درس سی و سوم دیات
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم
قاعدهای را که ذکر کردیم اگر شخصی موتش مستند شود به فعل شخصین أو ثلاثت اشخاص، در این صورت ضمان بر همان سه نفر یا دو نفر است، اگر دو نفر باشند. اینکه بعضیها احتمال دادهاند در ما نحن فیه ضمان بر مباشر شود، این حرف در خصوص مباشر در جایی که استناد تمام شود و دلیلی هم بر خلاف قائم نشود این حرف درست نیست. اگر یک جایی دلیلی قائم شد یا استناد تمام نشد این یک مطلب آخری است.
در ما نحن فیه دو مسئله است: احدهما بر دیگری خلط نشود، اینکه در شرایع و در غیر شرایع و در مسئله زید و اسد فرض دیگری ذکر کرده است بیانشان همّشان بیان دو مسئله است، که با هم دیگر اختلاف دارند؛ مسئله اول این است: شخصی که موت واقع شده است و مرده است کس دیگر را هم کشته است، ولکن کشته شدن شخص دومی در مردن خود شخص اول هیچ مدخلیتی ندارد ولو آن شخصی که مرده است به فعل خودش مرده است ولو این شخص که مرد شخص دیگر را هم به مردن انداخته است، ولکن فعلش بر دیگری هیچ دخالتی بر موت خودش ندارد.
این مسئله زید و اسد از این قبیل است، کسی که آن چاهی که برای اسد کندهاند نزدیک به او شده است و پایش لغزیده است و افتاده است در آن چاه و اسد او را کشته است، اینکه چسبیده است و تعلق پیدا کرده است به شخص دومی و شخص دومی را هم با خودش به چاه برده است این مدخلیتی ندارد در موت خودش. این فقط موت ثانی شخص دوم هم که افتاد به واسطه چسبیدن شخص اول و گرفتن او، شخص دوم هم اگر به شخص سوم چسبیده است، شخص سوم که مرده است این شخص دوم مرده است افتادن خودش او را کشته است مفروض این است که اسد او را کشته است، شخص سومی هم که افتاده است، افتادن خودش ولو به فعل قبلی است، ولکن خودش هم به مرد رابع چسبیده بود، این چسبیدنش مدخلیتی ندارد.
یک وقت این است که آن شخصی که میمیرد این چسبیدنش به شخص دیگر و شخص دیگر را کشتن در موت خودش هیچ مدخلیتی ندارد. این مسئله عام الابتلا است، اختصاص به ذی وقت ندارد، دستگاه عمارت بزرگی است، شخصی پایش لغزید و افتاد که اگر بیفتد میمیرد، این هم وقتی دید افتاد رفیقش را هم گرفت او را هم انداخت، این رفیقش هم مرده است مثل خودش، ولکن گرفتن رفیقش که او مرد مدخلیت در موت خودش ندارد. خودش را چه بگیرد چه نگیرد میافتد میمرد. در این مسئله که مسئله همان ذی قتل را مثال میزند، در این مسئله فرض این است تعلق شخصی که افتاده است به دیگری هیچ مدخلیتی در موت گیرنده ندارد، فقط این به واسطه گرفتن دومی را کشته است.
و در این مسئله اختصاص ندارد هر جایی که انسان بیفتد میمیرد من شاهدٍ، یک جایی که آنجا 6:00 است بیفتد آنجا میمیرد، تعلق به غیر در آن موارد موتش را مستند به غیر نمیکند، خودش وقتی که شخص اول افتاد این قاتل نفس خودش است، منتها پایش لغزیده عصیان ندارد، معصیت نکرده است ولکن در موت خودش و قتل نفس خودش معصیت نکرده است پایش لغزیده است. ولکن دیه بر کسی نیست. بدان جهت در این موارد این کسی که میمیرد و بواسطه فعل خودش دیهاش مربوط نیست به کسی دیگر.
اگر عمداً خودش را انداخته باشد که قاتل نفس خودش است عمداً، اگر اشتباهاً بوده باشد قاتل نفسش اشتباهاً خودش است و کسی متعهد دیه او نمیشود. بدان جهت در مسئله ذیله و هکذا در مسئله افتادن از چاه اگر کسی پایش لغزید و افتاد، او هم موقعی که پایش لغزید میافتد دیگری را گرفت، قصد قتل نداشت، این افتاد اسد او را هم کشت. آن هم سومی را گرفت، آن هم اسد کشت، سومی چهارمی را گرفت، او را هم اسد کشت، اولی از هیچ کس دیه نمیگیرد چون قاتل نفس خودش است، ولو اشتباهاً. و اما نسبت به دومی تمام موت شخص دومی مستند به شخص اول است، چرا؟ برای اینکه، اینکه دومی سومی را گرفته است گرفتنش مدخلیتی در قتل خودش ندارد.
بدان جهت در ما نحن فیه آن اولی که خودش افتاده است و دمش هدر شد، تمام الدیه را به آن ورثه اولیای دومی که او را گرفته است تمام دیه را میدهد. آن دومی هم سومی را گرفته بود، و این دومی که سومی را هم گرفته بود این شخص که قاتل دومی بود قاتل سومی هم هست، منتها در قاتل سومی، چون این کشیده همه را برده است، ولکن در موت شخص سومی قاتل مستقل نیست. قتل شخص سومی مستند است به جرّ اولی و تعلق ثانی، تعلق ثانی که سومی را گرفته است دو شخص کشتهاند شخص ثالث را، بدان جهت این شخص اول به دومی که تمام الدیه را میدهد به سومی نصف الدیه را میدهد، اینطور است. چون مشترک است بالاشتراک به جرّ این و امساک آن شخص تعلق شخص ثانی به ثالث این مرده است.
چون اگر این جرّ نمیکرد مجرد تعلق دومی قاتل شخص سومی نبود. پس جرّ این با آن تعلق شخص ثانی سومی را کشته است باید نصف دیه سومی را اولی و دومی هم باید نصف الدیه بدهد؛ چون شریک در قاتل است، این هم باید نصف بدهد. بدان جهت اولی تمام الدیه را و نصف الدیه را اولی به شخص ثالث بدهد. اما شخص رابع آن هم نصف شده است، شخص رابع به چند فعل کشته شده است. به فعل تعلق اولی به دومی، و تعلق دومی به سومی، و به تعلق سومی به شخص چهارم. آن شخص اول تمام الدیه را به شخص ثانی میدهد، نصف الدیه را به شخص ثالث میدهد و ثلث الدیه را به شخص رابع میدهد. بناءً علی الاشتراک که گفتیم قاعده این است که به مباشر ضامن نیست، به هر کسی که مستنداً به سه نفر به دو نفر، دیه مشترک ما بین آنها میشود.
بدان جهت در مسئله ذی قتل ما بودیم و قاعده اولیه بود، آن شخص اول که دمش هدر است سه دیه باید بدهد. به شخص دومی تمام الدیه، به شخص سومی نصف الدیه، به شخص چهارمی ثلث الدیه، چون به سه نفر مستند است. شخص دومی که تمام الدیه را از اولی گرفت او چه باید بدهد؟ به سومی باید نصف الدیه را بدهد؛ چون این سومی را این کشیده است، اینطور است، نصف الدیه را اولی داد، نصف الدیه را هم به سومی آن دومی میدهد. آن وقت در ما نحن فیه تمام الدیه برای سومی وصول میشود. و مفروض این است که این سومی هم چهارمی را گرفته است، سومی آن چهارمی را کشته است به چه چیز؟ به جرّ سه نفر؛ اولی و دومی که سومی خودش است. آن وقت دومی هم سومی را کشته است به دو چیز، اولی و دومی همینطور است، نصف الدیه در ما نحن فیه که دومی است نصف الدیه را به سومی میدهد ـ دومی ـ پس در ما نحن فیه برای سومی نصف الدیه را اخذ کرد از آن شخص ثانی و ثلث الدیه را اخذ کرد از آن شخص ثالث، اینطور است.
بعد این سومی در ما نحن فیه که چهارمی را کشته است به سه واسطه کشته است، سومی ثلث را هم به آن شخص رابع میدهد. سه ثلث بر شخص رابع رسیده است. سه ثلث میشود تمام الدیه. دو نصف بر شخص ثالث رسیده است، تمام الدیه به شخص ثانی رسیده است، دیهای که اینها گرفتهاند زاید بر دیه نفس نیست، سه ثلث را شخص رابع از سه نفر گرفته است، از اولی، دومی و سومی، آن وقت نصف را هم شخص ثالث میماند، شخص ثالث هم دو نصف گرفته است، یک نصف از شخص اول گرفته است، یک نصف از شخص ثانی گرفته است، آن هم نصف الدیه را گرفته است. آن شخص ثانی هم که تمام دیه را از شخص اول گرفت، شخص اول دمش هدر بود، روایت نمیگویم، پس از این ما ذکرنا معلوم شد، این که در صحیحه محمدبن قیس وارد شده است، این صحیحه خلاف القاعده است.
در این صحیحه اینطور میگفت: فی اربعة اطّلعوا فی زیبة الاسد فخّر احدهم، یکی افتاد، فاستمسک بالثانی، ثانی را این اولی که افتاد گرفت، این دومی را گرفتن در موت اولی مدخلیت ندارد، چون دارد: فجرحم الاسد، اسد بگیرد یا نگیرد اولی را میکشت، اربعة اطّلعوا فی زیبة الاسد فخّر احدهم فاستمسک الثانی بالثالث فاستمسک الثالث بالرابع، حتی اسقط بعضهم ببعضها الی الاسد فقتلهم الاسد. همه را اسد کشته است. بدان جهت آن اولی که افتاده است در قتل او گرفتنش به ثانی مدخلیت ندارد، بدان جهت او دمش هدر است آن وقت به ثانی باید تمام دیه را بدهد چون ثانی را او برده است به قتلهم. ثانی هم که سوم را گرفته است گرفتنش مدخلیت ندارد، در کشته شدن خودش. ثانی تمام الدیه را میگیرد.
ولکن اینجا فرمود: فقضی بالاولی که شخص اول پایش لغزیده است او زبیة الاسد است، دمش هدر است، این خلاف القاعده است. و غرّم اهله ثلث الدیه، اهل او را به ثلث دیه تغریم کردهاند لاهل الثانی، باید تمام دیه را به اهل ثانی بدهند اولیائش. این خلاف القاعده است. و غرّم الثانی لاهل الثالث ثلث الدیه، گفتیم ثالث نصف الدیه را از اولی میگیرد اولیائش و نصف دیگرش را از ثانی میگیرد، چون دو سبب شده است. دو جنایت و دو شخص است. اینجا میفرماید: ثلث الدیه و غرّم الثالث لاهل الرابع الدیة کاملةً، میگفتیم که رابع هم از هر کدام از اینها ثلث دیه را میگیرد.
این روایت من حیث السند صحیحه است، حکمی است بر خلاف القاعده، ملتزم میشویم، اما در مورد خودش، که به زیبة الاسد بیفتند و تعلق داشته باشد و آن وقت یکی به دیگری تعلق داشته باشند آن وقت موتشان به جرح اسد بوده باشد و زیبة الاسد، و اما در جایی که مسئله دوم جدا میشود. مسئله دوم این است که نه! آن شخصی که افتاده است اولاً این به افتادن نمرده است فقط، با این گرفتن دومی و دومی سومی را که دومی افتاده است با سومی این هم مدخلیت داشته است در کشتن این، و الا اگر این نبود کشته نمیشد.
مثل اینکه شخصی به چاهی داشت میافتاد. این گرفت آن شخص ثانی را که جرّ کند شخص ثانی هم ثالث را گرفت، همه افتادند آنجا، اینها که افتادند در چاه اولی خفه شد و مرد، دومی هم به سومی که خفه شد و مرد، اولی هم که به دومی و سومی افتاد خفه شد و مرد، که در این صورت افتادن فقط ملاک قتل نیست، این تعلقشان هم در ما نحن فیه این هم موجب موتش است، این دیگر مورد نص نیست، مثل زیبة الاسد، این فرع آخری است قیاس به فرع زیبة الاسد نمیشود. آن که مثل زیبة الاسد است آن همان است که گفتیم از شاحقی بیفتد شخصی که میمیرد بیفتد ولکن کسی دیگر را هم کشید، او را هم کس دیگر را کشید او را گفتیم که حکمش اوست. ولکن در ما نحن فیه اینکه دومی را گرفته است، دومی سومی را گرفته است، او مدخلیت دارد.
محقق صاحب الشرایع (قدس الله نفسه الشریف) قبل از اینکه این مسئله را بگوید یک مسئلهای میگوید، آن مسئله این است که دو نفر بیشتر نبودند. یکی افتاد در چاهی آن دیگری هم افتاد روی اولی، در این سه صورت دارد، یک صورتش این است که آن کسی که کشید دومی را او مُرد، دومی افتاد روی او و او مُرد. ولکن دومی چیزی نشد، نفس میکشد و زنده است و بیرون آمد، ولکن اولی جاذب را کشت، به وقوع کشته است، محقق (قدس الله نفسه الشریف) میفرماید: کسی که جاذب است دمش هدر است. چرا؟ چون خودش این را گرفته کشیده، افتادن دومی فعل اوست. او گرفته و این دومی را کشیده است. فعل خودش قاتل خودش است. بدان جهت دمش هدر است.
و اما در صورتی که اولی که کشیده است او نمیرد، کشید سرش را آن طرف ولکن این دومی مرد، دومی به واسطه افتادن به اولی مرد، اولی روی این قرار گرفت این خفه شد و مرد، ایشان میفرماید: در ما نحن فیه تمام الدیه را بر دومی که شخص مجذوب است ضامن است، چرا؟ چون قاتل دومی است. دومی را کشته است. بلکه دیگران هم اضافه کردهاند صحیح هم هست، چیزی را اضافه کردهاند و آن این است که کشیدن به قصد قتل او بود، یا چاهی بود که افتادن در آنجا میکشد انسان را، ولو بالوقوع الی شخص میکشد، قاتله است نوعاً، قصاص میشود آن شخص جاذب.
و اما در صورتی که نه قصد قتل داشت و نه قصد کذا داشت، قاتله بود، ولکن دومی افتاد و مرد، دیهاش به عهد آن شخصی است که این را جذب کرده است. پس جاذب هدر، مجذوب دیهاش بر جاذب است، و اما اگر هر دو مردند روی هم افتادند و هر دو مردند، اگر در صورت سومی هر دو مرده باشند، در این صورت مثل اولی دمش هدر است چون خودش افتاده دومی هم مرده او را هم ضامن است. این در صورتی که دو نفر باشند همینطور است.
علما یک صورت یا فرض را قید کردهاند که آن این است که اگر جاذب قصد قتل داشت یا جذبش قاتله بود قصاص میشود؛ یک چیزی هم ما علاوه میکنیم، فرض کلام این است که اینها مردهاند به وقوع، به وقوعشان که آن مدخلیت دارد، و الا خود اگر جذب نمیکرد خودش میافتاد نمیمرد، کلام این است که به وقوع این مدخلیت داشت که از مسئله قبلی جدا شود. در این مسئله این تعلق مدخلیت دارد. وقتی که مدخلیت دارد و به وقوع مرده است تارةً اینکه شخص دومی را اولی کشید دومی میگوید ما که میرویم اقلاً بیفتیم روی او، این افتادنش عمدی است، میگوید میافتم در چاه هر جا بیفتد یک تکانی بر جسمش داد که بیفتد بالای سر او؛ بلکه او را بکشم. در این صورت در ما نحن فیه آن شخصی که جاذب است اینطور نیست که دمش هدر باشد، گفتیم در این صورت هدر نیست. آنجایی که وقوع الیه قهری بوده باشد تحت اختیار مجذوب نبوده باشد، آنجاست که مجذوب ضمانی ندارد بلکه دم مجذوب اگر بمیرد بر گردن جاذب است، و اما در جایی که وقتی که اینطور کرد گفت من هم یک کاری میکنم که تو هم کشته شوی، من اگر کشته شدم تو هم کشته شوی، کشته هم نشدم باز تو کشته شوی.
این وقوعش بر او اختیاری است تعمدی است. اگر اینطور بوده باشد نه، در این صورت اینطور نیست که دم اولی هدر است، هدر نیست. چرا؟ برای اینکه قتلش مستند به دو شیء است، یکی به جذب، چون اگر این را جذب نمیکرد این کار را نمیکرد، و نمیافتاد روی او، یکی هم به وقوع. در ما نحن فیه اگر قصد قتل را نداشته باشد دومی که مورد قصاص است، اگر قصد نداشته باشد باید نصف الدیه را به جاذب بدهد. قصد قتل نداشته باشد و وقوعش هم قاتله نباشد باید نصف الدیه را بدهد، اینطور نیست که دم اولی هدر بوده باشد. این نکته را هم ما علاوه کردیم در این مسئله.
الی کل تقدیرٍ برمیگردیم به جایی که وقوع بلا اختیار است، وقتی که جذب کرد میافتد روی او. در این صورت که مجذوب و اگر مقتول شد دیهاش به گردن جاذب است و اگر جاذب کشته شد دمش هدر است. بنابراین اگر فرض کردیم شخص سومی را، این دومی هم که دید دارد میافتد کشید این را اولی، این هم سومی را گرفت، جذب کرد به بئر، آن سومی هم افتاد هر سه مردند، اینجا عبارت صاحب شرایع همینطور است که برای شما میخوانم ببینید ایشان چه میگوید:
ـ برای دو نفر است ـ میفرماید: لو جذب انسانٌ غیره الی بئرٍ، فوقع المجذوب فمات الجاذب، که یک فرضش است. فمات الجاذب بوقوعه علیه، فالجاذب هدرٌ، آن کسی که جذب کرده است دمش هدر است. اینجا بود که قیدی علاوه کردیم گفتیم اگر این وقوعش تعمدی بود، در این صورت هدر نیست، نصف الدیه به عهده مال خودش اعانت بر نفسش است و نصف الدیه برای این است. فالجاذب هدرٌ، ولو مات المجذوب ضمنه الجاذب، اگر مجذوب بمیرد جاذب ضامن است، گفتیم او کشته است این را. باستقلاله لاتلافٍ، ولو ماتا، اگر هر دو مردند الاول هدرٌ و علیه دیة الثانی فی مالٌ، دیه دومی را اولی در مالش عهده دارد از ما ترکش میدهند. ولو جذب الثانی ثالثاً، در همین فرضی که فرض کردیم، دومی هم ثالثی را جذب کرد، و ماتو بوقوع کل واحدٍ منهم الی صاحب، این واحد نسخه است. فالاول مات بفعله و فعل الثانی، اولی مرده است به فعل خودش و فعل ثانی، چون فعل خودش او را به چاه انداخته است. فعل ثانی که ثانی افتاده روی او به واسطه کشیدن شخص ثالث، فعل ثانی فتسقط عنه نصف الدیة، ساقط میشود از این ثانی نصف الدیه، چون نصفش را خودش کرده است و یضمن الثانی النصف، ثانی به آن که اولی است نصف الدیه را باید بدهد، چون اولی مرده است به وقوع خودش و اینکه ثانی ثالث را جذب کرده است، خفه شده است. در این صورت ثانی که ثالث را جذب کرده است این یک فعل است، یکی هم آن که اولی خودش افتاده است به چاه فعل خودش است نصف الدیه را ثانی باید به اولی بدهد.
میبینید که در ما نحن فیه وجهش نصف الدیه را باید به ثانی بدهد وجهش چهطور است، صحیح است یا صحیح نیست؟ این در سقوط شخص اولی در ما نحن فیه در بئر یکی فعل خودش است، اینطور است، یکی هم به سقوط شخص ثالث است چون دومی را خودش کشیده است، به سقوط شخص ثالث است.
در سقوط شخص ثالث که شخص ثالث ساقط شده است و اولی مرده است، در سقوط شخص ثالث اولی هم شریک است، چون این دومی که سومی را میگیرد میکشد، اولی هم دومی را میکشد، پس سقوط شخص ثالث مستند بر چه چیز است، مستند به فعل این دو است. خودش خودش را انداخته است در چاه، نصف الدیه میرود، نصف دیه دیگر ما بین سقوط ثالث است، اینطور است، این نصف الدیه که برای سقوط شخص ثالث است که باید ثانی بدهد چون جرّ کرده است، ثانی رویش را برمیگرداند به اولی میگوید: من که تنها جذب نکردم او را تو هم جذب کرده بودی، تو اگر مرا رها میکردی او نمیافتاد، پس وقوع الثالث مستند به فعل دو نفر است، اشتراکاً. سومی را دو نفر اشتراکاً انداختهاند. ثانی بالمباشره و آن اولی بالتفریق، در این صورت نصف دیه نصف میشود، نصفش به عهده خود اولی است، چون آن نصف دیه اول هدر شد، نصف دیهاش هست، نصف دیهاش که هست نصف آن نصف هم هدر شد چون به واسطه سقوط شخص ثالث است، شخص ثالث را دو نفر شریک هستند میکشند، ساقط کردهاند، یکی خودش و یکی دومی.
بدان جهت برای دومی نصف نمیشود بر اولی، برای دومی ربع میشود، چون نصف الدیه خودش خودش را انداخته است، نصف دیه دیگر به اشتراک شخص ثالث را انداختهاند، که آن شخص ثالث را که انداختند به ایقاع این کشته شده است، آن شخص ثالث را که خودش میکشد به آن اندازه اعان علی نفسه است، و آن که ثانی میکشد آن مقدارش ثانی ضامن است، او قاتل است. بدان جهت در ما نحن فیه به حسابی که ما مشی کردیم نصف دیهی اول بر ثانی نیست؛ بر ثانی ربع دیه اول است ولکن بر اولی سه ربع دیه ثانی است، یعنی ثانی باید یک ربع دیه به اولی بدهد، اولی باید سه ربع دیه بدهد، چرا؟ چون نصفش به جهت اینکه او را جرّ کرده است به بئر انداخته است به همان چاه. نصف دیگرش این است که خودش که ثالث را کشیده است در آن هم شریک است، یعنی ثالث را این و سومی کشیده است پس سه ربع دیه میشود؛ نصف الدیه به انداختن دومی در چاه، نصف نصف دیه به واسطه اینکه سومی را روی او انداخته است، این با کمک دومی است.
بدان جهت سومی یک ربع دیه به اولی میدهد، و اولی سه ربع دیه باید به دومی بدهد. در یک ربع تواتر میکنند، یک ربع او باید بدهد یک ربع هم این، تواتر میکنند، میماند نصف، بدان جهت اولی به دومی باید نصف بدهد، نه این عبارتی که ایشان میفرماید: که دومی به اولی نصف بدهد، اینطور نیست در ما نحن فیه.
ولو جذب الثانی ثالثاً فماتو بوقوع کل واحدٍ منهم الی صاحبه، الاول مات به فعله و فعل الثانی، فتسقط نصف دیة، چون نصف دیه ساقط میشود، و در این صورت و یضمن الثانی النصف، نصف دیگر را ثانی ضامن میشود، در اولی برای اولی هیچ چیز ضامن نمیشود، برای اولی فقط ربع را ضامن میشود نه نصف را، و آن بیانی که گفتیم تأمل بفرمایید.