درس سی و یکم – سلسله دروس شهادات

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

کلام در این مسئله بود وقتی که شاهد دعوت شد تا شهادت را ادا کند، برایش اجابت واجب می­شود تا شهادت را ادا کند. یا اینکه در مسئله تفصیلی هست. ذکرنا این معنا را مقتضی الآیة المبارکه، ولو این بود که شاهد باید حاضر شود و اداء شهادت کند و اباء كردن برای شاهد جایز نیست، الاّ این‌كه در بین روایاتی هست که تفصیل داده است مابین اینکه تحمل شاهد شهادت را بالدعوة بوده باشد آن وقت واجب است شهادت را ادا کند.

 و اما اگر تحملش بالدعوة نبوده است وجوبی ندارد؛ یک صورتی گفتیم از این حکم مستثنا است آن صورتی که به شهادت این، آن شخصی که مشهود له است از هلاکت خلاص می‌شود یا از ضرری که او واجب است بر دیگران او را از آن هلاکت یا از آن ضرر نجات دهند. این معنا احتیاج به مخصصّ خاصی ندارد، حیث آن که وجوب حفظ نفس الغیر یا وجوب حفظ الغیر از مالی که مستأصل می‌­شود، که مستفاد از روایات است مثل: «مَنْ سَمِعَ مُنَادیاً يُنَادِي يَا لَلْمُسْلِمِينَ»؛ آن احتیاج به دلیل خاصی ندارد، او باید استثناء شود و در بین یک روایت موثقه‌ای هست که آن روایت موثقه دلالت می­کند در صورت دیگر هم اجابت واجب است. و او در صورتی است که آن شخصی که مشهودٌ علیه است ظالم بوده باشد. اگر آن مشهودٌ علیه ظالم در واقعه است، مثل آن کسی که عمداً و متعمّداً و علماً حق الغیر را منکر می­شود، و این شاهد آن حق را می­داند، در این صورت باید شهادت دهد ولو از قبیل هلاکت نبوده باشد، ولو از قبیل تلف المال کثیر نبوده باشد که طرف را مستأصل کند. بما اینکه شهادت را بر علیه ظالم دارد این شهادت را باید بدهد.

 روایت موثقه‌ی است كه دلالت به این دارد و ما ملتزم می­شویم که هر وقت مشهودٌ علیه در واقعه متعون به عنوان ظالم شد، که عمداً و متعمّداً تعدی می­کند آنجا باید این شهادت را بدهد، و فرقی هم نیست که اگر این شهادت را ندهد شاهد دیگری در واقعه نیست و آن ظلم واقع می­شود و مستمرّ می­شود، یا اینکه در واقعه شاهد دیگری هم هست، علی کلّ تقدیرٍ فرقی بین صورت الانحصار و عدم صورت الانحصار نمی­کند، اگر شهادت را بر ظالم دارد آن شهادت را اگر از او خواسته­اند باید ادا کند، چه شاهد دیگری باشد یانه. یعنی غیر از این اشخاص دیگری باشند که به شهادت آن‌ها واقف شده و واقعه تمام شود یا نه كسی دیگر نیست منحصر به این است. حتی در صورت عدم انحصار که این را دعوت کنند باید اداء شهادت را کند. این موثّقه روایت چهارم در باب 5 از ابواب الشهادات است. آنجا روایت است بر اینکه کلینی نقل می­کند: «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ» محمد ا‌بن یحیی از احمد ا‌بن محمد نقل می‌کند از: حَسَنْ اِبْن عَلي ابْنِ فَضَّالٍ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ رَزِينٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ»؛ سند بواسطۀ ابن فضّال موثّقه است «عَنْ أَبِي جَعْفَرٍA قَالَ: إِذَا سَمِعَ الرَّجُلُ الشَّهَادَةَ وَ لَمْ يُشْهَدْ عَلَيْهَا»؛ کسی که شهادتی را بشنود و لکن اشهاد به آن شهادت نشده است، دعوت به تحمل نشده است، «فَهُوَ بِالْخِيَارِ إِنْ شَاءَ شَهِدَ وَ إِنْ شَاءَ سَكَتَ إِلَّا إِذَا عَلِمَ مَنِ الظَّالِمُ فَيَشْهَدُ»؛ در این صورت باید شهادت دهد «وَ لَا يَحِلُّ لَهُ إِلَّا أَنْ يَشْهَدَ[1]»؛ حلال نیست که شهادت ندهد. مضمون این روایت را ملتزم می­شویم؛ پس دو مورد مستثنا است: یکی آن موردی که در ترک شهادت این هلاکة الغیر است توجه ضرر معتدٌ به کثیری که واجب دفع از مؤمن است، اوست چه مشهودٌ علیه ظالم باشد چه مشتبه بوده باشد مع الظنّ به عنوان ظالم نبوده باشد.

 و اما صورت ثانیه آن صورتی است که آن مشهودٌ علیه ظالم بوده باشد و در این صورت این شهادت را اگر خواسته­اند باید ادا کند، بلا فرق مابین اینکه در واقعه شهادت منحصر به شهادت این شود یا نه، منحصر به شهادت این نبوده باشد. یک کلمه­ای هم آن روز گفتیم آن را هم استدراک می­کنیم روایات دیگری هم که در مقام گفتیم اینها من حیث السند ضعیف هستند، همین‌طور هستند. یکی روایت علی ا‌بن احمد ا‌بن اشیم بود، این را از تهذیب نقل کردیم عند الفقیه است. صدوق در فقیه به سندش نقل می­کند، سند صدوق هم به علی ا‌بن احمد ا‌بن اشیم مذکور در آن مشیخه فقیه است، منتها آن سندش فقط موسی ا‌بن متوکل را دارد که شیخ صدوق است، مورد کلام است خود علی‌ ابن احمد ا‌بن اشیم هم که گفتیم ضعیف است لا یعتد به؛ پس مخصِصّ منحصر است به این روایتی که در مقام ذکر کردیم. بعد محققّ در شرایع مسئلۀ دیگری را عنوان می­کند. دو مسئلۀ دیگری که در ما نحن فیه ذکر می­کند، هر دو مسئله اهمّ است خصوصاً مسئلۀ ثانیه که می­رسیم.

 مشهور و معروف قدیماً و حدیثاً بین الفقها این‌طور است می­گویند: شاهدی که در شهادتش به نحو تبرّع بوده باشد آن شهادت تبرّعیّه، متبرّع شهادتش مسموع نیست؛ یعنی قبل از اینکه در مجلس حکومت وقتی که مجلسی که باید قضا شود آنجا شاهد حاضر شده است، قبل از اینکه حاکم از او سؤال کند که شهادتت را بگو، قبل از سؤال حاکم خودش وارد مجلس شد بسم الله الرحمن الرحیم من این‌طور شهادت می­دهم. بدون اینکه حاكم سؤال کند، در این صورت می­گویند: شهادت این شخص مسموع نیست؛ این را متبرّع می­گویند، مشهور بر این است. این تبرّع عند الحاکم تارةً این تبرّعی که هست در حقوق آدمیّن می­شود؛ یعنی مشهودٌ به واقعه­ای است که حق حقوق الناس است. مثلاً شهادت می­دهد زید به عمر صد هزار تومان مقروض است، تارةً مشهودٌ بها حق الله محض است. مثل زنا، شرب الخمر، شهادت می­دهد که فلانی شارب الخمر است و اُخری مشهودٌ به هم حق آدمی است هم حق الله است مثل شهادت به سرقت، که هم در او حق الناس است که مال را باید برگرداند به آن شخصی که از او دزدیده است، اگر تلف شده باید عوضش را بدهد و هم آن‌جا حق الله است که قطع ید است. مشهور و معروف بر این است آن کسی که متبرّع به شهادته است، شهادت این اگر مشهودٌ به از حقوق الناس است لا تسمع! شهادتش مسموع نمی­شود. الآن که شهادتش مسموع نشد مراد مشهور این نیست که حکم به فسق این شخص می­شود، نه حکم به فسق نیست که حکم می­شود مثلاً بواسطۀ این تبرّع فاسق می­شود و یا کشف از فسقش می­شود و حیث اینکه اگر در واقعه اُخری آمده این شخص شهادت دهد بگویند برو پی کارت تو فاسق هستی، این‌طور نیست. در این واقعه­ای که شهادت داده­ است در این واقعه شهادتش لا تسمع! منتها مابین علما هم اختلاف است، اینکه معنای لا تسمع چیست؟ معنایش این است که در این واقعه اگر بعد هم گفته­اند شهادت بده شهادت داد، در همین مجلس یا مجلس آخر این هم فایده ندارد، آیا لاتسمع معنایش این است؟ بعضی­ها گفته­اند معنایش این نیست. معنایش این است که این لا تسمع، آن شهادتی است که تبرّعی است، در همان مجلس یا در مجلس دیگر همان شهادت را تکرار کرد، بعد از استدعاء حاکم اشکال ندارد، تسمع. كانّ مثل یمین منکر می­ماند که سابقاً در بحث یمین گذشت، آن منکری که برایش یمین متوجه می­شود، گفتیم وقتی این یمین مدرک قضا می­شود که مدعی از او طلب کند، بگوید الان من بیّنه ندارم از حاکم مطالبۀ حکم می­کند که قسم بخورد که تو حکم کنی، در این صورت وقتی که منکر قسم خورد، قاضی حکم می­کند. و الاّ از قبل منكر و مدعی در مجلس حكومت حاضر شده‌اند مدعی می­گوید: من شاهد ندارم، این وقتی که شنید شاهد ندارد گفت: لله و تاالله من به او مقروض نیستم، قسم خورد دیگر این فایده ندارد. این مدرک قضا نمی­شود باید دوباره حاکم بگوید قسم بخور، دوباره تکرار کند به استدعاء مدعی، مدعی بخواهد که او قسم بخورد، وقتی که دوباره قسم خورد مدرک قضا تمام می­شود.

 بعضی‌ها و منهم صاحب الجواهر احتمال داده است مراد اینهای که می‌گویند شهادت تبرّعی مسموع نیست این‌طور بوده باشد؛ یعنی آن شهادت مثل یمین بلا استدعاء مدعی است. چه‌طور مدرک قضا نمی­شود، این شهادت تبرّعی هم مدرک قضا نمی­شود. بعد اگر خواستند دوباره بگویند که شهادت دهد مسموع است، بعضی­ها این‌طور می­گویند. بعضی­ها می­گویند: نه، در این واقعۀ مشهودٌ بها دیگر شهاتش مسموع نیست. یعنی مدرک قضا نمی­تواند شود چه از او بخواهند، چه حاکم بخواهد که شهادت بده چه نخواهد، در این واقعه شهادتش از اعتبار می‌افتد.

 ظاهر کلام محقق هم در ما نحن فیه هم همین است که شهادت تبرّعی و لا تسمع، معنایش این است که شهادت وقتی که تبرّعی شد آن واقعه را اثبات نمی­کند، اعم از اینکه دوباره تکرار کند یا تکرار نکند، ظاهر کلام ظاهراً همین است. آن وقت دلیل مسئله که مشهور این‌طور می‌گویند، بلکه بعضی­ها در کلماتشان گفته­اند در مسئله اختلافی نیست؛ پس در مسئله خلاف است حیث آن که مقدس اردبیلی (قدّس الله سرّه) ملتزم شده است که شهادت تبرعیه قبول می‌شود. سبزواری (قدس الله) صاحب الذخیره به قبول میل کرده است. صاحب المستند قبول را اختیار کرده است و از ابن ادریس حکایت کرده است که فرموده است: ابن ادریس هم از کسانی است که شهادت تبرّعیّه را نافذ می­داند؛ یعنی شرط نفوذ شهادت بر استدعاء حاکم نیست، اگر آن شخص ابتدائاً قبل استدعاء حاکم، قبل از طلب حاکم شهادت دهد، آن شهادت مدرک قضا می­شود. وکیف ما کان اینکه مشهور گفته­اند كه نافذ نیست، فقط محققّ در عبارتش این‌طور بیان می­فرماید: چون تبرّع بالشهادت موجب تهمت است، چون موجب تهمت می‌شود، بدان جهت شهادتش مسموع نیست. موجب تهمت می­شود؛ یعنی موجب اتهام می‌شود این نابحق شهادت می­دهد که همین‌طور عجله دارد که شهادت دهد مطلب را صاف کند. این تهمت این‌طور می­شود. این در ذهنتان باشد ما در شهادت عدل حرف می­زنیم که شاهد عادل است، این‌طور رفتار کردنش موجب تهمت می­شود. وقتی که این‌طور شد خب جوابش هم واضح می­شود، شخص وقتی که عادل شد این کار موجب تهمت نمی­شود، چرا؟ ربّما شخصی است که خیلی میل ندارد در مجلس حکومت بوده باشد این حرف‌ها را بشنود، خیال می­کند که وظیفۀ شرعی او شهادت دادن است (وَلا يَأْبَ الشُّهَداءُ إِذا ما دُعُوا[2])؛ گفته‌اند بیا برای شهادت دادن. این هم آنجا رفته است. بدان جهت خیال می­کند وظیفه­اش اداء شهادت است چه از او بخواهند که شهادتت را بگو چه نخواهند. گفت شروع می­کنم به شهادت دادن، این عدل از کجا موجب اتهام است؟ این اولاً. و ثانیاً براینکه چه کسی گفت تهمت موجب ردّ الشهادة می­شود؟ تهمت به معنی لغوی. سابقاً گفتیم تهمت به معنی الغوی هیچ وقت ردّ شهادت را نمی­کند. من هنا حضرات شهادت صدیق لصدیقه را قبول کردند، شهادت الزوج لزوجته، شهادت الاخ لاخیه، و امثال ذلک که مع العدل بوده است، قبول کرده­اند. گفتیم آن که در روایات وارد شده است «ممن یردّ الشهادته»؛ شخصی است که متهم بوده باشد، این در روایات وارد است. و لکن متهم در آنجا به قرینۀ قراین داخلیه که در روایات بود متهم در دینش بود؛ یعنی کسی که علاوه بر اینکه عدلش محرز نیست، نسبت سوء هم به او می­دهند، ولو ثابت نشده باشد متهم بر حسب دین است. آن شخص است که شهادتش قبول نمی­شود؛ پس این معنا که محقق هم در شرایع للتهمه اشاره دارد، این حرف درست نیست.

 بعضی­ها روایاتی را در مقام ذکر کرده­اند که هیچ یک از این روایات بطرقنا نیست. این روایات به طریق عامه است از عامه نقل شده است و آن روایاتی که هست آن روایات کأنّ این روایاتی است.

پرسش:

[…]

پاسخ:

حقش است به او می­گوید که من این را دیروز به هزار تومان خریده­ام که امروز هزار و پانصد تومان است. این می­گوید: من نفروختم. این هم حاضر بود دید که اینها خریده­اند، این شهادت می­دهد که می­خواهد به او نفع برسد با عدل تنافی ندارد.

 پس و کیف ما کان اینکه مطلق التهمه موجب شود بر اینکه تهمت به معنا اولاً مورد تهمت نیست گفتیم مع عدل شخص، و ثانیاً تهمت به اینکه به ذهن می­زند این‌كه سرعت کرده به جهت اینکه نفع به او برسد، این موجب رد شهاده نمی­شود کما اینکه گفتیم تهمت در روایات المتهم، متهم در دینش بود و این شخص این‌طور نبود.

پرسش:

این شخص هم متهم در دین است.

پاسخ:

نه، متهم در دین نیست قطع نظر از این شهادتش دیگر متهم نیست، عدلش ظاهر است آن که متهم در روایات می­گفتیم؛ یعنی آن که به حسب دین متهم است قطع نظر از این شهادتش، او لا تسمع، این شخص از آن‌ها نیست. او مدلول روایات نیست، قطع نظر از شهادت و الا عدل واقعی هم اگر دروغ بگوید فاسق می­شود، لا تقبل شهادت فاسق این را هم می‌گیرد. نه، آن که قطع نظر از این شهادت فاسق است لا تقبل اوست.

 و اما آن که قطع نظر از این شهادت عدل است تقبل. با این شهادت چه می­شود الله یعلم، او را خدا می­داند. اینجا هم همین‌طور است آن که قطع نظر از شهادتش متهم در دین است لا تقبل. روایتی هست که در مثلاً ذمّ اقوامی است که بعد در عالم می­آیند، کأنّ رسول الله فرموده است: «ثم یجیء قومٍ یأتون الشهادة قبل أن یشهدوا»؛ اینها اداء شهادت می­دهند قبل از اینکه اینها را اشهاد کنند، یا قبل از اینکه از اینها طلب شهادت کنند. یکی هم این است که باز در بیان حال این قومی است که بعد می‌آیند: «ثم يفشو الكذب حتي يشهد الرجل قبل ان يستشهد[3]»؛ این قومی است که کذب ما بین اینها رواج پیدا می­کند، حتی اینکه مرد شهادت می­دهد قبل از اینکه از او طلب شهادت کند. معلوم می­شود که شهادت دادن قبل از طلب شهادت این امر درستی نیست، مثل الکذب است.

در روایت سوم دارد: «تَقُومُ السَّاعَةُ عَلَى قَوْمٍ يَشْهَدُونَ مِنْ غَيْرِ أَنْ يُسْتَشْهَدُوا»؛ ساعت یعنی یوم قیامت، قیام بر قومی پیدا می­کند که شهادت می­دهند قبل از اینکه از آن‌ها طلب شهادت کند. می­دانید آن وقتی که آفتاب به نصف النهار می­رسد این‌طور می‌شود که نه، كأن ایستاده است آن‌طور به حسب النظر ادامه و استمرار پیدا می­کند، کأنّ یوم قیامت هم به این جماعت شهادت می­دهند قبل از استشهاد طلب، همین‌طور قیامت با آن تبعاتش بر آن‌ها استمرار پیدا می­کند. و در روایت دیگر هم هست معلوم است که: «وَ لَا تَقُومُ السَّاعَةُ إِلَّا عَلَى شِرَارِ الْخَلْق‏»؛ آن خلقی که شریر هستند قیامت برای آنها این قیام را دارد. این در کتب عامه است در جواهر در ذیلش نوشته است، سنن بیهقی و این‌ها که من هیچ کدام را نداشتم.

پرسش:

دعائم الاسلام هم دارد.

پاسخ:

از او هم نقل می‌كند ولكن گفتیم روایات دعائم الاسلام اعتبار ندارد. آن روایاتی که در شهادت است آن‌ها نبوی است، در شهادت قبل از استشهاد است؛ یعنی قبل از طلب است آن‌ها نبوی هستند، به طرق عامه نقل شده‌اند. «لَا تَقُومُ السَّاعَةُ إِلَّا عَلَى شِرَارِ الْخَلْق» این هم نبوی است این هم ظاهراً در دعائم الاسلام این است. وکیف ماکان هر‌طور بوده باشد، این روایات روایاتی نبویات هستند اینها قابل اعتماد بر ما نیستند، مضافاً بر اینکه معارض هم هستند؛ چون در یک نبوی دیگر است که رسول الله فرموده است: «ألا أخبركم بخير الشهود؟»؛ من به شما خبر بدهم، دلتان می­خواهد به بهترین شاهدها خبر بدهم؟ «قالوا: بلى يا رسول اللَّه»؛ بله یا رسول‌الله خبر بده ایشان فرمود: «أن يشهد الرجل قبل أن يستشهد[4]»؛ قبل از اینکه از او استشهاد کند شهادت دهد. این معارض است ولو صاحب جواهر مابین اینها را جمع کرده، گفته آن روایات برای حقوق آدمی است و این «ألا أخبركم»؛ برای حقوق الله است که الآن ان شاء الله می­رسیم این جمع، جمع تبرّعی است. و کیف ما کان مثل: «ثَمَنُ الْعَذِرَةِ سُّحْتِ وَ ثَمَنُ الْعَذِرَةِ لا بَأسَ بِهْ»؛ جمع، جمع تبرّعی است.

عرض می­کنم این روایات یک اشکالی من حیث السند دارند، این روایات من حیث السند تمام نیستند. بعضی­ها از این اشکال سند به عمل مشهور جواب داده‌اند گفته­اند: مشهور ما بین اصحاب ما کما اینکه عرض کردیم این است که شهادت تبرّعی مسموع نیست. بما اینکه این روایات مشهور قدما قدیماً و حدیثاً مشهور قدما در جبران ضعف ملاک است. اینکه مشهور به نحوی که لا خلاف ادعا شده­ است که نیست معلوم می­شود که این روایات معتبر بوده­اند، اینها صحیح بوده­اند، صدور این‌ها از رسول الله1 معلوم بود، قراینی بود که الآن فی یومنا هذا به نحو اخبار مرسله به ید ما رسیده است.

 جبران ضعف به این دعوا درست نیست، چرا؟ چون چه کسی گفت که مشهور فتوا داده­اند و مدرکشان این روایات بود؟ مدرکشان اگر همه آن‌ها هم نبوده باشد، مدرکشان آن باشد که محقق در عبارتش به عنوان للتهمه اشاره کرده است، که این تبرّع به الشهادة طریان تهمت را در شهادت باعث می­شود. آن‌ها هم همین‌طور یک کسی این را اول گفته یک عدهه‌ای هم پسندیده­اند، یک عده­ای هم دیده‌اند که دراخبار عامه هم هست، آن‌ها ملتزم هستند. این معنا را گفته­اند. این شده و به صورت این مسئله درآمده این احتمالش هست به مجرد اینکه اینها فتوا داده­اند این معلوم نمی­شود که مستمرشان خصوص این روایات بود. به حیث اینکه آن جنبۀ تهمتی نبود، اگر آن نبود باز به این فتوا می­داند این به ما معلوم نشده است. پس تهمتش درست نیست، شاید اینها استنادشان به تهمت بود که در روایات ما هم المتهم وارد است آن متهم را به معنای لغوی حمل کرده بودند، خیلی احتمال قوی است اینها که ملتزم شده­اند به این که شهادت این قبول نمی­شود، تمسک به آن متهم در روایات کرده‌اند و گفته­اند که این تهمت موجب می­شود بر اینکه شهادت قبول نشود، صدیق به صدیقه، اخ لاخه آن روایات دارد که آن‌ها اشکالی ندارد شهادتشان مسموع است. الزوج لزوجته، آن‌ها را گفته­اند اشکالی ندارد اما این را گفته­اند که جایز نیست.

به مجرد اینکه عجله کرده شاید به جهت این است که می‌خواهد یک ناحقی را در این واقعه اثبات کند. در شهادت دادن طمع دارد، شهادت به حق باشد این تکلیف شرعی است از اینکه انسان خیلی میل ندارد منتظر می­ماند که اگر خواستند بگوید نخواستند برگردد. اینکه این‌طور طمع در اداء شهادت دارد، این بدان جهت است. بدان جهت به اینها اشکال می­شود که در تحمل شهادت هم که انسان مخفی می­شد، طمع بر شهادت دادن آنجا هم هست. آنجا گفتید اشکال ندارد. چه فرقی دارد مابین آن اتهام و این اتهام؟ و کیف ما کان جبر ضعف سند نمی‌شود.

پرسش:

[…]

پاسخ:

نگاه می­کند هرطور بود عکسش را بگوید، موقع شهادت برود عکسش را بگوید، نزاع کردن  را این نمی­کند، دو نفر دیگر با هم نزاع می­کنند، ببیند که اگر بیع شد برود بگوید که نه، بیع نشد من حاضر بودم بیع نکردند.

پرسش:

[…]

پاسخ:

این‌ من حیث السندی كه است، آن را که ما حمل به قرینه روایت كردیم این بود كه اتهام به حسب دین قبل از اداء شهادت داشته باشد. آن‌ها می­گویند متهم آن که به وهم یک چیزی می‌آید که موجب می­شود انسان به این شخص سوء ظن پیدا كند، اگر در بین یک همچین چیزی شد، یک موجب تهمتی در بین شد در یک شاهد عدلی شهادتش مسموع می­شود. این سبقت بر ادا هم موجب این تهمت است، کأنّ این می­خواهد خلاف واقع بگوید.

 علی کلّ تقدیرٍ و علی هذا الاساس این روایات من حیث السند ضعیف هستند. در حیث دلالت هم می­شود خدشه کرد. چرا؟ غایت الامر اینها دلالت می­کنند که قبل از اداء، یا قبل از سؤال جایز نیست، غایت امر این است كه اداء شهادت جواز تکلیفی ندارد. و اما اینکه اگر اینها شهادت دادند اثر وضعی هم ندارد مسموع هم نمی­شود، این هیچ منافاتی با همدیگر ندارد که نافذ بوده باشد. شهادت قبلاً جایز نبوده باشد یعنی معنای ایجادش و اما اگر موجود شد و حرام موجود شد، نفوذ داشته باشد، این شهادت از داخل معاملات است؛ چون قصد قربت لازم نیست، انسان شهادت به حق می­دهد، ولو داعی آن عبارت از این است که برادر نسبی من است، فرض بفرمایید برادرم متضرّر نشود، برادرش هم انسان مؤمن و آدم حسابی نیست، شهادت از قبیل معاملات است و نهی در معامله هم موجب فساد معامله نمی­شود ایّها الفقها! علی هذا الاساس غایت الامر از این روایات استفاده می­شود که این شهادت نافذ نیست. بعد دلیل دیگری هم که ما در بین نداریم.

این‌كه می‌گوید این عمل مذموم و قبیح است اما نافذ نیست مثل آن فضل البیع است، نهی در معامله است، و نهی در معامله مقتضی فساد نمی‌شود. پس علی هذه الاساس این روایت به اینها دلیل نمی­شود. ما در بیع مطلقاتی داریم که «إِنَّمَا أَقْضِي بَيْنَكُمْ بِالْبَيِّنَاتِ وَ الْأَيْمَانْ[5]»‏؛ بینه هم که بر حسب روایات تفسیر به شهادت العدلین شده است و شهادت العدلین چه حاکم بخواهد عدلین از او شهادت بدهند، چه ندهند، شهادت ابتدائیّه مطلقاتی داریم که می‌گیرد و بعد به این مطلقات اشاره خواهیم کرد. و مقتضای آن‌ها این است که شاهد شهادت داد و عدل بود مدرک قضا تمام است.

پرسش:

[…]

پاسخ:

اینجا جواز نیست این مذمّت است. «ثم یجیء قومٍ یأتون الشهادة قبل أن یشهدوا»؛ در مذمّت آنهاست. «ثم يفشو الكذب» کذب را توسعه می­دهند «حتي يشهد الرجل قبل ان يستشهد»؛ یعنی این جایز نیست.

ما اصول خواندیم و گفتیم نهی در معامله موجب فساد نیست، این معامله است شهادت از قبیل معامله است؛ یعنی داخل عبادت نیست. فعلی است که اثر وضعی دارد در اصول حضرات این‌طور گفتند: هر فعل اعتباری که شارع بر او اثری اعتبار کرده است که آن فعل متصف به صحت و فساد می­شود از قبیل عبادت نیست داخل چه چیز است؟ داخل معامله است. شارع شهادت العدلین را بیّنه اعتبار کرده است که قضا نافذ می­شود وقتی که به شهادت العدلین شد. می­گوییم: نهی از شهادت عدلین که شهادت ندهید معنایش این نیست که اگر شهادت دادید نافذ نیست مثل آن موردی که در مدیون معسر بود، آن شخص مدعی می­گوید: من طلبکار از این هستم باید طلبش را اثبات کند، شاهد می­داند که این مدیون است، ولکن معسر است بگوید که این مدیون است او یقیۀ‌ی این را می­گیرد به زحمت می­افتد. آنجا روایت داشتیم که شهادت ندهد، نهی بود. معناش این نبود که اگر شهادت دهد نافذ نیست.

 غرض این است كه نفوذ شهادت حکمی است و اینکه شهادت جایز نیست حکم آخری است و این روایات لسانشان حکم تکلیفی است. مخالفتش موجب فسق می­شود، یعنی قطع نظر این شهادت عادل بوده است و لکن این معنایی که هست اگر نهیش نهی تحریمی باشد که آن هم خودش محل کلام است که از این روایات نهی تحریمی استفاده بشود. این مذمّت قوم است. قومی را مذمّت کردن صحیح است هم بواسطۀ افعال قبیحۀ محرّمه هم مکروهه، فرقی ندارد این هم یک شبۀ دیگری است که علی فرض تسلیم می­گفتیم. این روایت اصلاً به اینکه حکم، حکم تکلیفی تحریمی است به آن تحریم هم دلالت ندارد. این‌قدر دلالت می­کند که اینها مذموم هستند این افعال نیست كه این‌طور شهادت مرغوب شارع بوده باشد اما حرام هستند به این حرمت هم دلالتی ندارد.

 وعلی هذه الاساس بله اگر بفرض حرمتش بود که حرام شد آن فاسد می­شود از جهت فسق شهادتش مقبول نمی­شود نه للتّهمه، فاسق می­شود، فاسق که شد شهادتش مسموع نیست و از این روایات هم حرمت تکلیفی استفاده نمی­شود و علی کل تقدیرٍ مثل آن شخصی می­شود که در مجلس قاضی موجب فسق را مرتکب شد، شراب را برداشت عمداً و متعمّداً خورد. تا شهادتش از کار بیفتند، فاسق شود، شهادتش از کار می­افتد. پس علی هذا الاساس این روایات نمی­تواند در ما نحن فیه مدرک شود. بدان جهت مطلقاتی که دلالت می­کند شهادت العدلین مدرک قضاست و شهادت العدلینی که است نافذ است مطلقاتی که اشاره خواهیم کرد آن‌ها ما نحن فیه را هم می­گیرد.

 اما حقوق الله! محقق در عبارت دارد که اما در قبول شهادت متبرّع در حقوق الله، آن که حقوق الله است مثل الزنا و مثل الشرب الخمر و سایر محرماتی که از این قبیل هستند یکی هم مصالح العامه است، جایی که مشهودٌ بها از مصالح العامه است. شهادت می­دهد که اینجا مدرسۀ طلاب است، کسی که کلیدش را برداشته یا در آنجا نشسته است شهادت می­دهد که اینجا مدرسه است آن شخص بیخود این‌جا نشسته است. یا فرض کنید که این مکان مسجد است که بر مصالح العامه شهادت می­دهد، که در این دو مورد، مطلب عکس است مشهور گفته­اند بر اینکه شهادت متبرّع نافذ است. کسی اگر چهار نفر از نزد خودشان جمع شده­اند رفته­اند نزد حاکم شرع شهادت داده­اند سلام علیکم، علیکم السلام گفتند: ما شهادت می­دهیم چهار نفر که فلانی با فلانیّه زنا کرده است، این شهادتش مسموع می­شود. ولو شهادت، شهادت تبرّعی باشد یا شرب خمر کرده است از اینجا هم معلوم می­شود که نزد اینها اگر حق هم حق الله شد هم حق آدمی شد، حق آدمی ثابت نمی­شود. اگر تبرعاً شهادت به سرقت دادند مال از آن سارقین گرفته نمی­شود. ولکن قطع یدشان می­شود. چون آن حقوق الله است. نتیجه هم این می­شود که اگر مشهودٌ بها از حقوق الله شد، شهادت تبرّعیه اشکال ندارد نافذ است و محقق در عبارت دارد که و فیه ترددٌ، در او هم تردد است. پس علی هذا الاساس این شهادت تبرّعیّه در حقوق الله و بر مصالح عامه نافذ است، ولکن مع ذلک محقق می­فرماید: و فیه ترددٌ! در قبول شهادت تبرّعیه در اینها تردد است.

 اما حقوق الله است، هیچ وجهی بر تردد نیست. خود مطلقاتی که در روایات است دلالت می‌کند وقتی که شاهدین شهادت بر این عمل شهادت دادند حاکم حد را اجرا می‌کند آن مقتضای این است وقتی که شهادت دادند اقتضایشان در حدود الله کسی نیست که مدعی باشد اصلاً در حقوق الله مدعی نمی­شود. در حدود الله کسی مدعی نیست، شاهد می­رود شهادت می­دهد ممکن است کسی اول برود خبر بدهد و بگوید عمل چهار نفر عدل هم شاهد است که این با فلانی زنا کرده است، الا انّه مدعی حدود الله ثبوتشان للحاکم احتیاج به مدعی ندارد، به خلاف حقوق الناس، در حقوق الناس تا مادامی که مدعی از حاكم طلب نکند بر حاکم قضا واجب نیست حکم واجب نیست. به خلاف حدود الله، در حدود الله مقتضی ادلّه این است که وقتی که میزان تمام شد و ارتکاب موجب الحد نزد شارع به شهادت شهود ثابت شد، باید آن حد را اجرا کند آن حد ثابت می­شود. در آن شهادت بر زنا در صحیحه زراره باب ده از ابواب حد الزنا این‌طور وارد شده است: «إِذَا شَهِدَ الشُّهُودُ عَلَى الزَّانِي أَنَّهُ قَدْ جَلَسَ مِنْهَا مَجْلِسَ الرَّجُلِ مِنِ امْرَأَتِهِ أُقِيمَ عَلَيْهِ الْحَدُّ[6]»؛ گفتیم دعوا اصلاً معنا ندارد هرکسی برود شهادت حساب می­شود. سابقاً در بحث قضا در حدود گفتیم، هر کسی برود به حاکم شرع خبر دهد این شهادت حساب می­شود، مدعی حساب نمی­شود. و این حرف را در مصالح عامه هم مثل اینکه کاشف اللثام این‌طور فرموده، آن‌ها هم این‌طور هست، در آن‌ها هم مدعی نیست. چرا در آن‌ها مدعی نیست؟ گفته است مثلاً یک مصلحتی را فرض می­کنیم که آن مصلحت شامل عدول المسلمین هم است، مثل اینکه شهادت می­دهد که این مسجد برای مسلمان‌ها است، فرق نمی­کند مسلمان عادل باشد، فاسق باشد، مسجد مصلحت عامه است، اینجا مدعی نیست. هر کسی نزد حاکم برود شهادت دهد که اینجا مسجد است همه که نمی­توانند بروند؛ همه­ی عدول مسلمین که مسجد برای آن‌هاست همه را که نمی­شود محصور نیست غیر محصور است. یعنی غیر محصور عادی است، همه که نزد حاكم شرع نمی­روند؛ هر کس برود اگر آن‌ها مدعی حساب شوند نزد حاکم که مسجد وقف است بعد که عدول دیگر را شاهد می­آورند، خود آن‌ها هم مدعی می­شوند، چون وقف بر آنها هم هست، خود آن‌ها هم مسلمین هستند. بدان جهت در مثل این فروض اصل مدعی نیست، یکی هم اگر اینها شاهد بیاورند آن عدول مؤمنین که چند نفر رفته­اند آن کدام را اثبات می­کند، آن‌ها اگر حقیقتا مدعی بوده باشند دعوای خودشان را می­توانند اثبات کنند. نسبت به خودشان دعوا این است که ما در این‌جا بیشتر از این سهم داریم. اما خود اینکه این مکان مسجد است وقف بر عموم المسلمین است، نسبت به این نمی­توانند مدعی شوند، منتها می­توانند مدعی شوند که ما سهم داریم حق انتفاع داریم، یا این‌جا حصّه داریم، نسبت به او مدعی می­شوند. ما می­خواهیم خود مشهودٌ بها که این ارض و این مکان مسجد است او ثابت شود مدعی را سابقاً کسی گفتیم که مطالبه به حقی بوده باشد، به خودش یا به من یتعلّق به. کسی که می‌ود و می­گوید: اینجا مسجد است که برای خودش حق مطالبه کند، آن تمام مسجد نیست. باید بر تمام ادعا کند که این مدعی نمی­شود.

 همان که حاضر می­شوند آن‌ها هم مدعی حساب می­شوند، شهود حساب نمی­شوند، یا همه ایشان شهود حساب می­شوند، مدعی حساب نمی­شوند. پس علی هذا الاساس در مثل این موارد شهادت تبرّعی مسموع است. این فرمایشاتی که ایشان فرموده ولو اینها مناقشه دارد چون کلام ایشان یک تتمه‌ای هم دارد که فرموده است اگر از خودشان شاهد ببرند مثلاً این مصلحت…


[1] – وسائل الشيعة؛ شيخ حر عاملي محمد بن حسن، ج‏27، ص318، ح4

[2] – سوره بقره (2): آیه 282

[3] – تنقيح مباني الأحكام ( القضاء والشهادة )، الميرزا جواد التبريزي، ص 491

[4] – أسس القضاء والشهادة؛ الميرزا جواد التبريزي، ص 498 به نقل از: سنن البيهقي 10: 159 مع اختلاف يسير.

[5] – الكافی؛ یعقوب كلینی، ج7، ص414

[6] – وسائل الشيعة؛ شيخ حر عاملي محمد بن حسن، ج‏28، ص88

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا