار می‌شود. جنایتی از او سر زد یا از آن یکی با آن مسلمان که عقد کرده است متحمل می‌شود، هر کدامش هم مُرد آن دیگری وارث می‌شود، در او کلامی نیست؛ بدان جهت این اثر عملی مهم است. اگر عقد ضمان الجریره نشد، شخصی آمد مسلمان شد، عقد ضمان الجریره نبست از بلاد کفر آمده بود، مسلمان شد همین‌طور زندگی می‌کرد در مسجد آنجا کفش‌کنی می‌کرد، مواظب بود بعد مرد، چون کافر بود مسلمان شد غریب هم بود، خیلی پول گیرش آمد. مردم خیلی کمکش می‌کردند، بعد اتفاقاً مُرد، این مالش، من مات ولا وارث له من قرابةٍ، وارث مسلمان که خودش مسلمان شده، و لا زوج، زوجی هم نشد، و لا معتق، معتقی هم نشد ضامن جریره هم نشد، فمیراثه للامام، میراثش به امام می‌رسد، مراد از امام، امام معصوم نیست، یعنی بیت المال می‌شود. میراثش را می‌گذارند به بیت المال، آن کسی که بیت المال در ید اوست، از بیت المال می‌شود و بر صلاح باید صرف بکنند، میراث این را صرف می‌کند در آن راه‌هایی که صلاح بدانند، مثل اینکه یک مسجدی می‌سازند به نام او، مسجد فلانی که اسمش صدقه‌ی جاریه بشود یا باید بشود. بلکه انشالله می‌رسید و می‌بینید اگر شخصی وصیت به جمیع مالش بکند، بگوید: من جمیع مالم را وصیت کردم در این راه صرف بشود، اشکال ندارد صرف می‌شود. نافذ است وصیتش، وصیت در ثلث نافذ است، آن کسی که به نحوی وارث ندارد، ضمان جریره هم ندارد، او وصیت بکند مالم در این راه صرف کن می‌شود. دلیلش هم صحیحه محمد‌بن یحیی است، در باب وصیت که همین‌طور وصیتی کرده بود از امام هم پرسیدند، امام فرمود: به وصیش عمل می‌شود. اگر زوجه داشته باشد، حق زوجه را می‌دهند، ربع می‌دهند اولاد ندارد. مابقی را صرف در این جهت می‌کنند. این را گذشتیم.

معلوم شد ولاع ضمان الجریره بعد از او ولاع امامت است، امام× اگر حاضر بوده باشد، که آن روات و ولادَش است در بلاد، و اما مثل زمان ما، کسی که امور حسبیه رجوع به او می‌شود، او صاحب بیت المال است. در ما نحن فیه این مالی که وارث ندارد وصیت هم ندارد که اگر وصیت داشته باشد نافذ است، وظیفه‌اش این است که مالش صرف بشود در آن بیت المال. که او هم به نظر حاکم شرع است، هر طوری که دید روایت محمد‌بن یحیی و صحیحه را دید و دید که عمل می‌شود به او دلالتش درست است، سندش درست است، مدلولش هم درست است ملتزم می‌شود به او، این را گذشتیم.

 بعد محقق، صاحب الشرایع آن را که ذکر می‌کند در باب عاقله آن‌ها را ما متعرض خواهیم شد، او را متعرض می‌شویم. از چیزهایی که می‌گوید، می‌گوید: این را بدانید در ما نحن فیه یک جراحاتی هست آن جراحات به سر و صورت وارد می‌شود، و آن جراحات هم که خطاءً محض وارد بشود که مورد عاقله است، خطائی است، جنایت خطائی است عاقله متحمل می‌شود، عاقله نشد خود شخص متحمل می‌شود، که خواهیم گفت جنایت، جنایت خطائی است. این زخم‌هایی که به سر و صورت وارد می‌شود اینها را شجاج می‌گویند. زخم‌هایی که اسمش شجّه است، یعنی جراحتی که شجه نام دارد. تارةً این اینها جراحاتی است که در سر نیست، در بدن است. این جراحات در سر اسم خاصی دارد، هشت تا تقسیم کرده‌اند جراحت را که بر سر و صورت است به هشت قسم، آن‌ها اگر خطاءً صادر بشود دیه‌اش دیه‌ی خطایی می‌شود. اگر آن نحو از جراحت مثلاً انسان جرحی بزند به سر یا به صورت که به استخوان برسد، حتی هر استخوانی که در بدن هست او را یک پرده‌ای پوشانده است آن پرده را هم بدرد، که سفیدی استخوان معلوم بشود که ظاهر بشود. این را می‌گویند شجّه موضحه، یعنی وضح دارد آشکار دارد، استخوان دیده می‌شود. این طور جراحات در سایر بدن دیه‌اش نصف جراحاتی است که در سر است، همان جراحاتی که در سر وارد می‌شود اگر در بدن وارد بشود نصف دیه‌ی آن‌هاست، مثل اینکه کسی استخوان کسی را جرح وارد کرده است در بدن، این استخوانی که در ساق است سفیدی آن پیدا شده و پرده‌اش هم دریده شده است، این موضحه می‌شود در بدن. این در ما نحن فیه نصف دیه‌ی سر است، یعنی ید که ید واحد است، دیه‌اش 500 دینار است، این موضحه در ما نحن فیه به حساب اوست، نصف دیه‌ی سر است.

در روایات دارد: اگر این‌طور زخم در سر و صورت یا در بدن، خطاءً واقع شد هشت قسم کرده‌اند، این هشت قسم یک قسمش یقیناً به گردن عاقله است، چون که در قتل خطایی و جنایت خطایی عاقله متحمل می‌شود، یک قسمش قطعاً عاقله است. اما یک قسمی که نه از موضحه قبل است، سمحاق است، بازغه است، اینها اسامی دارند، منتهی مفصل است. خارصه به آن که پوست سر را بریده است که فقط پوست را بریده می‌گویند، دومی دامیه است، دامیه یعنی به گوشت رسیده خون آمده، متلاحمه است، متلاحمه یعنی گوشت را خیلی بریده است، بعد سمحاق است، این چهار تا فوق موضحه است. بعد از او موضحه است، هاشمه است، هاشمه این است که استخوان را شکسته، استخوان سر شکسته است. علف خشک را هشم می‌گویند، که می‌شکند. بدان جهت این استخوان هم شکسته است اسمش هاشمه است این جراحت. بعد منقله است، استخوان یک دقت می‌شکند از جایش تکان نمی‌خورد؛ یک وقت می‌شکند خورده‌اش هم پریده است جای دیگر، خورده‌اش یکی یا چندتا خورده پدیده است، این را منقله می‌گویند. معمومه، سر را زده است، استخوان شکسته به آن مغز رسیده، ولکن مغز می‌دانید دیگر او پوشش دارد با پوست که دیده‌اید، او نبریده به معمومه رسیده، ولکن معمومه نبریده است، که معمومه اگر بریده بشود شفایش خیلی زحمت دارد. بدان جهت تا مادامی که نبریده است منقله است، آن وقت معمومه است، یکی دامغه است که مغز اصلاً داغان شده آن خیلی نادر است اعجاز می‌خواهد زنده بشود.

 این دیه‌ای که در موضحه و مافوقش، یعنی دیه جراحت بیشتر است، آن‌ها را عاقله ضامن است. اشکالی ندارد، چون که عاقله متحمل می‌شود به آن جنایت خطایی محض. بر آن شخص جانی نیست. بر آن عاقله‌اش است. و اما در آن ما فوق، یعنی قبل از موضحه که سمحاق است، متلاحمه است، دامیه است، خارصه است، یک مقدار پوستش خراش برداشته است، اینها هم خطاءً صادر بشود به عهده عاقله است، مثلاً در خارصه و فیها فئیرٌ، یک شتر باید بدهد به آن کوچکی‌اش نگاه نکنید، آن یکی دوتا، آن یکی سه تا، آن سمحاق چهار تا، موضحه هم پنج تا شتر است. آن پنج شتر را آن أشدّ از او را عاقله متحمل است. اما آنکه قبل از موضحه است که چهارتا می‌شود، عاقله او را متحمل می‌شود یا نمی‌شود؟ این مسئله اختلافی است. محقق می‌گوید: و تُحَمل العاقله دیة الموضحة و مازاد قطعاً، آنکه دیه‌اش بیشتر از اوست که به حد مردن و اینهاست، اعجاز می‌خواهد زنده بشود همه آن‌ها را عاقله متحمل می‌شود، دیه دارد. و هل تُحَمِّل ما نقصَ، آنکه از موضحه ناقص‌تر است، کمتر است. سمحاق است آن چهارتا، و هل تحمل ما نقص قال فی الخلاف نعم، و منع غیر خلاف، شیخ در غیر خلاف منع کرده است و هو المروی، هو یعنی منع، یعنی عاقله او را متحمل نمی‌شود و هو المروی هو، معلوم شد یعنی آن منع که روایت شده است و غیر أن فی الروایت ضعفاً، می‌گوید: این روایت شده است ولکن فتوا نمی‌دهم من محقق، چون در روایت ضعف است. این را فتوا می‌دهد ایشان. منشأ فتوا چیست که در ما نحن فیه ایشان می‌فرماید و فی الروایت ضعفاً.

 یک صحیحه‌ای داریم، آن صحیحه در ما نحن فیه باب أنه لا یحمل علی العاقله الّا الموضحة و ساعداً، ساعداً یعنی دیه‌اش بیشتر است، و حکم مادون السمحاق، مرحوم صاحب وسائل خودش مجتهد علی الاطلاق بود؛ این روایات را که جمع کرده است خودش مثل شیخ مجتهد بود؛ مثل صدوق (علیه الرحمه) جمع کرده این روایات را؛ آن جاهایی که روایت صاف است حکم فتوا می‌دهد. می‌گوید: لا یحمل علی العاقله ألی الموضحه و ساعداً، که آن بیشتر است و حکم مادون السمحاق، آنجایی که روایت معلوم نیست، واضح نیست. آنجا می‌گوید حکم ما. یعنی به عهده توست اگر مجتهد هستی که خواهی گفت. آن صحیحه‌ی أبی ولاد است، تعبیر می‌کنند از این صحیحه به صحیحه‌ی أبی مریم. آن صحیحه‌ی أبی مریم این‌طور است، در باب پنجم عاقله، روایت اول است: محمد‌بن یعقوب عن علی‌بن إبراهیم عن أبیه عن ا‌بن فضال عن یونس‌بن یعقوب عن أبی مریم، این ابی مریم انصاری است، عبدالغفار (رضوان الله علیه) هم نجاشی هم علامه، علامه که خیلی اهمیت ندارد، نجاشی توثیق کرده است، عن أبی جعفر×؛ قضا امیرالمؤمنین×، أن لا یحمل علی العاقله الّا الموضحة و ساعداً، موضحه از آنکه دیه‌اش بیشتر است آن‌ها را متحمل می‌شود، و قال مادون السمحاق أجر الطبیب سوی الدیه، امام× می‌فرماید: در این روایت آنکه دون السمحاق است، یعنی سمحاق و دونش، چه‌طور که در آیه‌ی مبارکه در ارث، و ان کانو إخوه، یعنی دوتا و بیشتر، این هم نظیر اوست مادون السمحاق یعنی سمحاق و مادون سمحاق. یعنی سمحاق که از موضحه کمتر است و مادون السمحاق، آن‌ها اجر الطبیب سوی الدیه، غیر از دیه أجر طبیب است.

محقق چرا می‌گوید این روایت ضعیف است؟ بعضی‌ها حمل کرده‌اند به‌ ابن فضال، این ابن فضال، علی‌بن ابراهیم عن أبیه عن ابن فضال، این حسن‌بن علی‌بن فضال است، پدر علی‌بن فضال است، این احمد و محمد و علی، پدرشان حسن‌بن علی‌بن فضال است. این حسن‌بن علی‌بن فضال که علی‌بن ابراهیم پدرش از او نقل می‌کند، فطحی بود، اشکال نداشت مثل پسرش، ولکن در اواخر رجوع کرد فطحیت، نوه‌ی زراره با این مکالمه‌ای داشت، بالاخره شهادت داد این برگشت از فطحیت. حتی آن وقتی که جان می‌داد گفته بود که من برگشتم از فطحیت، همان عبدالله‌بن أفطح را من نمی‌شناسم. بدان جهت روایت بنا بر روایت نوه زراره، این برگشته است. بدان جهت نوه‌ی زراره از اجلا بود. او که شهادت داد پسر اینکه علی‌بن فضال است، او می‌گفت: پدر من عدول نکرده از فطحیت، تا آخر. بدان جهت گفته‌اند: این نوه زراره أسف قولاً‌ است از قول علی‌بن فضال که پسر این است. بدان جهت این روایت من حیث سند صحیح است.

 پس مناقشه کردن، که حتی صاحب  جواهر و دیگران هم گفته‌اند که اگر عدول نکرده است از فطحیت می‌شود موثقه، ثقه است و روایت موثقه می‌شود. این اشکالی که محقق می‌گوید در روایت به نظر قاصر ما اشکالش این است. در این روایت وارد شده است که غیر از اینکه آن جانی باید دیه بدهد، چون این حمل نمی‌شود به عاقله‌ این. جانی خطایی محض که به خطایی محض این جنایت را کرده است، لا یحمل علی العاقله إلا الموضحه و ساعداً، یعنی کمتر از موضحه او به عاقله حمل نمی‌شود، مجانی هم که نمی‌شود، این سرش را خون آورده کذا کرده یا بدنش را. در این صورت خود جانی باید بدهد، چون امر اولی و قاعده اولیه این است که استفاده می‌شود از قول خداوند این است که هر جانی متحمل جنایت خودش است. وَ لَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ اُخْرَی، اینکه عاقله متحمل است این خلاف این قاعده است. اینکه قرآن تخصیص می‌خورد عمومش اطلاقش قید می‌خورد. از این سوریات است که خداوند متعال در ما نحن فیه در آن قتل خطایی حمل کرده است که عاقله متحمل می‌شود و روایات بیان کرده این را، از آیه‌ی شریفه هم استفاده می‌شود: و دیة المسلَّم الی اهلها، این است، بدان جهت در ما نحن فیه این قاعده اولیه این است. این در موضحه و اثقل از او رفعیت شد، که باید عاقله بدهد. اما مافوق قبل از او أخذ به همان قاعده وَ لَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ اُخْرَی، به او تمسک می‌شود.

 اشکالی که محقق در ذهنش است به نظر قاصر ما این است که و مادون السمحاق أجر طبیب سوی الدیه، غیر از آن دیه‌ای که جانی می‌دهد أجر طبیب را باید بدهد. این را کسی ملتزم شد دیه چون عوض جنایت است؛ وقتی که دیه را گرفتن از جانی یا از غیر جانی فرق نمی‌کند از عاقله گرفتند، چیز دیگر نمی‌توانند مطالبه کنند. روی این اصل است که کسی جنایت را وارد بشود مجنی علیه را بودند مریض‌خانه با گرانی طبابت این مریض‌خانه آن قدر خرج کردم، بعضی‌ها فکر می‌کنند آن دیه را که داد طبیب و اینها که خرج کرده اینها را هم باید بدهد این غلط است. چون دیه را شارع عوض تعیین کرده به آن جنایت. جنایت وقتی که دیه‌اش را داد دیگر تمام شد. این روایت می‌گوید: نه اجر الطبیب سوی الدیه، غیر از دیه‌ای که داده می‌شود أجر طبیب، این را نمی‌شود ملتزم شد. این اشکالی که در این روایت است در این أجر الطبیب است که أجر الطبیب را نمی‌شود ملتزم شد، چون شارع تهدید کرده است دیه را بر عوض جنایت و جنایت وقتی که عوضش گرفته شد، کأن جنایت واقع نشده است. عوض قرار داده شارع، جمع بین العوض و المعوض که نمی‌شود جنایت واقع شد عوضش را گرفت.

ـ شارع تهدید کرده، عوض این جنایت این است این دیه است. این فکر ساختنی است، یعنی این‌هایی که در اختیار ما این اصحاب ائمه گذاشته‌اند، این روایات را گذاشته‌اند، این قرآن مجید این احکامی که دارد، این شخص باید این را صاف کند تا حکم را در بیاورد، من این را که می‌گویم شارع حدّ قرار داده است. مثلاً یک پیرمردی که شیعه هم نیست، مُرد، او را شارع 10 هزار درهم دیه‌ای او قرار داده است. 10 هزار درهم هم در مقابلش 1000 دینار قرار داده، این 1000 دینار خیلی بیشتر از 10 هزار درهم است، در این زمان. شارع تهدید قرار داده. شارع وقتی که حد قرار داد گفت: مخیّر است یا 1000 دینار بدهد یا 10 هزار درهم، من نباید اعتراض کنم مولا این قدر حد قرار داد.

 بدان جهت در مریض خانه هم خرجش بیشتر شد، ربّما بیشتر نمی‌شود، بیشتر شد، بیشتر بر خودش است. بر خودش واجب است نفسش را احیا کند، نفسش را نگه بدارد از تلف، بر خودش تکلیف است این مربوط به دیه نیست. اشکال در این روایت از این جهت است، بدان جهت در ما نحن فیه این را گفته‌ایم، اگر روایت دو حکمی داشته باشد، یک حکمش را نمی‌شود ملتزم شد. در ما نحن فیه که نمی‌شود ملتزم شد از روایت رفعیت نمی‌شود، وقتی که از روایت رفعیت نمی‌شود عمل می‌شود. می‌ماند کلام ما در ما نحن فیه در این که دیه‌ی خطا در سه سال أدا می‌شود.

انشاالله.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شرح کتاب القصاص

تنقيح مباني الشرايع كتاب القصاص استاد الفقهاء والمجتهدین آیة العظمی المیرزا جواد التبریزی ره

شرح کتاب المکاسب(جلد الاول)

ارشاد الطالب فی شرح المکاسب ( جلد الاول) استاد الفقهاء والمجتهدین آیة العظمی المیرزا جواد التبریزی ره

َشرح کتاب الحدود

تنقيح مباني الشرايع كتاب الحدود  استاد الفقهاء والمجتهدین آیة العظمی المیرزا جواد التبریزی ره

شرح کتاب الصوم

تنقيح مباني الشرايع كتاب الصوم  استاد الفقهاء والمجتهدین آیة العظمی المیرزا جواد التبریزی ره

صورة الدروة الصیفیة – سوريه

صور من اختتام الدروة الصیفیة فی حسینیه و مکتبه ایت الله العظمی میرزا جواد التبریزی– سوریه – السیدة زینب (س)

شهر الرمضان

السبت اول یوم من شهر رمضان المبارک مطابق  August 23, 2009 ( السنة المیلادیة )

مجلس توسل و عزاء (صور)

مجلس توسل وعزاء ( بیت  الفقیه المقدس المیرزا جواد التبریزی (ره) ) دار الصدیقة (س)

نصائح دينية (1)

1 . ما هي نصيحتكم حول الحث والاهتمام بالقرآن الكريم؟
2 . ما هو نظركم حول حقيقة الحب والتولي للنبي .. ؟

كتاب الصلاة

المبحث الأول: في احكام القراءة.   المبحث الثاني: في الاجزاء والشرائط المبحث الثالث: في صلاة الجمعة والنوافل.