درس سی و ششم دیات

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم

اصحاب ما ذکر کردند اگر جنایتی بر زن وارد بشود در شَعرش، شَعر رأس، و کسی حلق بکند، بتراشد سر زنی را، در این صورت دو فرض می‌شود: یک وقت یک تراشیدنی است که دیگر آن موی سر در نمی‌آورد، به آن نحوی که خواهیم گفت؛ طوری تراشیده است که پوست سرش هم از بین رفته است، دیگر عود نمی‌کند نبات الشَعر. فرض آخر این است که نه، عود می‌کند. مشهور ما بین الاصحاب ما این است که اگر عود نکند تمام دیه را باید بدهد آن جانی که تراشیده است؛ و اما اگر عود کرد، مهر المثلش را باید بدهد.

و کلام واقع می‌شود فعلاً در مستند این حکم و مدرک این حکم. یک روایتی هست او را صاحب وسائل (قدس الله نفسه الشریف) این‌طور نقل می‌کند: باب سی از ابواب دیات الاعضا، انّ فی حلقٍ شعر المرئة مع اهلها، و کذا فی اضالة بکارتها، فان لم ینبت الشَعر فالدیة کاملتاً، همان فتوا می‌دهد به آنکه در خارج گفتند. مستند این حکم این روایتی است که صاحب وسائل این‌طور نقل می‌کند: محمد‌بن الحسن باسناده عن محمد‌بن الحسن سفار عن ابراهیم‌بن هاشم ـ تا اینجا سند صحیح است ـ عن محمد‌بن سلیمان منقری، نقل می‌کند این روایت را از محمد‌بن سلیمان منقری عن عبدالله‌بن سنان، این منقری را صاحب وسائل خودش اضافه کرده است؛ چون این روایت در تهذیب در دو موضع ذکر شده است، و در خود تهذیب و در نخسه‌های تهذیب لفظ منقری نیست، این را صاحب وسائل روی اجتهاد خودش که این محمد‌بن سلیمان منقری باشد این را اضافه کرده است و این روایت راهم خود کلینی (قدس الله نفسه الشریف) او را هم نقل کرده است، در نقل کلینی هم محمد‌بن سلیمان است لفظ منقری نیست، صدوق (قدس الله نفسه الشریف) این روایت را نقل کرده است، البته تکه‌ای از این روایت را نقل کرده است که مربوط به حلق الشَعر المرئه نیست، چون قبل از این امام× حد قواد را فرموده است او را نقل کرده است.

بعد در ذیلش دیه حلق الرأس زن را ذکر کرده است. صدوق هم فقط آن صدر را که مربوط به حد قواد است او را نقل کرده است خودش هم در باب حدود نقل کرده است؛ ولکن شیخ هم در باب حدود نقل کرده است چون روایت مربوط به حدود هم هست، هم در باب دیات نقل کرده است، چون روایت مربوط به دیات هم هست، اینجا دارد، محمد‌بن سلیمان منقری نقل می‌کند از عبیدالله‌بن سنان قال قلت لابی عبدالله×، جعلت فداک، ما الی رجل غصب، هجوم کرد علی امرئةٍ فحلق رأسها، سرش را حلق کرد، قال یضرب ضرباً وجیعاً، ضرب وجیع، چون کاری که کرده است حد وجیع دارد، یضرب ضرباً و جیعاً و یحبس فی سجن المسلمین حتی یستبرأ شعرها، حتی اینکه شعر زن درست بشود، فإن نبت، شعرش درست شد، أخذ منه مهر نسائها، مهر المثلش را می‌گیرد، و إن لم ینبت أخذت منه الدیة کاملة، دیه نفس گرفته می‌شود کاملتاً.

این را می‌دانید مقدمتاً به شما بگویم، انسان سر زنی را بتراشد یا سر مرد را بتراشد، عادتاً همین‌طور است شعر عود می‌کند. این معلوم می‌شود در تراشیدن طوری صدمه زده است به آن بشره و جلد رأس که نبات حاصل نشد، این نکته‌ای است که نتیجه خواهم گرفت. قال جعلت فداک، ما الی رجل علی امرئةٍ فحلق رأسها، قال یضرب ضرباً وجیعاً، ضرب وجیع، و یحبس فی سجن المسلمین حتی یستبرأ شعرها، فإن نبت، أخذ منه مهر نسائها، و إن لم ینبت أخذت منه الدیة کاملة، قلت فکیف مهر نسائها ان نبت شعرها، وقتی که مو برگشت به نبات الشعر شد چرا مهر نساء بدهد؟ کاری نکرده است دخولی نکرده است دفعتاً یا قهراً؟ می‌فرماید: فقال یابن سنان، انّ شعر المرئه و اجرتها شریکانٍ فی الجمال، عذره و هکذا شعر رأسش اینها جمال زن است، فاذا ذهب باحدهما، وقتی که یکی را شخص از بین برد، بکارت را از بین برد، یا حلق شعر رأس کرد برد، آن وقت وجب المهر کاملاً، مهر کامله وارد می‌شود، این هم تحلیل امام است. ولکن این محمدبن سلیمان که محمد‌بن سلیمان منقری در روات نداریم ما،نه کلینی توصیف کرده است، نه شیخ توصیف کرده است صدوق توصیف کرده است محمد‌بن سلیمان مصری، او در رجال است ولکن توثیقی ندارد، کما اینکه محمدبن سلیمان در این طبقه مردد است ما بین اشخاصی بدان جهت توثیقش ثابت نمی‌شود. قهراً این روایت من حیث السند ضعیف می‌شود؛ آن وقت این دعوا می‌آید که مشهور به این عمل کرده‌اند. آن وقت جبران می‌شود ضعف سند.

ولکن عمل مشهور که به این روایت عمل کردند، اگر وجه کلشان معلوم نبوده باشد وجه عمل بعض محتمل است که به این روایت عمل کرده است، و آن این است که شیخ (قدس الله نفسه الشریف) در تهذیب این روایت را  کما اینکه گفتم در دو موضع نقل کرده است، یکی در باب حدٌ فی القیاده، قوادین، و الجمع بین الفجور، در آن باب که باب پنج در باب حدود است در تهذیب روایت اول است، علی‌بن ابراهیم عن ابیه عن محمد‌بن سلیمان عن عبدالله‌بن سنان، دیگر منقری ندارد، قال قلت لابی عبدالله× اخبرنی الی القواد، تا در آخر همین را نقل کرده است که قلت جعلت فداک فما الی رجل فصب الی امرئةٍ، حدیق را نقل کرده است. این شیخ (قدس الله نفسه الشریف) این روایت را در باب دیگری هم که همان باب دیات الاعضا است نقل کرده است، در آنجا سند این‌طور است، محمد‌بن سلیمان نیست، این سند دیگری است محمدبن الحسن سفار، آن روایتی را که نقل می‌کند از علی‌بن ابراهیم عن ابیه نقل می‌کرد، این را نقل می‌کند عن محمد‌بن حسن سفار، عن ابراهیم الهاشم، عن سلیمان المنقری، محمد ندارد، این سلیمان منقری سلیمان‌بن داوود منقری است، این شخصی است ولو نجاشی (قدس الله نفسه الشریف) که می‌گوید لیس متعقب بما، یعنی معلوم نیست که این اصحاب ما بوده باشد، که مذهبش مذهب اصحاب ما بوده باشد، لیس متعقب بما، الا انه ثقةٌ، از اینجا معلوم می‌شود این نکته که در کلام نجاشی هر وقت گفته می‌شود ثقةٌ، او به معنای امامی نیست و به معنای عدالت نیست، چون شخصی که امامی نباشد عادل نمی‌شود، این ثقه توثیق در روایت است،  این را در جاهایی دارد نجاشی کسی که نگاه بکند می‌بیند (قدس الله نفسه الشریف) در جاهایی دارد که مذهبش فاسد است ولکنه ثقةٌ، یا مذهبش اختلافی است الا انه ثقةٌ الی کل حالٍ، اگر مذهبش فاسد هم بشود ثقه است. بدان جهت این روایت ثقه می‌شود.

ظاهر نقل این است که نقل کرده است در تهذیب این روایت را از سلیمان‌بن داوود منقری عن عبدالله‌بن سنان، هیچ منافاتی هم ندارد که عبدالله‌بن سنان این قضیه‌ای را که از امام نقل می‌کند. این را تارةً به سلیمان‌بن داوود منقری نقل کرده است و ٱخری به آن محمد‌بن سلیمان به او نقل کرده‌اند. منافات ندارد با این. بدان جهت این روایت من حیث السند معتبر است، اگر اصحاب هم عمل نمی‌کردند، ما عمل می‌کردیم روایت من حیث النقل معتبر است، دلیلی هم نداریم که شیخ در اینجا اشتباه کرده است. و شاهد این است که صاحب وسائل که منقری را اضافه کرده است از این سند برداشته است؛ محمد را از آن نقل برداشته، منقری را از این شده است محمد‌بن سلیمان منقری، و حال آنکه این‌طور نیست، محمد‌بن سلیمان منقری نداریم. اما سلیمان‌بن داوود منقری داریم که آن هم همین‌طور است که ثقه است کما ذکرنا. دو حکم هر دو ثابت می‌شود و آن است که اگر زن مویش بعد از حلق عودت نکرد، تمام دیه است، اگر عودت کرد عودتش هم مدت می‌خواهد تا مثل شعر اول بشود، در این صورت یک سال جبس می‌شود، تا شعرش عود کند و آن وقت مهر نساء را از او می‌گیرند، تعذیر هم دارد چون ظلم و جور است بر ایضاع الغیر.

 بعد محقق (قدس الله نفسه الشریف) دو مورد دیگر را متعرض می‌شود، یک مورد شعر الحاجبین است که انسان که دو حاجب دارد، ما بودیم الی القاعده می‌گفتیم در شعر الحاجبین کسی که شعر جاجبین را ببرد تمام دیه ثابت است، و اما اگر شعر الحاجبین را یکی‌اش را برد، نصف الدیه، برای اینکه در آن صحیحه عبدالله‌بن سنان و صحیحه هشام‌بن سالم، این‌طور است، هر عضوی در بدن اگر دو تا بوده باشد تمام الدیه است، در یکی از آن‌ها نصف دیه است. دو روایت است یکی صحیحه عبدالله‌بن سنان و یکی هم صحیحه هشام‌بن الحکم اس، هشام‌بن الحکم خودش می‌گوید: عبدالله‌بن سنان از امام نقل می‌کند. ولکن هشام‌بن الحکم هم از آن رواتی است که چیزی را از خودش بدون شنیدن از امام× نقل نمی‌کند.

 ولکن در ما نحن فیه دو روایت است ولکن در ما نحن فیه روایتی است که آن روایت مقتضایش این است ک از این قاعده باید رفعیت بشود، در این مورد از این قاعده باید رفعیت بشود. چرا؟ برای اینکه در باب دو در دیات شفر العین و الحاجب، به دیة العین می‌‌رسیم، شفر طرف را می‌گویند، طرف العین به آن مژه می‌گویند، مو دارد آن را شفر العین می‌گویند که اگر کسی آن شر العین را از بین ببرد، دیه دارد که خواهیم گفت، آنجا همین‌طور است در روایت سوم، و عنه و عنهم عن سهل‌بن زیاد عن عدة من اصحابنا عن سهل‌بن زیاد عن الحسن‌بن السهل، این یک روایت است، روایت سومی و عنهم عن سهل عن حسن‌بن ظریف عن ابیه که ظریف‌بن ناصح است عن عبدالله‌بن ایوب عن ابی امر المطبب که خودش را به طبابت زده بود، قال عرضته عن ابی عبدالله× قال استی امیرالمومنین×، داستان را می‌گویم: مولانا امیرالمومنین یک کتاب فرائض داشت که در آن فرایض فتاوایش را ذکر کرده بود (احکامش را) و آن حاضرین اینها را نوشته بودند، که اسمش کتاب فرائض بود، مولانا امیرالمومنین این را به بلاد و حکام در بلاد فرستاده بود، آن‌هایی که مکلف هستند باید اینها را عمل کنند این را در کتاب فرائض می‌گفتند. این کتاب فرائض را سندهای متعددی به ما رسیده است بعضی‌ها این  کتاب فرائض را عن ابی عبدالله از امام صادق× نقل کرده است، و این اسنادی که به ما رسیده است از امام صادق× این سندها ضعیف هستند، چون در اینها این ابی عمر المطبب هست، که ما نمی‌شناسیم کیست. در آن عبدالله‌بن ایوب مناقشه نشود در ما نحن فیه این سندها منتهی می‌شود به این شخص. و این کتاب را نقل کرده است یونس‌بن عبدالرحمن و حسن علی‌بن فضال از اما رضا× که این دو سند که نقل کرده است هم کلینی هم نقل کرده است، که در اول باب می‌گوید: باب سه باب دیات الاکبار، می‌گوید محمد‌بن یعقوب عن علی‌بن ابراهیم عن ابیه عن ابن فضال و عن محمد‌بن عیسی عن یونس‌بن عبدالرحمن دو سند شد، یکی ابن فضال تمام شد که از اصحاب امام رضا است، دیگری هم یونس‌بن عبدالرحمن قال عرضنا کتاب الفرائض عن امیرالمومنین× علی ابی الحسن الرضا×، این کتاب فرائض که معروف بود این را به امام رضا× نشان دادیم قال هو صحیحٌ، صحیح است. این نقل کلینی است.

اما نقل شیخ این است: روایت پنجم است در این باب، و باسناد الشیخ عن علی‌بن ابراهیم عن ابیه عن ابن فضال و محمد‌بن عیسی عن یونس جمیعاً، عن الرضا×، قال عرضنا الیه الکتاب، فقال نعم، هو حقٌ قد کان امیرالمومنین× یأمر اماله بذلک و ذکر مثله، یعنی همان که مطتبب نقل کرده است کتاب را اینها هم نقل کرده‌اند آن کتاب را در او بعد از اینکه این را گفت و زاد الصدوق و الشیخ و قضا× فی صدر الرجل، دو تا این را زیاد کرده است. در این کتابی که از امام رضا× نقل فرموده حق است، این‌طور است که و ان اصیب الحاجب، اگر حاجب به او اصابت برسد، فذهب شهره کله، شعرش کلاً از بین برود فدیته نصف دیة العین، دیه او نصف دیه عین است یعنی عینین دیه‌اش هزار دینار می‌شود، اگر دو تا حاجب از بین برود دیه‌اش پانصد دینار است. یک حاجب دویست و پنجاه دینار می‌شود بدان جهت فذهب شعره کله فدیته نصف دیة العین، نصف دیه عین، مائة دینارٍ و خمسون دینار، در هر عینی دویست و پنجاه دینار می‌شود، دو تا حکم است، حکم ثانی این است که شعرش نصفش رفته است، فما اصیب منه، آن مقداری که از یک حاجب اثبات بکند، فالی حساب ذلک، حساب این است نصف حاجب برود نصفش دویست و پنجاه و ربعش برود ربع دویست و پنجاه و ثلث برود به این حساب، ما اگر بودیم این را نمی‌گفتیم، می‌گفتیم: ملاک عرش می‌شود چون دیه ندارد عیب دیگری است ولکن در خود این روایت چون در شعر رأس خواهیم گفت وقتی که بعضش را از بین بردند ولو مشهور به قول صاحب جواهر ظاهر کلماتشان این است که آنجا هم فبحساب دیه رأس است ولکن اشکال دارد، چون وقتی که نصف سر شعرش رفت، نباتش عود نکرد یا لهی، یک طرفش باقی ماند، این عیب و معیوبیتش مثل تمام لهی نیست، تمام لهی اگر می‌رفت بهتر از این بود.

 روی این حساب این عرش می‌شود  در اینها خواهیم گفت که نصی نیست، اینجا نمی‌تواند این حرف را گفت؛ خود امام× فرمود: فما اصیب منه فالی حساب ذلک، به حساب همین مقدار است، ثلث یا ربع  ثلث، بدان جهت در ما نحن فیه مناقشه کردن در حاجب که بعضی‌ها مناقشه کردند این روایت ضعیف است، رجوع به قاعده می‌کنیم، قاعده اقتضا می‌کند دو حاجب هر دو از بین بروند شعرشان تمام دیه در یکی نصف دیه می‌شود کل ما فی الجسد الاسنان و فی کلاهما الدیه و فی واحدٍ منهما النصف، این‌طور است. اگر این استدلال صحیح بوده باشد، این روایت من حیث السند صحیح است خدشه‌ای ندارد. مخصص آن قاعده می‌شود و در مقابل خاص و عموم نمی‌شود تمسک کرد. این است حاصل حرف.

بعد محقق (قدس الله نفسه الشریف) در آخر این‌طور می‌گوید: و فی الاهداب ترددٌ، کسی اهداب را از بین برد، اهداب جمع هدب است که همان موهایی را می‌گویند اطراف مژه چشم است؛ چهار تا است دو تا این طرف دو تا آن طرف، در دیه شعر بحث می‌کردیم، که آیا در این شعر و مژه‌ها آیا دیه است کسی اینها را از بین ببرد؟ می‌فرماید تردد است و شیخ در خلاف و مبسوط خود فرموده است، در این اهداب اگر از بین رفتند که آن‌ها چهارتا هستند، دیگر نروییدند آن‌طور جنایتاً‌ از بین رفت تمام دیه است؛ این را از شیخ نقل می‌کند. و این نقل از شیخ هم یک تتمه‌ای دارد در عبارت شرایع؛ وآن این است که اگر خود جفن را که همان شفر العین است از بین برد برید او را و موها هم از بین رفت؛ در این صورت فرموده است آن وقت اگر هر دو را معاً از بین برد دیه دو تا می‌شود. بعد خود محقق می‌گوید که دیه ثابت نشده در موها، بدان جهت اگر خود اجفان را ازبین برد مو دیگر دیه ندارد، هر چیزی که به تبع از بین رفت، انسان مثلاً از مچ دستش را بریدند، دستش هم رفت، دست را اگر از این قسمت برید نصف دیه بود ـ 500 دینار ـ الان از مچ بریده است هم این زراع رفت و هم دست رفت، دو تا نمی‌شود آنکه به قطع العضو حاصل می‌شود و آن دیگری بالتبع از بین می‌رود تابع نه عرش دارد نه دیه.

و در ما نحن فیه اگر اجفان خودش را بریدند موها بالتبع از بین می‌رود، بدان جهت محقق می‌گوید اگر اینها بالتبع رفتند اینها نه دیه دارند نه عرش دارند، هیچ چیزی ندارند. و اما اگر این موها مستقلاً از بین رفت ولو اینکه اول این موها را کند بعد لبه را برید، اگر این‌طور بوده باشد که اینها منفرداً از بین رفتند آن وقت عرش است و دیه ثابت نیست. دیه‌ای که ما در شعر داشتیم آن دیه‌ای که مسلم بود یکی در شعر الرأس بود یکی هم در حاجبین بود، روایت سکونی اگر یادتان باشد، یکی هم در شعر المرئه بود، و اما در غیر اینها ایشان می‌فرماید که ولا تقدیر فی غیر ذلک، یعنی غیر از این موهایی که ذکر کردیم در آن‌ها تقدیر دیه نیست، تعیین دیه احتیاج به دلیل دارد. و اما در ما نحن فیه شعرهای دیگری دیه ندارد این درست است، ولکن اگر در جایی شعر عضو دیگر را از بین برد به نحوی بود که آن قهراً که از بین برد، آن در ما نحن فیه عیب پیدا شد در بدن او، مثلاً موی جای دیگر را کند، از بین برد، این سابقاً گفتتیم در جاهایی که جنایت وارد شود اگر تفاوت قیمت بیاورد که مورد مسلماً‌ مورد عرش است، توضیح دادیم.

تفاوت قیمت نیاورد گفتیم حاکم ما ب الحکومه اشکال ندارد ولو دیه تعیین نشده است عرش ثابت می‌شود، عرش دائم مدار تعیین نیست، این نکته‌ای که گفته بودم از او نتیجه می‌گیرم؛ این که در اضاله شعر الرأس و شعر اللحیه ما گفتیم تمام دیه است، روایت در جایی بود که اضاله شعر به نحو جنایت بر جلد بشود، که ماء حارّ را ریخته بود، مثل آن کله‌ای که بخواند موهایش را بکند،  یا مرق را ریخته بود که صحیحه سلیمان‌بن خالد بود، این طور بود. و اما مثل کسی که مانند اکثر اهل علم که قبلاً‌این‌طور بود در زمان خودشان سرهایشان را می‌دادند می‌تراشیدند، این تراشیدن این‌طوری که این‌طور دیه داشتند که هیچ صدمه‌ای بر خود سر نمی‌رسد، و خود شخص هم اگر نتراشیده بود می‌برد سلمانی می‌تراشید، مثل آن زمانی که ما بودیم، خدا رحمت کند به آن زمان با برکاتش رفت، اگر این‌طور بوده باشد این را بگوییم تمام دیه را باید بدهد به چه مناسبت؟ این مورد روایت آنجایی است که ماء حارّ ریخته شده بود، این که مرق نمی‌ریخته‌اند. خیلی هم به آرامی تراشیده است، نمی‌تراشید می‌دادند او می‌تراشید، مثل اینکه در مکه حلق الرأس می‌کنند. بدان جهت در این موارد بعید نیست که رجوع به همان حکومت بشود. کسی زور کرد سر کسی را تراشید، یا بدن کسی را زور کرد که پاهایش را تراشید خودش هم ربّما می‌تراشید، در این موارد رجوع به عرش می‌شود، آنکه مورد روایت است از او نمی‌شود تفریع کرد، در آن روایت سکونی آنجا حلق مجرد بود؛ آب ریختن و مرق ریختن نبود، مجرد حلق اللحیه بود، که فرمود دیه کامله، آن روایت اگر سندش اشکال نداشت ممکن بود ملتزم شومی که آنجا هم مطلق است که اگر رویید آن که در او ذکر شده بود که ثلث یا نصف دیه ربع یا تمام دیه اگر نرویید لحیه، باید بدهد. و اما ثلث الدیه نبود فقط نروییدن بود که و لم یرد، تمام دیه را باید بدهد. و اذا نبت ثلثش بود، در رأس نبود ان نبت، آن وقت چون مورد نبت نبود آن را که ریخته بود سرش را خراب کرده بود؛ روی این حساب اگر آن روایت تمام شده بود می‌گفتیم آنجا مطلق حلقه است، دیگر سبه و اینها نیست. ولکن گفتیم آن روایت اشکال دارد. چون سکونی نمی‌تواند از مولانا امیرالمومنین بلاواسطه نقل کند وسایط را ذکر نکرده است بدان جهت روایت از اعتبار می‌افتد. بدان جهت احوط این است در آن مواردی که ریش می‌تراشند مثل مردمی که خودشان می‌روند ریش را می‌تراشند، کسی اگر این‌طور تراشید که اگر نمی‌تراشید هم این خودش می‌تراشید این را در این موارد مورد حکومت است و اینها خارج هستند از مورد نص که گفتیم، کما اینکه آن شعرهایی که در سایر بدن است یا در مژه‌ها است مژگان‌ها است آن‌ها مورد نص نیستند روایتی در آن‌ها وارد نشده است، مورد حکومت است.

و الله سبحانه و العالم، انشاالله کلام واقع می‌شود در دیة العینین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا