أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
…آن قاعده این بود که اگر حاکم به شهادت الشهاهدین حکم کند و بعد شاهدین از شهادتشان رجوع کنند، این رجوع اتلاف حساب میشود، نسبت به آن مالی که از مشهودٌ علیه تلف شده است؛ چون حکم حاکم به رجوع اینها نقض نمیشود و نفوذ القضا مقتضایش این است که آن حکم بما اینکه عن میزان بوده است آن حکم نقض نمیشود. رجوع اینها با در نظر گرفتن اینکه حکم نقض نمیشود اعتراف به اتلاف المال از مشهودٌ علیه است؛ چون رجوع اینها اتلاف المال از مشهودٌ علیه است و اعتراف به اتلاف هم هست با در نظر گرفتن این که حکم حاکم با رجوع اینها لا یمتد است بدان جهت شاهدین ضامن میشوند.
در هر جایی که رجوع اتلاف حساب شود ضمان هست و آنجاهایی که رجوع اتلاف حساب نشود آنجاها ضمان نیست. بعض موارد مسایلی که عنوان میشود در آنها تسالم هست، یعنی مسلّم است، واضح است بر اینکه رجوع اینها اتلاف المال است و بعض المسائل مورد مناقشه و اشکال است. آن مسئلهای که از آن مسائلی که مسلّم است آنجا رجوع اتلاف میشود یکی این مسئلهای هست که محقّق ذکر میفرماید: «لو شهدا بالعتق»؛ شهادت دادند بر آن عبدی که نزد قاضی رفته بود و دعوای مثلاً عتق مولایش را کرده بود که مولا مرا آزاد کرده است و مولا منکر بود و یا میگفت من نمیدانم یادم نیست این را آزاد بکنم یا نکنم، عبد اقامۀ شاهدین نزد قاضی کرد و شاهدین شهادت دادند که ما شهادت میدهیم که مولای این عبد، این عبد را آزاد کرده است و به دو شهادت العدلین قاضی حکم کرد که این عبد آزاد است و مولایش او را آزاد کرده است.
در این صورت بعد از حکم حاکم شاهدین رجوع کردند رفتند نزد قاضی گفتند یا جناب قاضی شکكنا فی ما شهدنا، در این صورت وقتی که حکم حاکم واقع شده است او نقض نمیشود، عتق محقّق میشود و این عبد آزاد است؛ منتها آنها به این رجوعشان اتلاف کردند، این عبد را بر مولای خودش و بما اینکه عبد از قیمیّات است باید قیمت العبد را به مولا بپردازند. کدام قیمت را بپردازند؟ در قیمیّات مسلک این شد آن وقتی که مال تلف میشود در قیمیّات قاعدهاش این بود هر وقت قیمی تلف میشود، آن عند التّلف قیمتش چقدر است، او به عهدۀ ضامن میآید. اشتغال به قیمت کدام وقت است، قیمت آن وقت میآید قاعدهاش این بود که این مدلول به آن قیمت میشود. حاکم آن وقتی که به عتق او حکم کرد بعد از رجوع اینها این حکم حاکم مستنداً علی شهادتهما، وقتی اتلاف بود چون به شهادت به ضمیمۀ حکم حاکم اتلاف کرده است و حکم حاکم هم منشأش شهادت اینها بود.
آن عند وقت الحکم که عند شهادتهما بود قیمت عبد چقدر بود، به حکم آن اطلاق تمام میشود آن قیمت به ذمه این شخص شاهدین میآید آن قیمت را باید بپردازد. دیگر فرقی نیست آن عبدی که شهادت دادند به عتق اینها قن بود، یعنی عبدی بود که هیچ رایحۀ حرّیت در او نبود یا عبد مکاتب بود یا امۀ مکاتبه بود مشروطه مطلقه، یا مدبّره بود مولایش به او گفته بود بر اینکه انّت حرٌّ بعد وفاتی، و غیر ذلک هیچ امّ ولد بود امه یا غیر امّ ولد بود، هیچ فرقی نمیکند، این قاعدهاش است. بدان جهت صاحب جواهر (قدس الله نفسه الشریف) میگوید: بعض عامّه میگویند اگر در مسئله عتق شاهدین رجوع کردند بعد الحکم رُبّ رقّاً معلوم است بنا بر قاعدهای که ما تأسیس کردیم حکم نافذ است و رجوع اتلاف حساب میشود، یردّ رقّاً معنا ندارد؛ چون حکم باطل نمیشود. اگر حکم حاکم باطل بود منحل میشد یردّ رقّاً ولکن یا نافذ است، رجوع اینها اتلاف حساب میشود. و بعضی از عامه در امّ ولد گفتهاند: اگر شاهدین رجوع کردند آنجا شاهدین ضمان ندارد. امّ ولد ولو آزاد است بعضی گفتهاند حکم قاضی نافذ است؛ ولکن در ما نحن فیه این شاهدین ضامن نمیشوند. لعلّ مراد اینها این است که امّ ولد در حکم معتق مولاست، کأنّ مولا خودش آزاد کرده چون امّ ولد است لا یباع، فروخته نمیشود، چون ام ولد من قبل مولاست بدان جهت این اتلاف علی المولا حساب نمیشود. شهادت بر عتق به حکم حاکم ثمّ رجوعشان اتلاف بر مولا حساب نمیشود.
ولکن این حرف حرف درستی نیست. برای اینکه بیعش جایز نیست تا مادامی که این در رقّ برای مولا است و مولا زنده است، هنوز این از سهم ولدش آزاد نشده رقّ است و ملک مولاست، بدان جهت مولا میتواند او را اجاره بدهد، امه را و غیر ذلک. مجرّد اینکه ام ولد است، حکم معتق پیدا نمیکند شخص که ضمان نداشته باشد. منتها قیمت امّ ولدی غیر از قیمت امهای است که امّ ولدی نیست. بدان جهت در ما نحن فیه ضمان برای شاهدین هست محقق در عبارتش میفرماید: بلافرقٍ که اینها از شهادتشان رجوع کنند و بگویند که اشتبهنا اخطئنا، یا بگویند که نه عمداً همینطور شهادت دادیم، عمداً متعمّداً شهادت دادیم آن وقت عادل بودند اینها عدالت آن وقتی محرز است. تعمّدنا بذلک، در تمام مسائل رجوع که تا حال خواندهایم اینها که میگویند: شاهدین تعمّدنا وقت اداء شهادت عادل بودند آن شهادتی که حاکم حکم کرده است، والاّ مسئلۀ تبیّن فسق الشّهود میشود که حکم منتقض میشود. کلام در جایی است که آن وقت عادل بودند، الان هم که میگویند تعمّدنا آن وقت عادل بودند الان این حرف را میزنند.
بلا فرقٍ ضمان بر شاهدین هست چه بگویند ما اشتباه کردیم چه بگویند بر اینکه تعمّد داشتیم فرقی نمیکند، چرا؟ برای اینکه در هر دو صورت بر مولا آن وقت اتلاف کردهاند چه اتلافش اتلاف خطائی بوده باشد چه اتلافش اتلاف تعمّدی بوده باشد فرقی نمیکند. هر دو موجب ضمان است و به عبارت دیگر قاعدۀ من اتلف مال الغیر و هو ضامن، مختص نیست به آنجایی که اتلاف، اتلاف تعمّدی بوده باشد، حتی کسی در خواب حرکت کرده در خواب یک آدمی است که حرکت میکند بعضاً در خواب، حرکت کرده پایش را بلند کرد زد شیشۀ کسی را شکاند. مال کسی را شکاند ضمان دارد، برای اینكه اتلف، اتلاف کرده است تعمّد و قصد نمیخواهد. التفات و توجه نمیخواهد.
اینکه بعضیها فرمودهاند افعال وضع شدهاند به آن وجود عمدی و وجود قصدی، مثلاً ضرب یا قام یا صلی یا وقّرحوا، اکرمه و امثال ذلک، اینها ظهور در فعل عمدی دارند این حرف درست نیست، افعال دو قسم هستند، یک افعالی است که اصلاً بدون قصد عنوان فعل در خارج موجود نمیشود؛ فعل را میگویند عنوان قصدی است که به قصد در خارج اگر قصد نکنی فعل در خارج موجود نمیشود؛ مثل چه چیز؟ مثل اینکه کسی از در وارد میشود کسی پایش خسته بود، بلند میشود که پایش دردش ساکت شود، اتفاقاً او هم از در وارد میشود این هم ملتفت نبود که از در وارد میشود او خیال کرد که این احتراماً به او این شخص بلند شد، این حقیقتاً احترام نیست، چون اگر بداند هم پایش درد گرفته بود برای درد پا بلند میشد اصلاً نمیدانست که این میآید یا نمیآید، میگوید ما اشتباه کردیم احترام به ما نمیکرد. این تعظیم، توقیع، تحقیر، اهانت، اداء الدین، صلاة، توضوء، اغتسال و امثال ذلک که توسلی باشند یا تعبّدی فرقی نمیکند، اینها باید قصد بشود کسی به کسی ده هزار تومان مقروض است، برد به آن کسی که داین است طلبکار است ده هزار تومان تملیک کرد، آن ده هزار تومان مال شما، قصد نکرد که این افراغ ذمّه میکنم و این تملیک ده هزار تومان او اداء دین حساب نمیشود. باز مقروض است. آن وقتی اداء دینی میشود که تملیک این ده هزار تومان به قصد این باشد که تفریغ ذمّهام را میکنم و طلب آن شخص را از من او را ادا میکنم. اگر این را قصد کرد میشود اداء الدّین و الاّ فلا یکون اداء الدین، کسی به کسی مقروض است یک مالی به او ببخشد اداء دین نمیشود، این افعال احتیاج به قصد دارد.
یک افعالی هست که آنها عناوینی قصدیّه نیستند، قصد مقوم عنوان آنها نیست. مثل ضرب، قتل، قعود، قیام، کسر شكاندن، اتلاف و امثال ذلک اینها قصد نمیخواهد. کسی به تیری بزند به قلب کسی او بمیرد این قتله منتها خطائی بود، قتله خطئاً، فعل محقق میشود. احتیاج به قصد ندارد ولو قصدش این باشد که من این تیر را میزنم که ببینم چه رشادتی دارم میتوانم تیر بیندازم یا نه، بلد هستم یا نه، اصلاً ملتفت هم نیست که آن مؤمن آنجا خوابیده است یا ایستاده است. قتله، صدق میکند که قتله، اینطور افعال در اینها قصد و تعمّد و اینها نخوابیده است، بدان جهت یکی از این افعال مسئلۀ اتلاف است. من اتلف مال الغیر، او ضامن است بلافرق، چه ملتفت باشد یا نباشد، در خواب بوده باشد. اتلف اگر صدق کند که صدق میکند، موجب ضمان میشود. اینجا هم رجوع شاهدین عن شهادتهما اتلاف است، فیضمنان ضامن میشود.
بعد صاحب جواهر در ذیل این مسئله، مسئلۀ فرع دیگری را ذکر میکند و آن این است که اگر شاهدین نزد حاکم شهادت دادند که یا جناب قاضی! «نشهد بان این عبد مدبّر است من قبل مولایش؛ یعنی مولاش گفته است که انت حرٌّ بعد وفاتی، آن شاهد دیگر هم این را گفت حاکم شرع حکم کرد جناب قاضی أن هذا العبد مدبر من قبل مولی، عبد مدبّر است. در این صورت عبد وقتی که عبد مدبّر شد، شاهدین شهادت دادند حکم تمام شد آنها بعد گفتند یا قاضی قد اشتبهنا یا تعمّدنا، این با حفظ عدالت در زمان شهادت اولیّه که شهادت میدادند بر اینکه انّ هذا مدبّرٌ، با حفظ آن عدالت در آن مقام بعد رجوع کردند گفتند: تعمّدنا، عمداً دروغ میگفتیم.
پرسش:
[…]
پاسخ:
آقا عدالت را گفتیم استقامت فی الدین است در دین استقامت دارد آن وقت که شهادت داد حاکم حکم کرد، نه حرامی را مرتکب شده بود نه واجبی ترک کرده بود اگر حرامی هم مرتکب شده بود واجبی را هم اگر ترک کرده بود توبه کرده بود اصلاح امر کرده بود، عادل شده بود. بعد از اینکه این حکم را حاکم کرد تمام شد انسان است دیگر، کسی گول زد و گفت چرا رفتی اینطور شهادت دادی، فلانی رفیق ماست او هم میدانست که شما با من هستید، به من گفته بود نگذار آنها شهادت بدهند، آنها اوقاتش خیلی تلخ شده. اینها گول خوردند گفتند میرویم میگوییم اشتبهنا، یا گفت میگوییم که تعمّدنا، فرقی نمیکند. این عدالت که عصمت که نیست عدالت منافات با ارتکاب معصیت ندارد. چه استقامت فی الدین بگوییم چه ملکه بگوییم. ملکه هم بگوییم عدالت را همینطور است، حتی صاحب آن ملکه هم میگویند: در وقتی که ملکه هست معصیت کند عدالتش از بین نمیرود. مگر اینکه شدیده مرتکب بشود. به مجرد ارتکاب معصیت چون ملکه از بین نمیرود ملکه آن حالتی است در نفس رادعه است اما رادعه به نحوعلت التامه نیست.
عرض میکنم این عدالت ملکه منافات ندارد بعد میگویند: ملکه است علت تامه که نیست. ربّما امر آخری با آن ملکه موجود میشود، منع میکند از تاثیر ملکه و میگویند تعمّدنا، هیچ اشکالی ندارد. این از شبهه شما بفرمایید شما سوال تان چیست؟
پرسش:
اقرار به فسق دارد
پاسخ:
اقرار به فسقش است فعلاً نه اینکه اقرار به فسق سابقی است. الان اقرار میکند اقرار با این اخذ میشود که تعمّداً از روایات هم استفاده کردیم که قولش متبّع است، اخذ به تعمّد میشود. در جاهایی که تعمّد اثر خاصی دارد مثل القصاص، اما کشف نمیکند این معنا که در آن وقت اینها فاسق بودند، فسقی دارد مثل القصاص، اما کشف نمیکند این معنا که در آن وقت اینها فاسق بودند نه آنوقت میزان تمام است. این میگوید این وقت فاسق است، بدان جهت بعد از این هم شهادتشان قبول نمیشود، ولکن کشف کند که آن وقت فاسق بوده است نه، این اقرار موجب میشود بر اینکه محکوم به فسق بشوند از وقت الاقرار این معنا هست. بدان جهت هم بعد ذلك شهادتشان مسموع نیست؛ ولکن آن وقتی که اینها شهادت دادند آن شهادت با میزان بوده است قضاء قاضی هم با میزان بود غرض این است که سه تا مسئله است با هم دیگر خلط نشود، یک مسئله تبیّن فسق الشهود است که ظاهر بشود بر قاضی که آن شاهدینی که شهادت داده بودند حین شهادت فاسق بودند، این تبیّن فسق الشهود است این یک مسئله است، آنجا حکم قاضی هیچ است منحل میشود؛ یعنی معلوم میشود که حکم تمام نبود روی میزان نبود، یک وقت این است بر اینکه مسئله، مسئلۀ تزویر است. خود قاضی، شاهدین چیزی نگفتند، قاضی خودش فهمید اینها که شهادت میدادند، ولو عادل بودند، ولکن حین شهادت به دروغ گفتن فاسق شدند. اینها در شهادت تزویر کردند، شهادت به زور دادند شهادت به باطل دادند. این هم یک مسئله هست نه اینکه به آن شهادتشان فاسق شدهاند، چون شهادتشان شهادت زور بود. وقتی که این مسئله شد این هم کشف میکند که حکم باطل است میزان ندارد که مسئله آن خواهد آمد.
یک مسئلۀ رجوع است، خود شاهدین عادلین که شهادت داده بودند بعد از شهادتشان و بعد حکم الحاکم علی طبقه، میگویند: اشتبهنا اخطئنا یا تعمّدنا، خودشان میگویند که شهادتمان شهادت زور بود. قاضی نمیداند. تعمّدنا یعنی شهادتمان شهادت زور بود، ولکن قاضی شهادت زور را نمیداند، اینها میگویند بدان جهت این مسئلۀ رجوع است.
ما کلاممان فعلا در فروعات رجوع بود که میگفتیم اگر رجوع در یک جایی موجب بشود اتلاف مال بر مشهودٌ علیه را او را ضامن است و در جایی که اتلاف هست یا نیست یک مواردی است که محل مناقشه است، یکی از آن مسائل و مواردی که محل مناقشه است رجوع اتلاف میشود یا نه این مسئلۀ تدبیر است که شاهدین فی شاهد الشهادت داده بودند که این از قِبَل مولایش مدبّر است مولایش به این انشاء کرده است که انت حرٌّ بعد وفاتی، در حق این انشا کرده است که وصیّت بالانعتاق است. بعد از اینکه حاکم حکم کرد اینها گفتند: ما اشتبنهنا اشتباه کردیم یا تعمّدنا، آن وقت شهادتمان که میدادیم بیخود شهادت میدادیم شهادتمان شهادت باطل بود. خودشان میگویند که مسئلۀ رجوع است. در این صورت ایشان میفرماید: آیا شاهدین ضامن میشوند یا ضامن نمیشوند برای مولا قیمت عبد را؛ چون حکم شد که عبد، عبد مدبّر است. ضامن میشوند یا نمیشوند، قیمت عبد را که نمیشود گفت ضامن هستند؛ چون قیمت العبد قطعاً تلف نشده است، چون هنوز مولا که زنده است عبد است. اگر بخواهند کسی ضمان را در ما نحن فیه بگوید باید ضمان وصف را بگوید، این عبد اگر مدبّر نبود قیمت سوقیهاش چند بود؟ مثلاً بیست هزار تومان، الان که مدبّر بشود قیمتش چند است، پنج هزار تومان بیشتر نمیخرند، اینطور است تفاوت بالارباع است، بصرف است، سه ربع قیمت را بر مولا ضامن میشوند، چرا؟ چون این مدبّریّت تدبیر وقتی که ثابت شد به شهادت اینها و حکم حاکم بعد رجوع کردند این اتلاف بر وصف است که اتلاف وصف هم ضمان دارد. کسی که میگوید ضمان دارد باید این را بگوید.
ولکن غیر از مثلاً صاحب مسالک که صاحب جواهر از او نقل میکند ضمان را كه آن ضمان هم باید ضمان وصف بشود، ولو در عبارت جواهر نیست، ضمان قیمت معنا ندارد. ضمان وصف باید بشود مادامی که مولا حیّ است، چون هنوز مادامی که زنده است عبد است. قاعدتاً هم باید بگوییم ضمان ندارد، چرا؟ برای اینکه موجب ضمان چیست؟ نه اتلاف عین کرده است چون عین عبد باز عبد است، نه اتلاف وصف کرده است، چرا؟ چون به مجرّد مدبّره بودن از قیمت نمیاندازد، چون مولا مادامی که حیّ است میتواند بر تدبیر رجوع کند، مثل رجوع در وصیّت. چهطور که موصی مادامی که حیّ است در وصیّتش میتواند رجوع کند رجعت فی وصیّتی، این هم میگوید یک کلمه دیگر رجعت فی تدبیری، مسئله خاتمه پیدا میکند. میشود این عبد، عبد غیر مدبّر، دیگر مدبّر نیست.
پرسش:
[…]
پاسخ:
چون در ما نحن فیه از عبد وصف تلف نشده است…
