درس شصت و چهارم – سلسله دروس شهادات

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

اگر شاهدین شهادت دادند بر طلاق إمرئه‌ی که زوج تو، تو را طلاق گفته است، و بعد این مرأة اعتداد عدّه نگه داشت و بعد خودش را به شخص آخری تزویج کرد؛ ثمّ آن زوج اول حاضر شد و آن زوج اول طلاق را انکار کرد گفت این زن من است. در این فرض صوری متصوّر می­شود، صورت اولي این است که اصل حاکمی حکم نکرده بود بأنّ هذه المرأة مطلّقةٌ، شاهدین نزد زن شهادت داده بودند و بما اینکه این بیّنه برای زن حجّت است، مثل سایر موضوعات یکی هم طلاق زوجش هست روی این اساس ترتیب اثر داد، عدّه نگه داشت و بعد از عدّه نگه داشتن خودش را به شخص آخری تزویج کرد؛ ثمّ زوج که آمد گفت من طلاق نگفته بودم، ظاهر شد به آن دعوای زوج و به آن قراینی که ذکر کرد این شهادت شاهدین، شهادت زوری بود، شهادت به بطلان بود. در این صورت اگر نصّی هم نبود ما حکم به بطلان نکاح ثانی می­کردیم؛ چون حیث اینکه طلاق لم یَقَعْ! آن شاهدینی که شهادت داده بودند معلوم شد شهادتشان شهادت دروغ بود، تزویر بود.

 روی این حساب شهادت وقتی که شهادت زور شد و بطلانش معلوم شد، این زن ذات بعل بود و از شوهر ثانی جدا می­شود و حرمت ابدی پیدا می­کند اگر آن مرد ثانی دخول کرده باشد، و زن مستحق مهر المثل می­شود، حیث آنکه از روایات مبارکات که روایات کثیره­ی هم هست استفاده شده است که استحلال فرج موجب ضمان است؛ یعنی اگر کسی به زنی دخول کند منتها زنا نبوده باشد كه «لا مهره لبغيٍ»؛ اگر زنا بوده باشد زن زانیه بوده باشد مهری ندارد و فرض در ما نحن فیه این است زن به مقتضای این بیّنه كه است تزویج به این شخص ثانی کرده است. دخول شخص ثانی موجب ضمان است و این مهر المثل را باید از شوهر بگیرد.

 و بما اینکه از روایات استفاده کردیم شاهد زور ضامن است آن مالی را که بر شخصی اتلاف کرده است، روی این حساب آن مهر المثل شاهدینی که به زور شهادت داده بودند شوهر از آن شاهدین می­گیرد. اگر آن زن از شاهدین گرفت فهو، و اگر از زوج گرفت که ضمان بر او هم هست او برمی­گردد از شاهدین می­گیرد. تا این‌جا احتیاج به نص و چیزی ندارد.

یک صورت که صورت ثانیه است آن صورت ثانیه این است که حاکم حکم کرده بود و بعد از حکم الحاکم زن اعتماداً علی حکم حاکم عدّه نگه داشت و بعد از عدّه نگه داشتن خودش را تزویج به غیر کرد، و فی مابعد بما اینکه زوج آمد و ادعا کرد بر اینکه شاهدین دروغ گفته­اند من طلاقی نگفته­ام و معلوم شد که شهادت شاهدین شهادت زوری بود این معلوم شد؛ در این صورت هم مثل صورت اولي است چون این حکم اثری ندارد. حکمی که فی مابعد معلوم شود مدرک قضایی نداشت و شهادت، شهادت مزوّره بود و شهادت، شهادت زور بود در این صورت مسئله­اش گذشت کشف می­شود که حکم قاضی اول لم ینعقد. روی این اساس مهر المثل را در ما نحن فیه باید زوج ثانی بدهد و قرار آن مهر المثل علی ما استفیداً من روایات شهادت الزّور، قرار مهر المثل بر این شاهدینی هستند که شهادتشان شهادت زوری بود. این هم یک صورت است.

 آن صورت دیگری که در ما نحن فیه هست، آن صورت دیگر این است که نه، بیّنه نزد حاکم شرع شهادت داد که زوج این مرأة این مرأة را طلاق گفته است و بعد از اینکه شهادت اینها که تمام شد به میزان شرعی حاکم به حصول الطلاق حکم کرد و این عدّه نگه داشت بعد شوهر کرد، بعد شاهدین رجوع کردند، نه اینکه معلوم شد که شهادت، شهادت زوری بود، احدهما او کلاهما، رجوع کردند که در رجوع گفتیم انتقاض حکم نمی­آورد، شاید این شاهدینی که رجوع کردند این رجوعشان دروغ است، در رجوع دروغ می­گویند، آن شهادتشان شهادتی بود در آن زمان هم عادل بودند و شهادت دادند و میزان قضا تمام شده است و حکم به حصول الطلاق کرده است، بعد در این صورت این شاهدین رجوع کردند یکی رجوع کرده یا هر دو رجوع کرده است.

 در این صورت آن طلاق که به حکم حاکم ثابت شده است آن نقض نمی­شود. حکم حاکم نقض نمی­شود این زن هم نمی­تواند به شوهر اول رجوع کند شوهرش همان شوهر ثانی است که عدّه نگه داشته است، بعد ثبوت الطلاق بعد به او تزویج کرده است.

 کلام این بود که در این صورت که شاهدین رجوع کردند چیزی به شوهر دومی یا اولی نباید بدهند غرامت، چرا؟ نسبت به شوهر دومی که جای غرامت نیست، شوهر دومی است مهر باید بدهد شوهر دومی. و اما شوهر اولی اگر دخول کرده بود تمام مهر را باید به این زن می­داد، چه طلاق بگوید چه نگوید و اگر دخول نکرده بود نصف المهر بر ذمّه­اش مستقل بوده باید به زن بدهد، چه طلاق بگوید چه نگوید. نسبت به نصف المهر استقرار ضمان داشت. شاهدین وقتی که شهادت دادند بر اینکه مرد اول طلاق گفته اگر بعد الدّخول اوست که چیزی شاهدین نباید بدهند تمام مهر به عهدۀ شوهر است، طلاق بدهد یا ندهد. اینها دروغ بگویند یا اشتباه کنند یا نکند. و اگر دخول نکرده نصف المهر را باید به او بدهد، چون به نکاح نصف المهر ثابت می­شود و این هم نکاح کرده است و به حکم حاکم هم طلاق گفته است. طلاق هم ثابت شده است چرا نصف المهر را بدهند به شوهر اول، در مواردی ممکن بود نکاح فسخ شود، این در این مورد این حرف‌ها نمی­آید اینجا مورد، مورد طلاق است. طلاق گفته است قبل الدّخول نصف المهر مستقرّ به ذمّۀ زوج اول است، او را باید بدهد. این هم این صورتی هست که حاکم حکم کند و حکمش تمام شود.

 از ما ذکرنا معلوم شد در صورتی که شاهدین به موت زوج شهادت بدهند، و بعد از اینکه شاهدین به موت زوج شهادت داده بودند، زن عدّه نگه داشت و به شوهر دیگر خودش را تزویج کرد، بعد آن شوهر اول گفت من كَیْ مرده‌ام من زنده­ام، آن حکمی که در فرضین در صورتین اولتین گفتیم که حکم باطل می­شود منحل می­شود، بطلان حکم اینجا معلوم است. موت حاصل نشده است. بدان جهت در این صورت این شاهدین به شهادتشان نکاح ثانی باطل است، اگر دخول کند آن مرد ثانی حرمت ابدی می­آورد، نکاح به ذات البعل مع الدّخول است. حرمت ابدی می­آورد و زن مستحق آن مهر المثل است، مهر المثل را هم باید شاهدین بدهند. منتها اینجا احتیاج به روایت ندارد.

 واما آنکه در ما نحن فیه روایات است آن‌ها را بحث می­کنیم که ببینیم آیا از آن روایات زایداً علی ما ذکرنا یک تعبّد دیگری شده است یا تعبّد دیگری نشده است. یک مطلبی مقدّمتاً بگویم بعد شروع روایات کنم، آن مطلبی که مقدّمتاً عرض می­کنم او این است که ما دربحث قضا ذکر کردیم فقها ذکر کرده­اند اگر حکم حاکم علی الغائب بشود، یعنی مدّعی علیه غایب است و حاکم در غیاب مدّعی علیه حکم به او کرده است، چون مدّعی بیّنه آورده بود روی آن بیّنه حکم کرد بر علیه مدّعی علیه، مدّعی علیه خودش هم غایب است. هر وقتی که آن مدّعی علیه آمد او می­تواند واقعه را تجدید کند؛ یعنی اگر خدشه­ای در بیّنۀ مدعی دارد که بیّنه تمام نیست، مثلاً بیّنه دارد که این شهود فاسق هستند و امثال ذلک یا بیّنه­ای معارض با بیّنۀ اینها دارم، كه بیّنۀ اینها از حجّیّت بیفتد. «علی الغائب علی حجّتهِ اذا حضر»، وقتی که غایب مدعی علیه آمد او علی حجّتهِ است. بدان جهت اگر مرد که حاکم حکم کرده زنش را طلاق گفته است، بعد آمد گفت من طلاق را نگفته­ام، این اصلا حکم علی الغایب بود، حکم علی الغایب نافذ نیست به آن نفوذی که دیگر قابل تجدید قضا و مخاصمه نبوده باشد. بدان جهت اگر بیّنه اقامه کرد معارض با آن بیّنه­ای که شهادت داده است طلاق گفته است آن بیّنه را از کار می‌اندازد. و هکذا سایر احکامی که آنجا عرض کردیم او در ما نحن فیه هست.

 مورد بحث روایات این است که شوهر غایب بود و شاهد به شهادت دادند که شوهرت تو را طلاق گفته و زن عدّه نگه داشت، بعد خودش را تزویج به مرد دیگر کرد، که ببینیم آیا در این صورت هم که مدعی علیه زوجه است، غایب بود حکمی در روایت بر خلاف آنکه گفته شده است در حکم علی الغایب نکته­ای هست یا نکته­ای نیست، ذکر می­کنیم. این روایات را بخوانیم تا ببینیم مستفاد از این­ها چه می­شود.

پرسش:

[…]

پاسخ:

شاید این را دروغ می­گویند، شاید الان كه می‌گویند اول دروغ گفتیم این را دروغ می­گویند این کشف نمی­کند از بطلان الحکم انتقاض الحکم. آن شهادت زور این است که مسئله‌اش گذشت علم برای قاضی پیدا بشود که آنکه حکم کرده بود روی شهادت آن‌ها، شهادت آن‌ها شهادت بالباطل بود، و الّا خود اینها که بگوید ما تعمّدنا عمداً دروغ گفتیم این رجوع می­شود، منتها رجوع تعمّدی. در مثل الطّلاق این رجوع تعمّدی که می‌گویند عمداً شهادت گفتیم این یا اخطأنا، گفتیم موجب ضمان نمی­شود. رجوع در باب الطلاق. وقتی که این‌طور شد شوهر هم آمده ادعا کرد این زن من است، ادعایش مسموع نیست، برای اینکه شوهر در حالی که شوهر است بگوید طلاق گفتم یا نگفتم مسموع است. و اما ثابت شده است که طلاق گفته است، دیگر شوهر نیست، الان قولش مسموع نیست. بدان جهت اگر اینها فقط رجوع کردند انتقاض حکم سابق نمی­شود. مثل سایر موارد که رجوع موجب انتقاض نمی­شود. البته رجوع بعد از حکم الحاکم که فرض این است بعد الحکم الحاکم است موجب انتقاض نمی­شود. و اما در صورتی که شوهر غایب بوده باشد آن وقتی که حکم به طلاق گفته است، بعد حاضر شد آن وقت گفتیم که این حکم حکمی قابل تجدید است این واقعه، آنجا آمد گفت که من طلاق نگفته­ام و اینها بی‌خود می‌گویند مثلاً بیّنه اقامه کرد بر اینکه اینها اصلاً وقتی که من طلاق را می­گوید نزد من نبودند و امثال ذلک، در ما نحن فیه همین‌طور است که حکم ثابت نمی­شود، یعنی حکم منتقض می­شود حکم علی الغائب است. و اما شوهر هم حاضر بود و غایب هم نبود و در سفر هم نبود بعد از اینکه شاهدین این را حکم کردند و قاضی حکم کرد، حاضر شد و منکر شد. گفت: من طلاق نداده­ام این موجب نقض نمی­شود.

پرسش:

[…]

پاسخ:

این را می­گوییم که آن طلاق واقع شده است اگر در عدّۀ رجعیه است می­تواند رجوع کند. کلام این است که عدّه تمام شده به مرد دیگر شوهر کرده است، کلام ما این است. و الّا اگر در عدّه باشد رجوع می­کند انکارش طلاق را رجوع است، در باب طلاق هم علما گفته­اند که اگر مرد انکار کند طلاق را در ایام العدّه، انکارش رجوع است. کلام این است که عدّه تمام شده و این تزویج به شخص دیگر کرده است. کلام ما این بود که ببینیم از روایات حکمی بر خلاف این حرفی که گفتیم ثابت می­شود یا این از روایات چیزی ثابت نمی­شود.

 یکی از روایات در باب سیزده از ابواب الشهادات، روایت اولی، صحیحۀ ابراهیم عبد الحمید است. گفته­اند ابراهیم ا‌بن عبد الحمید واقفی است اگر واقفی بوده باشد موثّقه می­شود، شخص ثقه­ی است. «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عَبْدِ الْحَمِيدِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام) فِي شَاهِدَيْنِ شَهِدَا عَلَى امْرَأَةٍ بِأَنَّ زَوْجَهَا طَلَّقَهَا» شاهدین شهادت دادند بر زنی که شوهرش طلاق گفته است، «فَتَزَوَّجَتْ»؛ این زن هم تزویج کرد یعنی عده نگه داشت بعد تزویج کرد، «ثُمَّ جَاءَ زَوْجُهَا» زوجش آمد، «فَأَنْكَرَ الطَّلَاقَ»؛ طلاق را انکار کرد. «قَالَ يُضْرَبَانِ الْحَدَّ» به این‌ها حد زده می‌شود «وَ يُضَمَّنَانِ الصَّدَاقَ لِلزَّوْجِ» مهر را که همان باید مهر المثل بشود، مهر المثل را بر آن زوج ثانی ضامن می­شود. وَ يُضَمَّنَانِ الصَّدَاقَ لِلزَّوْجِ مراد زوج ثانی است «ثُمَّ تَعْتَدُّ» بعد از آن عدّه نگه می­دارد این زن که دخول شده زوج ثانی دخول کرده است. وطی شبهه است، وطی به شبهه عدّه دارد. از آن وطی به شبهه عدّه نگه می‌دارد، «ثُمَّ تَرْجِعُ إِلَى زَوْجِهَا الْأَوَّلِ[1].»؛ به زوج اولش رجوع می­کند.

 در این روایت فرض نشده است که شاهدینی که شهادت داده بودند این زن بعد از حکم الحاکم تزویج کرد، حاکم حکم کرد به ثبوت الطلاق، این حکم حاکم فرض نشده است. اگر کسی بگوید که نه در این موارد حکم حاکم مفروض الوجود است، این یضربان الحدّ در اینجا که در این روایات ذکر شده است، این قرینۀ بر این است که شهادتشان شهادت زور بوده باشد این بعد معلوم بشود «فِي شَاهِدَيْنِ شَهِدَا عَلَى امْرَأَةٍ بِأَنَّ زَوْجَهَا طَلَّقَهَا فَتَزَوَّجَتْ ثُمَّ جَاءَ زَوْجُهَا فَأَنْكَرَ الطَّلَاقَ قَالَ يُضْرَبَانِ الْحَدَّ» این در صورتی است و الا اگر آن‌ها بگویند ما شنیدیم این بی‌خود انکار می­کند، حدّ چرا زده بشود؟ به مجرّد انکار زوج که حدّ زده نمی­شود. این يُضْرَبَانِ الْحَدَّ قرینۀ بر این است که معلوم شده است به انکار الزّوج و به قراینی که با انکار زوج است معلوم شده است که شهادت اینها شهادت زوری بوده است. شهادت باطل بوده است. در ما نحن فیه نکاح اولی صحیح است چه حاکم حکم کند چه نکند، حاکم حکم کند هم همین‌طور است حکم بکند هم شهادت الزّور کشف می­شود که حکم باطل بود از اول منعقد نبود.

پرسش:

[…]

پاسخ:

بیّنه حجّت است این‌طور بیّنه حجّت است، «إِنَّمَا أَقْضِي بَيْنَكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ[2]»‏؛ عرض می‌کنم که در روایاتی که داشت، قضا بالبیّنه می­شود از آن روایات استفاده کردیم و غیر آن روایات که عمده­اش همان روایات بود که شاهدین عادلین قطع نظر از قضا بیّنه است. بدان جهت مدرک قضا واقع می­شود. بدان جهت کلّ موضوع به بیّنه ثابت می­شود. انّما در مورد مخاصمات است که احتیاج به فصل الخصومه است كه به حکم حاکم احتیاج دارد. به مجرد قیام البیّنه فصل الخصومت نمی­شود باید حاکم فصل کند قضاوت کند و واقعه را فیصله بدهد.

پرسش:

[…]

پاسخ:

عرض می­کنم اینکه می­گویند حدّ جاری شده است این معنایش عبارت از این است كه این قرینۀ‌ی این معنا است که شهادتشان شهادت زوری بوده.

پرسش:

[…]

پاسخ

عرض می‌كنم می­گوید اگر این‌طور بوده باشد اولاً حکم حاکم فرض نشده است… تا شاهد بیاید نزد زن یک چایی بخورد می­گوید سکینه خاتون شوهرت طلاق گفته خاک برسرت. این وقتی که شاهدین عادلین شد قولش معتبر می­شود در روایت حکم حاکم ندارد. این يُضْرَبَانِ الْحَدَّ كه می­گویند ندارد که شاهدین چیزی گفته­اند، «فِي شَاهِدَيْنِ شَهِدَا عَلَى امْرَأَةٍ بِأَنَّ زَوْجَهَا طَلَّقَهَا فَتَزَوَّجَتْ ثُمَّ جَاءَ زَوْجُهَا فَأَنْكَرَ»، نه اینکه شاهدین رجوع کردند. به انکار زوج، زوج که انکار کرده آن‌ها حدّ می­خورند، این در صورتی می­شود که زوج انکارش طوری است که محرز می­شود با آن انکار علم پیدا می­شود با آن انکار که شهادت، شهادت دروغی بوده، مثل قراینی ذکر می­کند که آن‌هایی که شهادت داده­اند به حصول طلاق در یکشنبه اصلاً من کجا بودم آن‌ها کجا بودند که شهادت پیدا کنند. و امثال ذلک که شهادت، شهادت زور می­شود. اگر می­گفتند فرجعها ممکن است می­گفتیم که نه این رجوع تعمّدی است، ولکن دارد بر اینکه انکار کرد به انکار او يُضْرَبَانِ الْحَدَّ، این معلوم می­شود که انکار طوری است که ظاهر شده است که شهادت اینها شهادت زوری بود و بما انّه شهادت زوری بود، نکاح دوم باطل می­شود و این شوهرش همان شوهر اولی است، چون مرد ثانی دخول کرده است عدّه وطی شبهه نگه می­دارد و به او برمی­گردد. مثل همان حرفی است که ما می­گفتیم. فقط آن حکمی که در ما نحن فیه مذکور است که ما نگفتیم این است که شاهد الزوری یحدّ، حدّ جاری می­شود بر شاهد زور، این یک روایت است.

پرسش:

[…]

پاسخ

ایشان همین‌طور است می­گوید به مجرد انکار حد نمی­زنند، ما نگفتیم که به مجرد انکار حد می­زنند، یا رجوع هم کرد و گفت اخطأنا حدّ نمی­زنند، ایشان اشکال می­کنند این را صحیح می­فرمایید، این‌طور معنا نکردیم. گفتیم اینجا رجوع مذکور نیست این مذکور این است که به انکار زوج اول که طلاق را انکار کرد اینها حدّ می­خورند. بدان جهت حدّ می­خورند حدّ که خوردند به همان نحوی که گفتیم به شوهر اولی برمی­گردد. از این روایت غیر از آنکه ما علی القاعده گفتیم چیزی استفاده نمی­شود، الّا اینکه دلالت می­کند بر اینکه شاهد الزّور یحدّ، حدّ بر او جاری می­شود. این مقدار.

روایت بعدی موثقه ابی بصیر است، «مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عَبْدِ الْحَمِيدِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام)» که سند صدوق به ابراهیم عبد الحمید صحیح است، «فِي امْرَأَةٍ شَهِدَ عِنْدَهَا شَاهِدَانِ» این دیگر قرینۀ جلیّه است ظاهرش این است که حکم حاکم نیست. فِي امْرَأَةٍ شَهِدَ عِنْدَهَا شَاهِدَانِ، دو نفر شاهد نزد او شهادت دادند، بِأَنَّ زَوْجَهَا مَاتَ ، زوجش مرده است فَتَزَوَّجَتْ، این هم که بیّنه حجّت بود خبر معتبری بود رسیده بود، حتی بعضی­ها گفته­اند: آن خبری که عدّه از اوست لازم نیست معتبر بوده باشد، خبر غیر معتبر هم همین‌طور است. نه این مسلّم خبر معتبر بیّنه بود. «فِي امْرَأَةٍ شَهِدَ عِنْدَهَا شَاهِدَانِ بِأَنَّ زَوْجَهَا مَاتَ فَتَزَوَّجَتْ» ازدواج كرد، این یکی از روایاتی است که به حجیّت بیّنه دلالت می­کند، در غیر مقام القضا «ثُمَّ جَاءَ زَوْجُهَا الْأَوَّلُ» بعد از او شوهر اوّلش آمد و گفت من زنده­ام نمرده­ام، انسان مرده که زنده نمی­شود من زنده هستم. «قَالَ لَهَا الْمَهْرُ بِمَا اسْتَحَلَّ مِنْ فَرْجِهَا الْأَخِيرُ»؛ برای این زن مهر است یعنی مهر المثل است، در مقابل آنکه حلال کرد از فرجش این مرد اخیر، چون دخول کرده است باید مهر المثل بدهد. «وَ يُضْرَبُ الشَّاهِدَانِ»؛ شاهدان هم در ما نحن فیه ضرب می­شوند، الْحَدَّ، حد را که این هم قرینه است که باز شهادت، شهادت زور بود. «وَيُضَمَّنَانِ الْمَهْرَ لَهَا» آن مهری را که باید آن مرد اخیر بدهد او را ضامن هستند. «وَيُضَمَّنَانِ الْمَهْرَ لَهَا بما غرّ الرجل.

یك كلمه‌ی می‌گویم یاد تان باشد، این روایت می­گوید هم شاهدین ضامنند هم آن مرد ضامن است، چون دخول کرده، قرار ضمان بر چیست؟ یک قاعده­ی هست اسمش را قاعدۀ غرور می­گویند، می­گویند غرار الضّمان با آن کسی که غرور از اوست، غرّه، او مغرور کرده است و این شخص را به اشتباه انداخته است این و یضمنان مهر لها بما غرّ الرجل، این معنایش این است که استقرار ضمان بر این دو شاهدین هستند؛ یعنی اگر زن آن مهر را هم از آن مرد بگیرد آن مرد برمی­گردد از این شاهدین آن مهر را می­گیرد. غرار ضمان بر اینهاست.

 بما غرّ الرجل، منتها این بما غرّ این نسخه است در تمام نسخ نیست، اگر باشد معنایش این است نباشد هم معنایش این است غرور از ناحیۀ اینهاست. اینها اتلاف کرده­اند به آن مرد. بما غرّ الرجل ثُمَّ تَعْتَدُّ، بعد از آنکه وطی شبهه از مرد ثانی شده است زن عدّه نگه می­دارد، «وَ تَرْجِعُ إِلَى زَوْجِهَا الْأَوَّلِ»؛ به زوج اولش رجوع می­کند. در ما نحن فیه هم همان حکمی که ما علی القاعده  گفته بودیم در موت این هم همان طور است. اگر معلوم بشود شهادت بر موت شهادت زوری بوده است او عمل کند و تزویج بکند، می­گفتیم آن تزویج باطل است و دخول هم بشود حرمت ابدی می­آورد این رجوع به زوج اول می­کند منتها باید عدّه نگه دارد بر مرد ثانی دخول کرده؛ چون وطی به شبهه عدّه دارد. آن زناست که گفته مشهور می­گویند: عدّه ندارد. زانی است، یعنی شخص وقتی که زانی شد دیگر آن زن عدّه نگه ندارد، ولو زن خودش زانیه نباشد؛ چون عده زن به احترام ماء رجل است که آن ماء رجل احتراماً لماء الرجل، زن باید عدّه نگه دارد. در صورتی که مرد زانی است ولکن زن از ناحیۀ او وطی به شبهه است او عدّه ندارد، چون ماء رجل احترامی ندارد زانی است.

 و اما در صورتی که از ناحیۀ مرد وطی شبهه شد کما هو الفرض حاصل روایت باید عدّه نگه دارد و ترجع الی زوجه الاول، بعد هم به زوج اولش برگردد. این هم یکی از این روایات است که می­گفتیم که شهادت بر موت زوراً مثل شهادت بر طلاق زوراً است، هیچ فرقی ندارد. روایت هم همان را گفت.

پرسش:

[…]

پاسخ:

حدّ در روایات اطلاق می­شود هم به آن حدّ شرعی که اصطلاحاً حدّ می­گویند که محدود و معیّن است، هم به تعزیر اطلاق می­شود. «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى ‏جَعَلَ لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ حَدّاً لِمَنْ جَاوَزَ الْحَدَّ حَدّا[3]» این حدّ، حدّ اصطلاحی نیست که تعزیر را هم شامل می­شود در روایات به تعزیر حدّ اطلاق شدنش خیلی است این هم یکی از آن موارد است. بعد می­فرماید «وَ تَرْجِعُ إِلَى زَوْجِهَا الْأَوَّلِ» به زوج اولش برمی­گردد.

 در ما نحن فیه یک صحیحۀ محمد ا‌بن مسلم هم هست. آن صحیحۀ محمد ا‌بن مسلم این است  «وَبِإِسْنَادِ الشیخ از كتاب حَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ که سند شیخ به کتاب حسن ا‌بن محبوب صحیح است آن حسن ا‌بن محبوب هم نقل می­کند «عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ وَ أَبَو أَيُّوبَ الخزّاز» این دو تا جلیل نقل می‌كنند: «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ (علیه السلام) فِي رَجُلَيْنِ شَهِدَا عَلَى رَجُلٍ غَائِبٍ عَنِ امْرَأَتِهِ» که مدعی علیه اینجا غایب است، «شَهِدَا عَلَى رَجُلٍ غَائِبٍ عَنِ امْرَأَتِهِ امرأته أَنَّهُ طَلَّقَهَا»؛ طلاق آن مرد گفته است، «فَاعْتَدَّتِ الْمَرْأَةُ وَ تَزَوَّجَتْ»، عدّه نگه داشت و تزویج کرد، «ثُمَّ إِنَّ الزَّوْجَ الْغَائِبَ قَدِمَ» زوج غائب آمد، «فَزَعَمَ أَنَّهُ لَمْ يُطَلِّقْهَا»؛ ادّعا کرد که من طلاق نگفته­ام، «وَ أَكْذَبَ نَفْسَهُ أَحَدُ الشَّاهِدَيْنِ»، این مسئله، مسئله رجوع است. احد الشاهدین نفسش را رجوع کرد. ما چه گفتیم؟ گفتیم در این صورتی که شاهد خودش را تکذیب کند آن طلاق منحل نمی­شود. گفتیم قضا حاصل شده است قضا لا ینطق است. آن شهادت زور است که کشف می­شود، قضا تمام نبود اینجا رجوع است، اینجا هم امام (علیه السلام) حکم به انتقاض فرموده که آن حکم منتقض می­شود.

بدان جهت این روایتی كه است حکم شده است طلاق اگر حاکم هم حکم کرده منتقض شده است، این کأنّ خلاف ما ذکرنا می­شود. درست دقت كنید و اجازه بدهید روایت را تا آخر بخوانم: «فِي رَجُلَيْنِ شَهِدَا عَلَى رَجُلٍ غَائِبٍ عَنِ امْرَأَتِهِ أَنَّهُ طَلَّقَهَا»؛ این زنش را طلاق گفت، «فَاعْتَدَّتِ الْمَرْأَةُ وَ تَزَوَّجَتْ»، عدّه نگه داشت و زوج دیگر اختیار کرد، «ثُمَّ إِنَّ الزَّوْجَ الْغَائِبَ قَدِمَ»، زوج غائب قدمَ «فَزَعَمَ»؛ یعنی ادعا كرد كه «أَنَّهُ لَمْ يُطَلِّقْهَا وَ أَكْذَبَ نَفْسَهُ أَحَدُ الشَّاهِدَيْنِ» یکی از شاهدین هم گفت که من بی‌خود گفتم که این طلاق گفته است یعنی رجوع کرد، «فَقَالَ لَا سَبِيلَ لِلْأَخِيرِ عَلَيْهَا» ما گفتیم الی القاعده باید نکاح ثانی صحیح شود، ولکن: «لَا سَبِيلَ لِلْأَخِيرِ عَلَيْهَا» سبیل للاخیر علی المرأة نیست، «وَيُؤْخَذُ الصَّدَاقُ مِنَ الَّذِي شَهِدَ»؛ صداق گرفته می­شود از آن کسی که شهد شهادت به طلاق داد «وَرَجَعَ» و رجوع می­شود. «فَيُرَدُّ عَلَى الْأَخِيرِ» آن صداق را بر اخیر می­دهد، شوهر اخیر صداق مهر داده بود، آن مهر مال زن است، استحل من فرجها، این‌طور است، ولو مثلاً نکاح نبود وطی به شبهه بود مهر دارد، آن مهر را از این شاهدی که اكذب نفسه می­گیرد، این ظاهرش این است که تمام مهر را از او می­گیرد، دو تا شاهد بودند احد شاهدین اكذب نفسه، قاعده­اش این بود که آنکه اتلف این شخص، نصف المهر را اتلف، چون دو نفر شهادت داده بودند. ولکن ظاهر این روایت این است که «وَيُفَرَّقُ بَيْنَهُمَا وَ تَعْتَدُّ مِنَ الْأَخِيرِ وَ لَا يَقْرَبُهَا الْأَوَّلُ حَتَّى تَنْقَضِيَ عِدَّتُهَا»؛ فَيُرَدُّ عَلَى الْأَخِيرِ از آن کسی که شهد و رجع صداق را می­گیرند، فَيُرَدُّ عَلَى الْأَخِيرِ به مرد دومی می­دهند وَيُفَرَّقُ بَيْنَهُمَا تفریق حاصل می­شود، حرمت ابدی است کأنه دخول به ذات البعل کرده است وَ تَعْتَدُّ مِنَ الْأَخِيرِ، که وطی به شبهه است وَ لَا يَقْرَبُهَا الْأَوَّلُ، اولی هم در زمان عدّه نمی­تواند نزدیک شود به این زن حَتَّى تَنْقَضِيَ عِدَّتُهَا، حتی که عدّه­اش منقضی شود.

 بدان جهت اینجا می­گوییم که نه ما به واسطۀ این روایت از آن قاعده رفع ید نمی­کنیم، قاعده چی بود؟ قاعده این بود که اگر شاهدین شهادت بدهند و حاکم روی میزان حکم کند بعد شاهدین یکی یا هر دو رجوع کردند الحکم لا ینتقض است. از آن قاعده رفع ید نمی­توانیم به واسطۀ این روایت کنیم، چرا؟ به دو وجه: وجه اول این است که در ما نحن فیه فرض حکم حاکم اصلاً نشده بود، بله در ما نحن فیه دو شاهد شهادت داده بودند بر اینکه شوهر تو طلاق گفته است، این هم این کارها را کرده بود بعد شوهر آمد گفت من نکردم، خود اینها هم یکی گفت من دروغ گفتم. اینجا می­گوییم که حکم در صورتی که حکم حاکم نبوده باشد فقط بیّنه قائم شود نزد زن و زن عمل به بیّنه بکند بعد شوهرش منکر بشود حکمش این است؛ ولکن در صورتی که شاهدین هم یکی رجوع کند یکی یا هر دو رجوع کند، حکم این‌طور است. این یك مورد.

جواب دومی می­گوییم اگر حکم حاکم هم هست این حکم علی الغائب است. در روایت دارد فی رجلینِ شهدا علی رجلٍ غائب، که مرحوم صاحب جواهر هم به این معنا اعتماد می­کند که این حکم اگر شده این حکم، حكم علی الغائب بوده است، حصول الحکم را فرض می­کند. ولکن می­فرماید: این حکم علی الغائب است، حکم علی الغائب حکم لا ینقض نیست. حکم الغائب علی حجّته. اگر بعد آمد گفت: من طلاق نگفته­ام، کأنّ شاهدین که یکی خودش را تکذیب کرد مثل رجوع الشاهد عن شهادته قبل الحکم است؛ چون حکم الغائب حکم نیست. آن حکمی که لا ینتقض است قبل از او اگر شاهد از شهادتش برگردد، حکم دیگر نمی­شود، مسئله‌اش گذشت.

پرسش:

[…]

پاسخ:

عزیز من! یکی از چیزهایی که عرض می­کنم حکم حاکم به او از بین می­رود رجوع شاهد قبل الحکم است که نمی­تواند میزان حکم تمام نمی­شود، وقتی که شاهد از شهادتش یکی یا هر دو قبل از اینکه حاکم حکم بکند رجوع کرد، میزان حکم تمام نمی­شود. و بما انّه در ما نحن فیه حکم الحاکم حکم علی الغائب است، این معلّق است حکم نافذ نیست. سابق در روایت همین‌طور بود که آن کسی که مدعا علیه است قبل از حکم حاکم چه کار می­توانست بکند، بعد از حکم علیه که غایب است باز هم می­تواند بر علیه او شهود اقامه کند؛ یعنی کأنّ آن حکم لا ینتقض است، این حکم نیست وقتی که این حکم، حکم لا ینتقض نبود به قول صاحب جواهر کأنّ اینجا احد الشاهدین، قبل از حکم رجوع کرده است. و بدان جهت میزان الحکم تمام نمی­شود. بدان جهت در این روایت مبارکه هم خلاف ما ذکرنا نیست؛ ولی یک چیزی خلاف قاعده است، ظاهر این روایت این است که شاهدین اگر رجوع کرد ضمان مهر المثل را بر آن مرد دومی تمامش به عهدۀ اوست. این حکمی است که از خود این روایت استفاده می­شود و الاّ اگر ما بودیم و روایات الرّجوع بود، از آن‌ها استفاده می­شد که راجع به مقدار آن شهادتش ضمان دارد؛ ولکن این روایت دلالت می­کند این شاهد تمام المهر را ضامن است و ما هم اخذ به او می­کنیم ظاهر روایت است و دلیلی هم برخلاف نداریم. در شهادت بر طلاق غائب می­گوییم: اگر شاهدین بعد از انکار زوج رجوع کرد تمام  المهر را بر مرد ثانی ضامن می­شود. و الله سبحانه.


[1] – وسائل الشيعة؛ شيخ حر عاملي محمد بن حسن، ج‏27، ص330

[2] – الكافی؛ یعقوب كلینی، ج7، ص414

[3] – الكافی؛ یعقوب كلینی، ج7، ص176

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شرح کتاب القصاص

تنقيح مباني الشرايع كتاب القصاص استاد الفقهاء والمجتهدین آیة العظمی المیرزا جواد التبریزی ره

شرح کتاب المکاسب(جلد الاول)

ارشاد الطالب فی شرح المکاسب ( جلد الاول) استاد الفقهاء والمجتهدین آیة العظمی المیرزا جواد التبریزی ره

َشرح کتاب الحدود

تنقيح مباني الشرايع كتاب الحدود  استاد الفقهاء والمجتهدین آیة العظمی المیرزا جواد التبریزی ره

شرح کتاب الصوم

تنقيح مباني الشرايع كتاب الصوم  استاد الفقهاء والمجتهدین آیة العظمی المیرزا جواد التبریزی ره

صورة الدروة الصیفیة – سوريه

صور من اختتام الدروة الصیفیة فی حسینیه و مکتبه ایت الله العظمی میرزا جواد التبریزی– سوریه – السیدة زینب (س)

شهر الرمضان

السبت اول یوم من شهر رمضان المبارک مطابق  August 23, 2009 ( السنة المیلادیة )

مجلس توسل و عزاء (صور)

مجلس توسل وعزاء ( بیت  الفقیه المقدس المیرزا جواد التبریزی (ره) ) دار الصدیقة (س)

نصائح دينية (1)

1 . ما هي نصيحتكم حول الحث والاهتمام بالقرآن الكريم؟
2 . ما هو نظركم حول حقيقة الحب والتولي للنبي .. ؟

كتاب الصلاة

المبحث الأول: في احكام القراءة.   المبحث الثاني: في الاجزاء والشرائط المبحث الثالث: في صلاة الجمعة والنوافل.