درس سی و نهم – سلسله دروس شهادات
أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
محقق در شرایع میفرماید بر اینكه با استفاضه عقد النكاح ثابت میشود، و هکذا با استفاضه وقف ثابت میشود، که مثلاً کون العین وقفا، مرادش از این استفاضه اگر آن اخبار متعدّده بوده باشد که آنها مفید علم هستند، تقریبا میشود گفت خبر ولو متواتر نبوده باشد، ولکن ربّما کثرة الاخبار موجب میشود که انسان علم به صدق مخبر به پیدا میکند. اگر استفاضه به حدّ تواتر یا به حدی بوده باشد که موجب علم شود ولو اسمش را تواتر نگویند، ثبوت الوقف و ثبوت النکاح پر واضح است احتیاج به دلیل آخر ندارد. برای اینکه کأنّ اینجا این استفاضه مفید علم است و بالاتر از علم حجّت و ثبوتی نیست.
میفرماید: اگر این استفاضه مفید به ظن غالب بوده باشد که ما از این ظن غالب تعبیر به اطمینان میکردیم، باز هم اشبه این است که به این استفاضه وقف و هکذا نکاح ثابت میشود.
بعد شروع میکند به دلیل گفتن که چهطور با این استفاضهای که مفید ظن غالب هست و مفید اطمینان است علی ما اخبرنا، چرا این دو تا ثابت میشود؟ میفرماید: برای اینکه در وقف تعبیر مأخوذ است و این را میدانیم عینی که وقف شد، زمینی که وقف شد، باغی که وقف شد، این به مرور ازمنه و توالی العصور اینهایی که شاهد اصل الوقف بودند منقضی میشود. بدان جهت در این عصور متأخّره از این وقف نمیماند الا شهرت در خبر که این ملک وقف است، و اگر این شهرت بر نقل که استفاضه است و مفید اطمینان است و مفید علم نیست، اگر این مسموع نبوده باشد لبطلة الوقوف، وقفها باطل میشود و نسبت به نکاح یک تعلیل دیگری میکند که چرا در نکاح آن شیاعی که مفید اطمینان است اعتبار دارد.
میفرماید ما حکم میکنیم بر اینكه مثلاً خدیجۀ کبری (سلام الله علیها) زوجة النّبی (صلی الله علیه واله وسلم) است. این قضا را میکنیم کما اینکه قضا میکنیم و حکم میکنیم بر اینکه خدیجه (سلام الله علیها) امّ فاطمۀ زهرا (سلام الله علیها) است و معلوم است که در این عصوری که این نقلها به ما رسیده است، اینها منتهی نمیشود به آن نقلی که آن نقل هم تواتر بوده باشد، یعنی آنهایی که سامع عقد زواج نبی (صلی الله علیه واله وسلم) بودند و مشاهد بودند متعاقبین را، آنها که به حدّ تواتر نبودهاند که بعد نقل کردهاند که این عقد شد، تا امروز به دست ما رسید؛ پس اصل این استفاضهای که الآن هست منتهی میشود به یک استفاضهای که آن استفاضهای به حدّ تواتر نیست. در طبقۀ اولیٰ تواتر نیست، بدان جهت اگر بنا بوده باشد استفاضهای که مفید علم و بحدّ تواتر نباشد این مسموع نشود بر ما صحیح نمیشود این حکم را بکنیم که این مثلاً خدیجۀ کبری زوجة النبیّ (صلی الله علیه واله وسلم) است. اینطور تعلیل میفرماید.
در ذیل این کلام صاحب جواهر کلامی دارد. ایشان میفرماید: درست مراد محقق ظاهر نیست که چه میخواهد بگوید، اگر مرادش این است قاضی که در مقام قضا میخواهد فصل خصومت کند و حکم کند حکمی که فصل الخصومت است، آن قاضی میتواند اعتماد کند به استفاضه در این نکاح در حکمش به نکاح و در حکمش بالوقف. خود حاکم، حکم میکند بر اینکه این عین موقوفه است، ولکن مستند قضاء القاضی استفاضه است که خودش مطّلع به استفاضه است. استفاضۀ در وقف یا خودش حکم به ثبوت النکاح میکند این حکمش مستند به اطلاعش به استفاضه است، اگر مرادش این بوده باشد و آن استفاضه، استفاضهای بوده باشد که مفید علم است، این اختصاص به این دو تا ندارد. در هر جایی که قاضی علم به واقعه پیدا کند به استفاضه و من غیر استفاضه ما فعلاً استفاضۀ در خبر را میگوییم، علم پیدا کند به واقعه، قاضی به علم خودش حکم میکند دیگر اختصاص به این دو تا ندارد. سابقاً این علم خودش را من علاوه کردم، در عبارت جواهر نیست. در عبارت جواهر این است که حکم به استفاضه مختصّ به این دو نیست. سابقاً در بحث قضا فرمود: در هفت مورد. ما این را علاوه میکنیم به کلام ایشان كه تکمیل بشود.
اگر این استفاضه مفید علم بوده باشد اختصاص به دو تا، هفت تا، یازده یا بیست تا نیست. در هر واقعهای که خصومت است قاضی علم به آن واقعه داشته باشد، قد ذکرنا فی بحث القضا که قاضی به علم خودش فصل خصومت میکند. و اگر مراد صاحب الشرایع این است که ولو قاضی از این استفاضه علم برایش حاصل نشده است مطّلع بر استفاضه است. و اما استفاضه استفاضهای است که مفید اطمینان است، یعنی ظن غالب به تعبیر اینها، اگر مراد این است که قاضی به این ظن غالب استفاضهای که ظن غالب میآورد حکم میتواند کند حتی در این دو تا این منع مشکل است، و خودش هم اختصاص به این دو تا ندارد نسب اولا است، چون سابقاً گفتیم در نسب قاضی میتواند حکم شاهد میتواند به استفاضهای که مفید علم عادی است شهادت دهد و قاضی هم میتواند اگر خودش به آن استفاضه مطّلع شد قضاوت کند و فصل خصومت کند، و اما اگر خودش مطلع نشد شاهد شهادت داد بر این نسبی که مستندش استفاضه است، او گفتیم خود استفاضه ثابت میشود. اما نسب ثابت نمیشود که فرقش را قبلا گفتیم.
اگر مراد این بوده باشد که قاضی ولو علم پیدا نکند، استفاضه ولو مفید علم نباشد، در نکاح و در وقف حکم میکند، این علاوه بر اینکه دلیل بر اقامه کردن صعب است نسب اولای از اینها است وجهی ندارد که هر دو تا را بگوید نسب را نگوید، که ما در نسب ملتزم شدیم.
ایشان میفرماید: اگر مرادش قضای قاضی نشود، شهادت شاهد بوده باشد که شاهد که شهادت به نکاح میدهد و به وقف میدهد میتواند مستند تحمل شهادتش استفاضه بوده باشد. اگر مراد این است استفاضه مفید علم شد دیگر اختصاص به این دو تا ندارد. بنابر اینکه با استفاضه که صاحب جواهر مسلّم گرفت که به علم به مجرد العلم میتواند آن شاهد شهادت دهد. ماذا بعد العلم شیئا، و اگر مراد این است که نه شاهد با آن شیاعی که مفید اطمینان است در این دو مورد میتواند شهادت دهد، باز الكلام، الكلام قضا که جایز نشد دلیل نداشتیم شهادتش چه دلیل دارد؟ در شهادتش هم دلیل نداریم. اگر بوده باشد لو فرض نسب را هم باید بگوییم چون وجهی ندارد اختصاص به این دو تا بدهیم.
بعد از اینکه این حرفها را صاحب جواهر میفرماید، کلامی را از صاحب مسالک نقل میکند که مسالک این کلامش راجع به ردّ محقق است، این علتی که آورد، چرا در نکاح ثابت میشود نکاح به استفاضه ولو مفید علم نباشد به قضائنا بر اینکه خدیجه (سلام الله علیها) زوجة النبی است به او تعلیل فرمود صاحب مسالک گفته است نه! این تعلیل درست نیست. ما حکم میکنیم که خدیجه (سلام الله علیها) زوجة النبی است، این استفاضه به حد تواتر است. منتهی میشود در این زمان که به حد تواتر است به آن طبقۀ اولایی که در آن طبقۀ اولا هم تواتر بود، چرا؟ صاحب مسالک اینطور فرموده است: برای اینکه رسول الله(صلی الله علیه واله وسلم) وقتی که خدیجه را تزویج میکرد، از اعلی القریش بود. از اشخاص از آن کسانی که در قریش نام پیدا کرده بود، و خودش آن کسی هم که متولّی این تزویج بود ابوطالب بود، ابوطالب هم که رئیس بنی هاشم بود مرجع قریش بود که در امور رجوع به او میشد مرجع بود و خِطْبه را هم که کرد این ابوطالب کأنّ این در مسجد الحرام بود، در مسجد الحرام مشاهدین به این خِطبه عقد و مشاهدین متعاقدین اینها بالاتر از حد تواتر بودند، کجا تواتر! بالاتر از حد تواتر؛ چون اینطور بود همینهایی که در مسجد الحرام شنیدند و بعد به دیگران نقل کردند و پخش شد این بر استفاضهای است به حدّ تواتر و مفید علم است، این دلیل نمیشود که استفاضهای که مفید ظن غالب است معتبر بوده باشد و این استدلال صحیح نیست.
صاحب جواهر (قدس الله نفسه الشریف) در ذیل این کلام اینطور میگوید نه آنکه محقق گفت درست است، نه آنکه مسالک اینطور به بالا برد این صحیح است، حدّ وسط است. حدّ وسط چیست؟ ایشان میفرماید شما ملاحظه کنید بنات سلاطینی که فعلاً هست که تزویج میشوند، اولاد سلاطین که تزویج میشوند، دیگر از سلطان معروفتر که کسی نمیشود، بنت او که تزویج میشود یا ولدش تزویج میشود، این را اینطور نیست که عقد ازدواجش را به حد تواتر شاهد میشوند و سامع میشوند و میبینند، اینطور نیست. این را یک جماعاتی حاضر میشوند و میبینند که اخبار آنها که حاضر بودند مفید علم میشود، غالباً همینطور است نه اینکه تواتر میشود. مفید علم میشود، انسان علم پیدا میکند که اینها داعی که ندارند خلاف واقعه را پخش کنند، اینطور که میگویند، پس معلوم میشود این عقد ازدواج بوده است، اخبار آنها مفید علم است، استفاضهای که مفید علم است، این حرف درست. این حرفی که این استفاضه مفید علم بود مفید ظنّ غالب نبود، این درست است میشود گفت که در عقد ازدواج تزویج خدیجه (سلام الله علیها) هم بر همین منوال بوده است.
و اما اینکه صاحب مسالک ادعا کرد بر اینکه به حدّ تواتر و شروط تواتر بود بلکه تواتر را هم گذشته بود این معنا را نمیشود ثابت کرد. پس نه آن است که محقق میگوید مستند به استفاضۀ مفید لظنّ الغالب بود نه آن صحیح است، نه آن حد تواتر، حد وسطش آن معنا صحیح است. این کلامی است که صاحب جواهر در مقام میگوید.
خلاصۀ کلامی که در مقام گفته میشود چون مبنا را سابقاً عرض کردیم. ما در قضاء القاضی مستند قاضی در فصل الخصومه یا باید بیّنه شود، بیّنۀ عادله بشود یا باید علم قاضی شود یکی از اینها بشود. علم قاضی حجّیت دارد در مقام قضا هم و به او میتواند قضاوت کند این را در بحث قضا مفصل بحث کردیم. روی آن مبنا اگر خود قاضی مطّلع به استفاضۀ در نکاح، یا استفاضۀ در وقف شد، یا استفاضۀ در هر موردی بوده باشد که مفید علم است علم وجدانی برای قاضی است، فصل خصومت میکند و قضا میکند، قضایش رجل قضا و هو یعلم است. بدان جهت این قضا قضای نافذ است و اشکالی در او نیست.
و اما اگر خود قاضی مطّلع شده باشد به استفاضهای که او مفید اطمینان است با اطمینان نمیشود قضاوت کرد، فقط خود آن استفاضهای که مفید اطمینان است در باب النّسب گفتیم که با او قضاوت میشود کرد و دلیلش را هم که گفتیم قیام السّیره است، چون نسب را به چیز دیگر نمیشود اثبات کرد. شاهد هم شهادت بدهد بالاخره باید به استفاضه مستند بوده باشد؛ چون شاهد که نمیتواند ولادت را ببیند.
روی این حساب اگر این استفاضه بوده باشد چه مدرک قضاء قاضی بوده باشد، چه مدرک شهادت شاهد بوده باشد اینطور استفاضه در باب نسب، قاضی میتواند حکم کند. و اما در غیر النسب که وقف است، نکاح است و سایر امور است، در اینها نمیتواند قاضی به استفاضهای که مفید لظنّ است یعنی مفید لاطمینان است ظنّ غالب قضاوت کند، نمیتواند هم شاهد شهادت دهد، دلیل نداریم که آن شهادت مسموع است، بلکه ما یک حرف دیگری گفتیم.
گفتیم در این وقایع شاهد مستندش استفاضهای بوده باشد که مفید للعلم است آن شهادت هم نافذ نیست؛ چون عرض کردیم در معنای شهادت، ادراک واقعه بالحسّ معتبر است، ظاهر ادلّۀ اقامۀ شهادت این است آن شهادتی را که شخص عند التحمّل داشت او را نزد قاضی در مقام الحکم بازگو کند و آن شهادتی که در تحمّل الشهاده معتبر است که او شرط در باب الطّلاق است و در باب النکاح مستحب است، و سایر البیوع، یا وجوب ارشادی دارد در مثل وصیت و دین و امثال ذلک، او عبارت است از تحمل به نحو الحس است. اوست که در مقام اداء الشهاده او را تکرار کند، قاضی میتواند حکم کند. بدان جهت اما علم حدسی که از اخبار علم آمده است بر اینکه این خبرها صحیح است این واقعه اتفاق افتاده؛ بازگو کردن او را که این شیء، این نکاح واقع شده است؛ چون خودش علم پیدا کرده است شاهد، این شاهد بر نکاح نمیشود. این مخبر عن النکاح است، مخبر از نكاح است بله خبرش هم عیب ندارد، تكلیفا جایز است. علم دارد اخبار به غیر علمٍ نیست. ولکن این اخبارش داخل عنوان شهادت نیست. این جا فقط عرض کردیم در این موارد شاهد به خود استفاضه میتواند شهادت دهد، این استفاضهای که مفید اطمینان است. میتواند به خود این استفاضهای که مفید اطمینان است یا مفید علم است به خود استفاضه میتواند شهادت دهد؛ چون او اخبارش عن حسٍ است. استفاضه را حس کرده شنیده است، میتواند به قاضی بگوید که من به نکاح شهادت نمیدهم اما استفاضۀ در نقل این نکاح است، به او شهادت میدهم. چه استفاضهای باشد که به او علم آورده باشد چه اطمینان آورده باشد میتواند به او شهادت دهد.
نتیجه این شهادت چه میشود؟ نتیجۀ این شهادت این میشود که قول هر کسی که مطابق با استفاضه است او منکر حساب میشود، چون او قولش موافق با حجت معتبره است، میزان در تشخیص مدعی از منکر این بود آن کسی که قولش مطابق با حجت معتبرهای است که آن حجت معتبره بر جاهل به واقعه است و من الجاهل بالواقعه خود قاضی است، بدان جهت آن کسی که قولش مطابق است با این استفاضهای که شاهد شهادت داده است او منکر در واقعه میشود.
حاکم شرع رو برمیگرداند به آن یکی که ادعای خلاف این استفاضه را میکند، میگوید بیّنه بیاور آن بیّنهای که در باب قضا مسموع است، در این موارد نمیشود آنطور بیّنهای را اقامه کرد. در مثل وقفی که مدّتها سابقاً شهود هم منقضی شده که خلاف وقف را ادعا میکند، این کسی که استفاضه دلالت میکند بر اینکه مال مثلاً وقف بر اوست که قول او هم این است که این وقف مثلاً بر ماست، یا متولّی است وقف بر فلان زوّار است و قولش مطابق با اصل است، بدان جهت به او قسم میخورد و دعوای او را اسقاط میکند، حرف میزند او دعوا را اسقاط میکند.
شهادت بر استفاضه چه استفاضهای بوده باشد که مفید علم باشد، چه مفید اطمینان، این حجّیت دارد؛ چون ما گفتیم آن استفاضهای که مفید اطمینان است آن هم عند العقلا حجّت است. حتی آن کسی که عین در ید اوست قاعدۀ یدش به درد نمیخورد، که سابقاً عرض کردیم که از بعضی روایات استفاده میشود. آنکه استفاضه مطابق با قول اوست او مقدم میشود، استفاضه حجت است و با بود این حجت که استفاضه است قاعدۀ ید به درد نمیخورد. این از بعضی روایات هم ظاهر میشود یکی از آنها را میخوانم.
این روایت مبارکهای که در باب وقف وارد شده است، جلد 12، باب 17 از ابواب عقد البیع، دارد: «مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ الرَّزَّازِ»؛ که محمدبن جعفر عون اسدی (رحمة الله علیه) است. «عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ أَبِي عَلِيِّ بْنِ رَاشِدٍ»؛ حسن ابن راشد ابو علی است.
«قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ (علیه السلام) قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ اشْتَرَيْتُ أَرْضاً إِلَى جَنْبِ ضَيْعَتِي بِأَلْفَيْ دِرْهَمٍ فَلَمَّا وَفَّيْتُ الْمَالَ خُبِّرْتُ أَنَّ الْأَرْضَ وَقْفٌ»؛ وقتی که من ثمن را دادم به من خبر دادند که این زمین وقف است، این ظاهر خبّر یعنی خبر معتبر است، خبر معتبره یا خبر عدل است، یعنی خبر ثقه یا همان عادتاً هم همینطور میشود در مورد این روایت که بعد معلوم میشود مورد روایت چیست، این خبر همان استفاضه میشود که مورد اطمینان است.
«خُبِّرْتُ أَنَّ الْأَرْضَ وَقْفٌ فَقَالَ لَا يَجُوزُ شِرَاءُ الْوَقْفِ وَ لَا تُدْخِلِ الْغَلَّةَ فِي مَالِكَ وَ ادْفَعْهَا إِلَى مَنْ وُقِفَتْ عَلَيْهِ قُلْتُ لَا أَعْرِفُ لَهَا رَبّاً»؛ موقوفٌ علیه اینطور است، ازمنۀ بعدی میشود که همینطور مشهور است که این وقف است اما معلوم نیست کجا به چه کسی وقف است اینطور است. «قُلْتُ لَا أَعْرِفُ لَهَا رَبّاً قَالَ تَصَدَّقْ بِغَلَّتِهَا.» به غلهاش توجه بده. امام نفرمود: برو به آن کسی که از او خریدی به او پس بده. قاعدۀ ید دارد. معلوم میشود که قاعدۀ ید آنها را اعتبار نمیشود با این خبری که قائم شده است، خبری که معتبر است با این خبری معتبر قاعدۀ ید اعتباری ندارد و فروختن او اعتباری ندارد، تصرّفش هم اعتبار ندارد که محقق میفرمود: به تصرّف حکم میشود که او مالک است، نه تصرفش اعتبار دارد نه یدش اعتبار دارد، اینکه خبر است این معتبر است. روایات دیگر که در باب وقف است این معنا استفاده میشود.
این خبر استفاضۀ همینطور عند العقلا حجت است، ظاهر این خبر هم این است که این خبر، خبری است که عقلا اعتنا میکنند بدان جهت میگوید: «خبّرة بانَّها وقفٌ»؛ یعنی خبری است که او حتمی است، حتمی به حسب بناء عقلا که مفید اطمینان است. بدان جهت امام (علیه السلام) میفرماید: وقف بودنش ثابت میشود. البته این مقام، مقام مخاصمه نیست. این مقدار که ثابت میشود، حکم میشود این حکم، حکم قضاء فصل خصومتی نیست، این حکم، حکم افتاء در مسئله است ، افتاء در مسئله این است که حکم میشود بر اینکه این مال وقف است کسی اگر خلافش را ادعا کند، آن کسی که قولش مطابق با این خبر است مستفاضه است، او غیر از حرف چیزی دیگر بر گردنش نیست، چون منکر حساب میشود. آن دیگر هم که نمیتواند در مثل این موارد بیّنه بیاورد به او قسم میخورد.
حاصل ما ذکرنا، در این دو کلمه این قدری که در استفاضه بحث کردیم، حاصل مطالب ما در این دو کلمه منتهی میشود، در باب قضا ولو قاضی به علم خودش میتواند حکم کند، هرگاه برای قاضی از خود استفاضهای که خودش مطلع است، علم پیدا شد قاضی میتواند قضاوت کند در او شکی نیست. و اما الشاهد، شاهد بما اینکه در ظاهر ادلّۀ شهادت در مقام القضا بازگو کردن تحمّل شهادت است، آن را که متحمل شده بود او را بازگو کند و تحمل شهادت هم بواسطۀ آن حس واقعه میشود، نه حدس به واقعه! بدان جهت شاهد همیشه واقعه را اگر خبر دهد، عن حدسٍ ولکن مستندش استفاضه است، یا چیز دیگر، یا حجت دیگری است، مستندش اوست در این صورت آن شهادتش بما هی شهادةٌ مسموع نیست. شهادت به آن مخبرٌ به، که وقف، نکاح، و ملک است. اما اگر آن مستندش که استفاضه است ذکر کند، بگوید: این خبر مستفیض است، این شهادت بر نفس الاستفاضه حساب میشود.
در این صورت این شهادت اخبار به او یعنی عن حسٍ است، بما اینکه این استفاضه چه مفید علم شود، چه مفید اطمینان بشود، استفاضه اگر اینطور استفاضهای است از این استفاضه خبر میدهد؛ چون شاهد عادل است از اینطور استفاضه خبر دهد، اگر اینطور شد، ثابت میشود به شهادت او که در مقام استفاضه در این واقعه هست؛ پس قول کسی که مطابق با آن استفاضه است میشود چه چیز؟ قول او مطابق با اوست منکر در واقعه میشود، آن کسی که قولش مخالف با آن استفاضه است او مدعی حساب میشود، بیّنه اگر داشته باشد بیّنۀ معتبرهای که در باب قضا معتبر است، او مقدم میشود و حکم بر طبق او میشود. اگر نبوده باشد کما امثالهم مثل وقف و امثال ذلک اینطور است، آن کسی که صاحب الاستفاضه است قسم میخورد و دعوای آن مدعی را اسقاط میکند.
حاصل ما ذکرنا در باب الاستفاضه این بود، بقیّهاش را الله یعلم که این مبنایی که ما اخذ کردیم مطابق با واقعه است یا نیست ما مکلّف او نیستیم. مقتضی الادلّه هم این است که ما عرض کردیم.
بعد به شهادت الاخرس رسیدیم، آن کسی که اخرس است نمیتواند تکلّم کند، تکلّمش بالاشاره است، این میتواند شاهد شود یا نه؟ درست توجه كنید بحث، بحث مفیدی است نه به جهت اخرس در اینجا یک مسئلهای هست او بحث میشود مسئلۀ مترجم آن مسئله مهم است که آن در موارد متعدّدهای آن مسئلۀ ترجمه جاری و ساری است.
آن مسئلتنا عبارت از این است، این اخرسی که شهادت میدهد، تحمل شهادتش یا به سماع است اگر عقد باشد، یا قتل باشد به مشاهده است، تکلم در تحمّل مدخلیّت ندارد. و اما در مقام الاداء چون او نمیتواند که تلفّظ کند، محقق و دیگران میفرمایند: اداء شهادت او اشارهاش است. مثل سایر نمازش که چهطور به اشاره است، سایر تکلّماتش و اخباراتش به اشاره است، این هم بالاشاره است.
یک وقتی این است که این اخرسی که نزد حاکم اشاره میکند به نحو الاشاره شهادت میدهد، خود حاکم عارف است که این چه میگوید و اشارهاش چیست. میگوید: مثلاً او را خواباند اینطور چاقو کشید این را میفهمد، عارف به اشارۀ او است فهو مطلب تمام میشود. و اما اگر خود این شخص حاکم عارف نبوده باشد که این چه میگوید، اینجا اینطور فرمودهاند: آن دو نفری که عادل است و عارف به اشاره است، دو نفر باید اینها اشارۀ او را که اشاره نزد حاکم شرع واقع میشود، اشارهای که پیش حاکم شرع واقع شده است آن اشاره را بیان کنند که این اشاره که میکند این را میخواهد بفهماند. دو نفر، این دو نفر لازم است بنا بر این میشود که باب ترجمه هم باب شهادت است، از باب شهادت شد باید دو نفر بشود.
و اما باب ترجمه باب شهادت بر شیء نشد، باب فقط اخبار شد که سابقاً دربحث قضا گفتیم و باز در این مسئله تکرار خواهیم کرد چون مسئله مهم است، نه دو نفر نمیخواهد عدالت هم نمیخواهد، یک نفری بوده باشد که عارف به اشاره شود، ثقه بوده باشد، اطمینان شخص ثقه بوده باشد، این مقدار کافی میباشد تعدد هم معتبر نمیشود. منتها از باب شهادت هست یا نیست فعلاً اینجا شروع نمیکنیم تمام نمیشود، فهرستش را عرض میکنم.
بعد از اینکه از باب ترجمه شد از باب شهادت نشد، آنوقت دیگر جایی نیست که کسی توهم کند آن کسی که اشاره را برای قاضی بازگو میکند که چیست، مراد این او را نمیشود شاهد فرع گرفت. گفت: خود آن اخرس شاهد بر اصل واقعه است اینها هم که اشاره او را بیان میکنند اینها شاهد بر شهادت او میدهند، شاهد فرع هستند. نه اینها را شاهد بر فرع، ولو باب ترجمه را از باب شهادت هم بدانیم، باب ترجمه باب شهادت نباشد که پر واضح است؛ اگر از باب شهادت هم بدانیم شاهد فرع حساب نمیشود؛ برای اینکه اگر شاهد فرع حساب شوند هم، در ما نحن فیه شهادت این فرع مسموع نیست، چرا مسموع نیست؟ چون شهادت فرع آن وقتی مسموع است که خود اصل در مجلس قضا حاضر نباشد، اینجا خود آن اخرس حاضر در مجلس قضاست. اگر ترجمه از قبیل شهادت بر شهادت میشد، شهادت بر شهادت مسموع نمیشد. چرا؟ چون شهادت فرع میشود، چون شهادت فرع میشود، شهادت فرع هم در صورتی مسموع است که اصل در مجلس حکم حاضر نبوده باشد؛ پس ترجمه را ما باید بگوییم که از باب شهادت نیست، اگر از باب شهادت هم هست از باب شهادت فرع نیست، شهادت بر شهادت نیست، شهادت بر یک چیز دیگری است که او غیر از شهادت اخرس است. اینها بر شهادت اخرس شهادت نمیدهند، اینها مثل چه میمانند؟ مثل اینکه قاضی نزدش دو شاهد آوردهاند، قاضی فارس محض است اصلاً یک کلمه از ترکی بلد نیست، شاهدهایی که آوردهاند هر دو ترک گردن كلفت هستند، یک کلمه هم فرض کنید فارسی بلد نیستند؛ آنها شهادت دادند نزد قاضی، اما عادل هستند اینها تمام هستند، آنها شهادت دادند، باید قاضی مترجم بگیرد که اینها چی میگویند، چهطور که در موارد تفسیر اللغه، این شهادت بر تفسیر است که تفسیر این کلام این است، نه شهادت بر فرع است. اگر از باب شهادت هم بگیریم این شهادت بر تفسیر است، در باب اخرس هم آن کسی که عارف است اگر از باب شهادت بگیریم که دو نفر بوده باشند، آن شهادت بر تفسیر است نه شهادت بر شهادت است که تفسیر این اشاره این میشود…
والحمدلله رب العالمین