درس سیزدهم دیات
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم
اگر یادتان باشد در باب قصاص النفس اینطور گفتیم که اگر زنی مردی را بکشد، ولو دیهی زن نصف دیهی مرد است در دیهی نفس؛ بدان حجت اگر مرد زن را بکشد عمداً و متعمداً اولیای زن اگر بخواهد مرد را قصاص کنند باید نصف دیه را به مرد بدهند یا به اولیای جانی بدهند (اولیا یعنی ورثه) تا بتوانند از جانی مرد قصاص کنند؛ و اما اگر زن مردی را بکشد اولیای مرد که ورثهی اوست میتوانند این زن را بکشند؛ پانصد دینار که نصف مهر است بخواهند میگویند میکشیم زن را، هم باید پانصد دینار به ما بدهید، چون دیهاش نصف دیهی مرد است این حق را ندارد.
در باب قصاص گفتیم انّ الجانی، آنکه جانی هست او لا یضمن اکثر من النفسه، غیر از نفس خودش در موارد قصاص چیز دیگری را ضامن نمیشود. بدان جهت اولیای مرد بخواهند از زن قصاص بکنند حق مطالبهای چیزی ندارد ردُّ الدیه در صورتی است که مقتول زن باشد و از جانی مرد بخواهند قصاص کنند نصف دیه را باید به مرد یا اولیای جانی بدهند تا از جانی قصاص کنند؛ و اما اگر عکسش بود، زن مردی را کشت، بخواهند زن را قصاص کنند از زن یا اولیائش حق مطالبه چیزی را ندارند؛ سابقاً در باب قصاص گذشت و ادلهای را هم برای این معنا ذکر کردیم؛ روایاتی را ذکر کردیم که از آن روایات یکی را میخوانم که یادتان بیفتد کجا بود. یکی از آن روایات همین معنا بود، در باب سی و سه از ابواب قصاص النفس روایت اول بود، محمدبن یعقوب عن محمدبن یحیی عن احمدبن محمد یک سند است؛ و عن علیبن ابراهیم عن ابیه جمیعاً دو سند؛ جمیعاً نقل میکنند عن ابن محمود عن عبدالله سنان قال سمعت ابا عبدالله× یقول فی رجل قتل امرئته متعمداً، زن را کشته است قال انشاء اهلها عن یقتلوه قتلوا، اگر اهل زن خواستند مرد را بکشند قصاص بکنند میکشند؛ ولکن و یعدوا الی اهله و الدیه، به اهل این شوهر که مرد کشته شده در مقابل زن، نصف دیه را میدهند و انشاء أخذوا نصف الدیه خمسة آلاف، قصاص نکردند پانصد درهم میتواند بگیرد که دیهی زن است؛ و قال فی امرئة قتلت زوجها متعمدتاً، قال انشاء اهله عن یقتلوها قتلوه و لیس یجنی احدٌ اکثر من جنایته الی نفسه، اکثر جنایات بر نفس خودش جنایات نمیکند، حق مطالبهای چیزی ندارد نفسش را فقط میتواند مطالبه کند، که در قصاص اینطور بود. در عبد و حرّ هم همینطور بود؛ اگر عبد کسی شخصی را، حرّی را عمداً متعمداً میکشت، آن اولیای مقتول فقط عبد را میتوانستند بگیرند، جنایات او در نفس خودش است، اینجا هم میتوانستند عبد را بگیرند قصاص کنند و میتوانستند عبد را بگیرند و تملک کنند. در آن قتل خطائی عبد دیه است، در قتل عمدیاش قصاص میشود؛ و اما در قتل خطائی دیه است. آن دیه را مولا ضامن نیست. آن جنایتی را که از عبد صادر میشود خودش ضامن است، اگر جنایتش طوری بوده باشد که قتل عمدی بشود متعین است یا قصاص میکنند یا استرقاق، اگر نه خطائی باشد میتوانند عبد را استرقاق کنند. بر مولایش چیزی نیست. اگر قتل قتل خطائی بوده باشد و خطاعاً کشته بشود میتوانند عبد را استرقاق کنند.
این در صورتی است که مولا دیه را ندهد، جایی است که این قتل قتل خطائی است مولا میگوید دیه را میخواهید دیه را من میدهم، دیهی عبد قیمت العبد است، در حرّ دیهی نفس هزار دینار بود، در دیهی عبد هزار دینار نیست، قیمتش است؛ عبدی است که چهار صد دینار میارزد. در ما نحن فیه اگر عبد یا حری را خطاعاً گذشت، آن عبد را میتوانند استرقاق کنند و این در صورتی است که مولا این چهارصد درهم که قیمت عبد است این چهارصد دینار را ندهد به اولیای مقتول؛ و الا مولا مخیر است در آن جایی که قتل قتل خطائی است مورد قصاص نیست، قیمت آن عبد دیهی آن عبد است؛ اگر یک عبدی بوده باشد که خیلی خصوصیات دارد، قیمتش خیلی بالاست؛ ده هزار دینار است، دیهاش بر میگردد به دیهی نفس. قیمت العبد آن وقتی که دیهاش هست که زاید بر دیه نفس نباشد، و اما اگر زائد بر دیهی نفس شد بر میگردد به دیهی نفس که عبارت است بر همان هزار مثقال طلا، یا ده هزار درهم است، بر میگردد به او. اینها مقدمه بود.
میبینید دیه هم در موارد خطا ثابت است و هم در موارد قصاص ربّما دیه ثابت است. آن مواردی که مصالحه کنند به دیه یا پدر پسر را بکشد، این دیه حرّ هم هست، در عبد هم هست. این دیهی نفس را در حرّ و عبد بیان کردیم اشکالی ندارد. روایاتی داریم که آن روایات دلالت میکند بر اینکه دیه عبد همان قیمتش است، آن قیمتش دیهاش است. آن روایات را اگر بخواهید ببینید در باب ششم از دیات النفس هست، یکی را میخوانم: روایت اول، محمدبن یعقوب عن ابی علی اشعری که همان احمدبن ادریس قمّی است، عن محمدبن ابی صفار القمّی، عن صفوانبن یحیی عن ابن مثقان عن ابی بصیر، ابن مثقان که نقل میکند لیث مرادی همان ابی بصیر است، عن احدهما× فی حدیثٍ قال لا یقتل حرّ و عبدٍ ولکن یضرب ضرب الشدیداً، حرّ که کشته میشود به واسطه عبد نه اینکه همینطور رهایش میکنند تعذیر دارد، ادب دارد که باید یضرب ضرب شدیداً و یقوم ثمنه، ثمن عبد را ضامن میشود این حرّ قاتل، دیة العبد، که این ثمن دیة العبد است. بدان جهت صحیحه دوم، دیة العبد قیمته فان کان نفیساً که مثال زدم فافضل قیمته عشرة آلاف درهم و لا یجاوزه دیة الحرّ، در دیهی عبد از دیهی حرّ گذشته نمیشود. اینها را گفتیم.
انّما الکلام کل الکلام در دیه غیر نفس است، جنایاتی که وارد میشود، جنایات به اطراف و اعضا، آنها اگر عمدی و متعمدی بوده باشند قصاص دارد الا مواردی که در بحث قصاص گفتیم که در آنجاها مثل کسر العضم و امثال ذلک قصاص ندارد، آنجا منتقل به دیه میشود، ولو جنایت جنایت عمدی باشد. آن مواردی که در اعضا قصاص نیست یا در آن مواردی که در اعضا قصاص است ولکن این جنایت خطائی است، قصاص ندارد دیه میشود، کلام در دیهی این اعضا و جوارح و هکذا منافع، آنهای که دیگر چشمش نمیبیند، زبانش هم لال شده دیگر نمیتواند صحبت کند، یا کر شد به واسطهی جنایت، گوشش هست ولکن کر شد؛ اینها را میگویند جنایت بر منافع. این اعضا و منافع وقتی که به آنها جنایت وارد شد، خطاعاً اینجا دیه دارند. میبینید فقها در بعضی جاها تعبیر میکنند که این جنایت عرش دارد، اینجا حکومت میشود، اینجا دیهاش اینقدر میشود. اینها را برای شما میخواهم بیان کنیم که هضم بشود.
این را بدانید آن اعضائی که در جنایت به آنها شارع حدّ معین کرده است، بر آن عوض که شرعاً مقدر است چه در اعضا باشد، چه در منافع باشد، چه در جروح بوده باشد؛ اگر شارع حدی معین کرده است در عوض، او را دیه میگویند. دیه یعنی آن عوضی که شارع مقدر کرده است. کسی اگر یک دست کسی را برید، دیهاش نصف دیهی نفس است. چون هر عضوی که در بدن دوتاست، مجموعش دیه نفس را دارد. و اما آن عضوی که منفرد است، دیهی نفس است این را شارع تعیین کرده که هفده مورد هستند بحث خواهیم کرد. کس بینی کسی را از اول تا آخر برید، دیه نفس باید بدهد؛ چون بین یکی نیست؛ اما اگر یک گوشش را برید باید نصف دیهی نفس را بدهد، فرق نمیکند در منافع هم همینطور است؛ اگر شارع عوض معین کرده است در آن موارد عوض متعین میشود، فرق نمیکند عوض در خود جانی باشد در شبه العمد یا در خطاء المحض بر عاقله بوده باشد فرقی نمیکند در این معنا. این موارد را در عبد چهطور پیدا میکند؛ میگویند فقها در آن مواردی که شارع دیه معین کرده است بر اعضا و منافع یا جروح حرّ اصل عبد است؛ معنایش عبارت از این است که عبد قیمتش دیه است، یک دست انسان حرّ را شارع تعیین کرده است به نصف دیهی نفس، که عبارت از پانصد دینار میشود. در عبد اگر دست عبدی را کسی خطاعاً یا عمداً چون جانی حرّ باشد قصاص نمیشود، کسی عمداً یا خطاعاً دست عبد را برید، چقدر باید بدهد؟ نصف قیمتش را باید بدهد؛ چون در عبد دیهی نفسش قیمت شد. در وقتی که بر حرّ جنایتی که دیهاش نصف دیهی نفس شد در عبد میشود نصف قیمتش.
کسی یک انگشت عبد را قطع کرد، در حرّ اگر قطع بشود این یک انگشت در مرد بوده باشد ده شتر است، وقتی که همینطور شد در ما نحن فیه ده شتر شد، ده شتر عشر دیة النفس است، اگر انگشت عبد را برید عشر قیمت عبد میشود. بدان جهت میگویند هر جنایتی را که شارع بر اعضا و جروح و منافع در حرّ تهدید کرده است، در آنها حرّ اصل است عبد فرع؛ یک جنایاتی میرسیم که شارع آن عوضش را تهدید نکرده است که انشاء الله میرسد این جنایات کم هم نیست که آنها حد شرعی ندارد، شارع در آنها عوض معین نکرده است. در این موارد میگویند: عرش و حکومت؛ عرش و حکومت به یک معناست، اگر گفتند اینجا جای دیه ندارد تعیین نشده است، رجوع به عرش و حکومت میشود، این حکومت و عرش یک معناست مرادش یک چیز است؛ در این مواردی که تعیین نکرده چه کار بکنیم در حرّ؟ یک آدم حُرّی است الان با چاقو گوشت انگشتش را بریدهاند. انگشت سر جایش است ولکن گوشتش را بریده است. دیهاش چقدر میشود؟ این را چه طور حساب بکنیم؟ موارد کثیرهای هست که در آنها تهدید نشده، آنجا گفتهاند امر زاید است که بگوییم هیچ؛ خدا پدرت را بیامرزد بریدی کار بد کردی برو. چیزی هم نگو. این اگر بگوییم جنایاتی هست که در یک زخم اگر ملتزم شدهایم مخالف روایات است. در روایات دارد که حتی عرش الخدش، خدش هم عوض دارد. نمیشود ملتزم شد روایاتی است که خواهیم گفت. اگر در این کسی گفت اشکالی ندارد چیزی ندارد، در مواردی دیگر که نمیشود ملتزم شد. روی این اساس کسی چشمش کم سو شده است، به واسطهی جنایت، یا گوش سمعش فرق پیدا کرده است، بگوییم اشکال ندارد، نمیشود. روی این اساس در این جنایاتی که در حرّ دیه ندارد شرعاً گفتهاند الامر بالعکس، یعنی عبد اصل است برای حرّ، در آن جنایاتی که آن جنایات دیهی مقدره دارند حرّ اصل است برای عبد. یعنی چه؟ یعنی اگر بخواهند دیهی عبد را پیدا کنند در حرّ ملاحظه میشود که شارع چقدر قرار داده دیه را؛ آن دیهی حرّ چه نسبت دارد با دیه نفس، در عبد هم چون دیهاش قیمتش است، آن نسبت را از قیمت عبد دیه قرار میدهند به آن نحوی که گفتیم.
و اما در جاهایی که در حرّ تقدیری نیست موارد، موارد عرش و حکومت است، گفتهاند امر عکس است. یعنی عبد عکس است، عبد قیمت دارد، اگر این نقص بر عبد وارد شد، میگویند اگر این نقص نداشت اینطور نشده بود انگشتش، قیمت عبد چقدر بود؟ مثلاً پانصد دینار بود، الان چقدر است؟ مثلاً چهارصد و پنجاه دینار میخرند با این عیبش. میبینند فرقش چقدر است؟ فرق قیمت صحیح این عبد که جنایت با او وارد شده با این جنایتش عشر است، بدان جهت میگویند: اگر در حرّ این انگشت را اینطور کرد دیهاش عشر دیهی نفس است. در عبد نسبت را پیدا میکنند، آن نسبت را در عبد لحاظ میکنند. اما در اینکه در جاهایی که دیه است برای حرّ دیه عبد به حساب دیهی حرّ است او دلیل داریم بر اینکه در ما نحن فیه روایاتی هست که از آن روایات استفاده میشود که دیهی عبد به نسبت دیهی حرّ است؛ از آن روایاتی که میگوییم روایت دوم است، در باب هشت از ابواب دیة الشجاج و الجراح، شج آن زخمهایی که میشود جراح در مطلق البدن؛ به اسناد شیخ عن محمدبن الحسن صفار عن ابراهیمبن هاشم، عن النوفلی عن السکونی عن جعفر عن ابیه عن علیٍّ× قال جراحات العبد، جراحت قطع عضو را میگیرد هم جنایاتی را میگیرد که قطع عضو نشده است؛ همان جاهایی که به واسطهی جراحت منفعت از بین برود همهاش را میگیرد؛ جراحات العبد الی نحو جراحات الاحرار فی ثمنٍ، جراحات عبید یعنی دیهاش بر نحو جراحات احرار است، منتهی در ثمن العبد، نه در دیهی عبد. آن نسبتی که در جراحت حرّ نسبت به دیهی نفس دارد به همان نسبت در عبد به قیمت العبد است. این صاف است که در جاهایی که دیه مقدر شده است در حرّ اصل است و تعیین دیهی عبد به او قیاس میشود.
انما الکلام در عکس این است. جایی است که در حرّ تقدیر ندارد. آنجا عرش را که به معنای حکومت گفتیم یکی است، عرش این جنایت را در حرّ به چه چیز تعیین میکنند؟ مشهور گفتهاند که عبد اصل است، دلیل ندارد که عبد اصل است؛ ولکن این حرف فتوای مشهود بلکه دعوای اجمال کردهاند، چرا؟ گفتهاند که ما میدانیم که این جنایتی که بر حرّ وارد شده است عوض دارد جانی را رها کردن نمیشود، چون عرش الخدش عوض دارد بر حسب روایات. چه کار بکنیم؟ حرّ هم که عرش به معنای عرش المبیع نیست که اگر انسان مبیعی را خرید معیوب در آمد، در مبیع تصرف کرده بود، با یک عرش میگیرد. عرش الدیه مبیع صحیحش را ملاحظه میکند با این عیب قیمت میکند، نسبتشان را پیدا میکند به آن نسبت از ثمن المسما کسر میکند. حرّ که قیمت ندارد، در ما نحن فیه این عرش گفتهاند لابد راهی نیست، مگر اینکه در عبد مثل مبیع است مال است مبیع، امه و عبد مثل سایر مبیعات است، بدان جهت در بحث بیع الایماع، در امه و مبیع بحث میکنند؛ چون مال است، مال ملک مولاست. چون همینطور است میگویند عرش را در عبد پیدا میکنیم، آن تفاوت قیمت وقتی که در عبد ملاحظه شد نسبت به آن قیمت عبد، چون دیهی نفسش قیمت عبد است، آن نسبت را که نقص وارد شده آن نسبت را از دیهی نفس حرّ کسر میکنیم؛ میگوییم آن نسبت به دیه نفس عبد اگر قیمتش چهارصد و پنجاه دینار شد به واسطهی این جنایتی که به او وارد شده است، بدون این جنایت پانصد دینار است قیمتش عشر فرق دارد؛ میگویم عشر دیهی نفس حرّ دیهی جنایت این است چون بلا عوض نمیشود. بر روی این اساس است عبد اصل بودن در حرّ منصوص نیست، این را از روایاتی که ادلهای که دلالت کرده است، مسلم محترم است جنایاتی که به او وارد شده است بدون عوض نمیشود؛ آن وقت اینطور میشد که در آیهی مبارکه هم هست که یحکم به ذوی عدلٍ، حکم میشود به آن عرش، به واسطهی شهادت اهل خبره بوده باشد. آنها تعیین میکنند. ولکن در ذهن ما اینطور هست انشاء الله بحثی خواهد آمد این دلیلی ندارد که در عبد که ملوک هست قیمتش را ملاحظه کنیم، آن نسبت را از دیهی نفس بگیریم، این دلیل ندارد.
در حرّ که جنایت بر عبد میشود حرّ دیه داشت آن منصوص بود این کار را بکنید، اما در عبد این کار را بکنید ثقلی دارد، علاوه بر این یک وقت یک جنایاتی میشود که زود گذر است، مثلاً کسی یک کتک مفصلی به عبد زد، از طرف پاهایش زیر شلاق قرار گرفت کتک زد، هیچ چیزی هم نشد به عبد، عرش ندارد، چرا؟ چون این عبد را وقتی که میفروختند و کتک نزده بودند قیمتش پانصد دینار بود، الان کتک زدند هم پانصد دینار است. قیمت فرق نکرد. اینجا بگوییم که مولا عبد چه بگیرد؟ در عبد قیمت باید فرق کند تا عرش تعیین بشود، قیمت ندارد. کسی حرّ را کتک زد، بگویم که برو پی کار خودت، فقط حاکم شرع تعذیر کند که چرا زدی؟ اما این شخصی که مثلاً این جنایت شده دیگر عوضی ندارد. گفتهاند لازمه کلام این است. آنجا گفته اند که بعضیها ملتزم شدهاند که صاحب جواهر هم طعنه دارد به اینها گفتهاند در آن موارد عبد حاکم شرع یک چیزی میگیرد به مولایش میدهد که مجانی نباشد، هر قدر مصلحت دید؛ اینطور گفتهاند که بعضیها گفتهاند نه اینطور بلاعوض نمیشود، ولو قیمت عبد فرق پیدا نکرده، در حرّ هم که دیگر حکومت نمیشود بنا به مسلک مشهور، چون در عبد فرق نمیکند. گفتهاند یک چیزی به مصلحت میگیرند. ما همین را میگوییم، میگوییم وقتی که این شد یک جایی رسید که به مصلحت حاکم شرع به نظر اهل خبره گرفته میشود که این چقدر صدمه خورده است، چقدر از کارش مانده است، چقدر احتیاج به دوا دارد، یا درمان و بیکاری دارد، اینها را در نظر بگیرد از اول عرش در حرّ همین باشد، در جایی که دیهی شارع مقدر نکرده است، آن جا به نظر حاکم است روی مصحلت دید اهل نظر که چقدر به این شخص باید داد تا تدارک بشود اینکه بر او وارد شده است، این میشود عرشش. انشاء الله خواهیم آمد، وقتی که دیات را تمام کردیم یعنی آنهایی که مقدر شده است به دیات الاعضا که خواندیم غیر مقدرها هم در ضمن آنها است، آنجا بیان خواهیم کرد که عرش و حکومت همین است، ما بیشتر از این دلیل نداریم. آیه مبارکه هم دلالت دارد بر این معنا، در آن مواردی که به ظلم یا به تعدی ولو خطائی بوده باشد، آن معنا همینطور است، اگر در ما نحن فیه شارع تقدیر کرده است، تقدیر شارع مقدم و مطلق است؛ اگر نبوده باشد به نظر حاکم با مصلحت دید اهل نظر که اهل خبره هستند با آنها حاکم جزا تعیین میکند که دم مسلمانان، جراحت بر مسلمان هدر نرود. همان مقدار است. اینکه مشهور گفتهاند عبد را در او عرش است چون او شرعاً مال است؛ مثل مال است در او عرش میشود؛ اما حرّ هم قیاس به او بشود، دلیل میخواهد.
عبد قیاس به حرّ بشود در موارد دیه دلیل داشتیم، و اما در مواردی که دیه نبوده باشد تقدیر نشده باشد، آنجاها بر او حرّ قیاس بر عبد بشود به این معنا دلیلی نداریم.
ـ آن وقت مصالحه میشود اگر این عبد بود عبدها میماندند الان هم در بعضی جاها همینطور است، اسمش را هم اگر عبد نگویند؛ این را هم بگویم، این عبد دیهاش قیمتش است، در امه نصف قیمت عبد است. امه بیشتر است اگر خیلی زیبا هم باشد از عبد قیمتش بیشتر است، نوعاً هم همینطور میشود. ولکن دیهاش نصف قیمت العبد است یا در ما نحن فیه همان که دیة المرئة نصف دیة الرجل، این عبد را هم میگیرد، عبد قیمتش است در امه هم نصف قیمت میشود.
روی این اساس مطلبی را بگویم بگذرم، کسی اگر بر عبد کسی جنایتی وارد کرد که آن جنایت مساوی است با تمام قیمت العبد، بینی عبد را از سر تا پا برید، خطائاً، یا عمداً چون در ما بین الجانی چون حرّ است قصاص نیست، در عبد نمیتواند مولا از او قصاص کند، یا عبد نمیتواند، اینجا باید دیه بدهد؛ دیه قیمت العبد است که باید بدهد. اینجا گفتیم عبد زنده است ملک مولا است، از ملک مولا خارج نمیشود، و مولا علی القاعده قیمت العبد را مطالبه میکند چون بینی در حرّ تمام دیه است در عبد هم تمام قیمت میشود. چون نسبتش است. مولا هم پول عبد را گرفت هم عبد را نگه داشت، این نمیشود، در جایی که مولا تمام دیه عبد را می گیرد در آن موارد مولا مخیر است یا آنکه عبد را تحویل بدهد چون روایتش را خواندم که جنایت عبد بر مولا نیست، مولا میگوید این جنایت را حرّ زده است به عبد نه اینکه عبد زده است، در این صورت مولا باید دیه را بگیرد، چون ملکش اینطور شده است، این دیه را که میگیرد باید عبد را بدهد؛ علی القاعده قیمت را که عرشی است میگیرد؛ عبد هم ملک خودش بود، بر عبد جنایت وارد شده است، ولکن او دلیل دارد بر اینکه اگر بخواهد مولا دیهی عبد را بگیرد که تمام دیه نفس است باید خود عبد را تحویل بدهد. اگر خواست دیه را بگیرد و باید عبد را تحویل بدهد.
در ما نحن فیه دلالت میکند بر این معنا، اگر در ما نحن فیه اینطور جنایتی شد، لازمهاش این است که مولا این کار بکند، این روایتش را خدمت شما ذکر کنم، میگوید: در باب سی و چهار از ابواب دیات الاعضا، محمدبن الحسن به اسناده عن محمدبن علیبن محبوب عن محمدبن الحسین عن محمد عن یحیی الخزاز عن غیاث عن جعفر عن ابیه، روایت من حیث السند معتبر است؛ قال قال علیٌّ× اذا قطع انف العبد أو ذکره أو شیءٌ یحیط بقیمته، به حساب قیمتش میکند یعنی عرشش قیمتش است، ادّا الی مولاه قیمت العبد، جانی ادا میکند بر مولای عبد قیمت عبد را، و اخذ العبد، عبد را اخذ میکند. مولا یعنی بگوید عبد را هم نگه میدارم دیه را هم میگیرم، این را هم نمیتواند. روی این اساس در ما نحن فیه که دیه در اعضای عبد شده است عبد خودش زنده است، مولا بخواهد بگوید که عبد را میگیرم هم عرشش را میگیرم نمیتواند این کار را بکند. وقتی که محیط شد مولا میتواند در این صورت نگیرد دیه را گفت عرش نمیخواهم، عبدم را هم به تو نمیدهم؛ و اما اگر خواست عرش را بگیرد باید عبد را بدهد.
و اما در جاهایی که جنابت بر عبد تمام قیمتش نیست، در این صورت عبد مال مولاست عرش جنایت بر عبد کمتر از قیمتش است، مساوی با قیمتش نیست، در این صورت مولا عرش را میگیرد. این روایت فرمود: اذا قطع انف العبد أو ذکره أو شیءٌ یحیط بقیمته، معنایش این است که اگر در یک جای عرش محیط نباشد این حکم نیست، عبد را نگه میدارد عرش را هم میگیرد؛ و اما در مواردی که محیط به قیمت باشد، در آن صورت باید عبد را بدهد و بگیرد. این در صورتی بود که حرّی به عبد جنایت بزند، و اما اگر عکس شد، عبدی به حرّی جنایت زد، منتهی خطعاً که مورد مورد قصاص نیست؛ وقتی که حرّ به عبدی جنایت زد در این صورت گفتیم که آن جنایت عبد به گردن خودش است به مولا مربوط نیست، وقتی که عبد کسی را بکشد خطاعاً، مورد مورد قصاص نیست و الا قصاص باشد خود عبد را باید بدهد یا میکشد یا استرقاق میکند آن طرف، و اما قتل قتل خطائی است، عبد کسی را خطاعاً کشته، این جا دیه باید بدهد، دیه قیمت العبد است چون جانی لا یجنی اکثر من نفسه، بدان جهت مولا میگوید که مخیر است میگوید کشته بردار ببر، به من که مربوط نیست مولا برگردنش چیزی نیست، یا قیمت العبد را میدهد؛ چون نفس العبد را که نمیتواند بکشد، قیمت العبد دیهاش قیمت العبد است اقل الامرٍ، حرّ دیهی نفس دارد، در ما نحن فیه اقل امر قیمت عبد را میدهد چون جنایت عبد بر گردن خود عبد است، به مولا مربوط نیست. بدان جهت مولا در مواردی که عبد بر حرّ جنایتی زده است، مخیر است عبد را بدهد یا قیمت العبد را بدهد. اقل الامر من دیة النفس و قیمت العبد، اقل الامرین را میدهد چون اگر دیهی نفس قیمت عبد بالا بود از دیهی نفس حرّ گذشته بود برمیگردد نزود میکند به دیه النفس، یا دیه نفس اقل الامرین باشد او را میدهد یا قیمت را میدهد.
و اما جنایت العبد بر حرّ مستوعب قیمتش نبوده باشد، مثلاً یک انگشت حرّ را بریده است خطاعاً، موضوع موضوع دیه است. در این صورت در ما نحن فیه باز مولا مخیر است یا آن دیه را بدهد که عبارت از عشر دیهی نفس است، یا مخیر است یا بگوید عبد عشرش مال تو، خود عبد را بگوید عشرش مال تو باشد. نمیتواند بگوید عبد را تو بگیر بقیه پولش را به من بده. این قدر میتواند بدهد که یا آن دیه را بدهد یا عبد را به مقدار او استرقاق میکند. آن وقت عبد را میفروشند و هر چه فروختند عشرش مال آن مجنی علیه است، بقیه مال آن جانی است. این تمام شد، رسیدم به سر این مطب که موجبات ضمان برای دیه چند قسم است، چند قسم است که دیه را باعث میشود جانی ضامن بشود؛ به شخص میگویند دیه بر توست یا بر عاقله توست.
ان شاء الله بعد.