درس بیست و یکم – سلسله دروس شهادات

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

کلام در این مسئله بود که «وارث المیّت» بعض‌شان و یا کل‌شان برای میّت مال را علی الغیر ادعا کردند، یا مالی را که فی ید الغیر است، ورثه ادعا می­کنند که بر پدر ما مثلاً فلان مقدار مبلغ را مقروض هستی، یا ادعا می­کنند، این عینی که در ید توست این ملک مورث ماست، ملک پدر ماست، و شاهدی که اقامه می­کنند یکی از شهود وصی آن میّت است. وصی شهادت می­دهد بر اینکه مورث این شخص مقروض است، یا این عین که در ید اوست ملک مورث این­ها است. به نحوی که اگر این ملک مورث بوده باشد حق الوصایت این وصی به آن مال هم متعلق می­شود و ثلث آن مال را مثلاً می­گیرد که میّت برای وصیت خودش تعیین کرده است.

عرض كردیم در «ما نحن فیه» دو مکاتبه است؛ یعنی در حقیقت سه مکاتبه است. این مکاتبه­ها در «ما نحن فیه» دو تایشان با همدیگر اختلاف دارند، آن مکاتبه این بود: اولی دلالت می­کرد بر اینکه شهادت الوصی در این دعوای كه است شهادت بر له آن میّت می­دهد، این شهادت مسموع نیست. مکاتبه اولی به این معنا دلالت می­کند. در آن مکاتبه اولی این بود که: «هَلْ تُقْبَلُ شَهَادَةُ الْوَصِيِّ لِلْمَيِّتِ بِدَيْنٍ لَهُ عَلَى رَجُلٍ؟»؛ آیا قبول می­شود شهادت وصی که بر له میّت شهادت می­دهد (دِین و عین در این جهت فرقی ندارد) دینی که بر له میّت است «عَلَى رَجُلٍ مَعَ شَاهِدٍ آخَر عَدْلٍ»؛ با شاهد آخری که عدل بوده باشد. «فَوَقَّعَ (علیه السلام)»؛ در جواب نوشته­اند: «إِذَا شَهِدَ مَعَهُ آخَرُ عَدْل‏»؛ اگر با این شاهد عادل دیگر هم شهادت داد: «فَعَلَى الْمُدَّعِي يَمِين[1]»؛ مدعی باید قسم بخورد. این را می­دانید که در مالیات دعوای مالیات به شهادت واحد و یمین مدعی ثابت می­شود، لازم نیست در مواردی که شاهدین عدلین نیست یک شاهد هست با یمین مدعی که ملزم می­شود دعوای مدعی را اثبات می­کند. در این روایت فرض شده وصی با عدل آخر شهادت می­دهند، وقتی که شهادت می­دهند امام (علیه السلام) فرمود: یمین مدعی هم باید باشد ظاهر عبارت این است که شهادت وصی ملغا است. آن عدل آخر یک نفر است مدعی باید قسم بخورد ظاهر مکاتبه این است.

 صاحب جواهر در كتاب جواهر احتمال داده است بعد از آن توصیفی که بر جواز شهادت وصی هفته­ قبل بیان کردیم در ذیل او فرموده است ممکن این یمین، یمین استظهاری بوده باشد که در آن وصایای امیرالمومنین (علیه السلام) برای شریح قاضی یمین مستحب است قاضی وقتی که بیّنه بر مدعای مدعی تمام شد؛ یعنی بر دعوای مدعی بیّنه تمام شد، عدلین شهادت دادند خانه­ای که در ید عمر است این ملک زید است. یا زید از عمر شهادت دادند كه بله فلان مبلغ را طلب­کار است، مستحب است قاضی آن مدعی را که دعوای دین یا عین می‌کند قسم هم بدهد که قسم هم بخور! در آن وصایای علی ا‌بن ابی طالب (سلام الله علیه) به شریح بود. این مطلب در ابواب آداب القاضی باب اول، روایت اول بود صفحه­ی 155. آنجا دارد بر اینکه امام (علیه السلام) فرمود: «وَرُدَّ الْيَمِينَ عَلَى الْمُدَّعِي»؛ بعد از اینکه بیّنه بر حكم تمام شده است «وَ رُدَّ الْيَمِينَ عَلَى الْمُدَّعِي مَعَ بَيِّنَتِهْ»‏؛ با وجود اینکه مدعی بیّنه دارد «فَإِنَّ ذَلِكَ أَجْلَى لِلْعَمَى»؛ این قسم دادن از اجلای للعمی است. این جهالتی که قاضی دارد بیشتر واقعه را واضح می­کند. «وَأَثْبَتُ فِي الْقَضَاء»؛ قضا را ثابت­تر و محکم­تر می­کند محکم کاری است. بدان جهت كه اثبت فی القضا است این خود لسانش هم استحباب است.

قطع نظر از این روایات دلالت بود که مدرک الحکم بیّنه است، با بودن بیّنه حکم تمام می­شود. بدان جهت یمین، یمین استظهاری استحبابی است. صاحب جواهر این یمین را در مکاتبه به یمین استظهاری حمل کرده است فرموده است محتمل است یمینی بوده باشد که علی ا‌بن ابی طالب (سلام الله علیه) به شریح قاضی وصیت کرد. و فرموده است محتمل هم این است در این واقعه مدعا علیه هم میّت بود، ورثه که ادعا می­کردند پدر ما از زید طلب­کار است، خود آن زیدی که مدعا علیه است زنده نبود، به ورثه زید ادعا می­کنند. ورثه این شخص به ورثه میّت آخر ادعا می‌کنند پدر شما که مرحوم شده است بر پدر ما که آن هم مرحوم شده است، هر دو راحت شده‌اند فلان مقدار مقروض بود. وقتی که مدعی ورثه این را ادعا کرده­اند بر ورثه آن میّت دیگر باید بیّنه بیاورند، بیّنه آورده­اند که یکی وصی است یکی هم عدل آخر. این را سابقاً در کتاب قضا طی کردیم تمام کردیم، که اگر دعوای دین بر میّت بشود، اینجا دعوای دین بر میّت است، می­گویند پدر مرحوم شما، بر پدر مرحوم ما مقروض بود.

در دعوای «علی المیّت» علاوه بر بیّنه باید مدعی قسم بخورد، آن یمین را یمین استظهاری گفتیم كه یمین استظهاری باید بشود؛ و الّا حکم و مدرک الحکم تمام نمی­شود. فرموده است این یمین را در این روایت یا حمل بر یمین استظهاری می­کنیم که در روایت شریح در وصایای علی‌بن ابی طالب بود یا به این معنا. این را هم می­دانید که این حمل‌ها هر دو بعید است. برای اینکه در آن مدعا علیه؛ یعنی در آن میّت دعوا می­کردند که پدر شما مقروض بر پدر ما بود، این که فرض در روایت نشده است. در روایت این است که: «هَلْ تُقْبَلُ شَهَادَةُ الْوَصِيِّ لِلْمَيِّتِ بِدَيْنٍ لَهُ عَلَى رَجُلٍ؟»؛ اگر این ظهور نباشد که آن رجل هم حیّ و حاضر است اگر ظهور در این نداشته باشد دلالتی هم ندارد در اینکه آن میّت بود فرض موت شده بود در روایت فرض موت نیست.

 علی الاطلاق می­فرماید: «إِذَا شَهِدَ مَعَهُ عَدْل فَعَلَى الْمُدَّعِي الْيَمِين»‏؛ معنایش این است كه این یمین، یمینی است که لازم است بوده باشد، به گردن اوست كه باید این قسم را بخورد. این را نمی­شود که در یمین استحبابی حمل کرد، یا حمل کرد این روایت را به آن­جایی که آن مرد مرده بوده باشد «علی رجلٍ میّتٍ»، این ظهور رجل هم در رجل حاضر و حیّ است به او دعوا می­کنند. «علی هذا الاساس» صدر روایت این معنا را دلالت می­کند که شهادت الوصی للمیّت مقبول نیست، شهادت الوصی برای مالی برای میّت چون‌كه عین و دین در این جهت فرقی ندارد مقبول نیست. این یک مکاتبه است.

پرسش:

[ …]

پاسخ:

در ما نحن فیه اگر وصی شهادت نداد این شخص مدعی یک شاهد داشت خودش هم قسم خورد ثابت می‌شود. اخذاً به اطلاقاتی که می­فرمود بر اینکه: لَوْ كَانَ الْأَمْرُ إِلَيْنَا نَقْبَلْ شَهادَةِ رجل واحد را، مع یمین المدعی فی الدَیْن بود كه از آن مسئله گذشتیم و گفتیم مطلق مالیات که حمل کردیم دَیْنی را که بما انه مال است، بحثش در باب قضا گذشت؛ پس علی هذا الاساس این روایت دلالت می­کند شهادت وصی ملغا است.

 مکاتبه ثانی این بود «وَكَتَبَ أَ يَجُوزُ لِلْوَصِيِّ»؛ آیا جایز است برای وصی «أَنْ يَشْهَدَ لِوَارِثِ الْمَيِّتِ صَغِيرٍ أَوْ كَبِيرا»؛ شهادت بدهد بر له وارث المیّت صغیر و کبیر بوده باشد «وَهُوَ الْقَابِضُ لِلْوَارِثِ الصَّغِير» و حال آنکه این شخص وصی حق صغیر را قبض می­کند؛ یعنی اگر دعوا ثابت بشود این شخص حق الصغیر را قبض می­کند، «وَلَيْسَ لِلْكَبِيرِ بِقَابِض»؛ حق کبیر را قبض نمی­کند؛ چون کبیر خودش بر مال خودش ولایت دارد و اما صغیر چون محجور است وصی دارد، این وصی مراد قیم است «کما ذکرنا». بدان جهت در ما نحن فیه مال آن صغیر را او می‌گیرد.

 در ما نحن فیه سوال می­کند که شهادت الوصی بر مالی که بر اخذ آن مال ولایت دارد؛ یعنی ولایت دارد آن مال را اخذ کند و بر طبق مصلحت صغیر تصرف در آن مال بکند. کما آن که در بحث اول هم ولایت داشت بر این‌كه وصی میّت بود مال را اخذ بکند آن نحوی که میّت در وصیت قرار داده است به او عمل کند. اینجا بر این است که: «أَ يَجُوزُ»؛ بر این‌كه شهادت بدهد «لِلْوَصِيِّ أَنْ يَشْهَدَ لِوَارِثِ الْمَيِّتِ صَغِيرٍ أَوْ كَبِيرا وَهُوَ الْقَابِضُ لِلْوَارِثِ الصَّغِير وَ لَيْسَ لِلْكَبِيرِ بِقَابِض فَوَقَّعَ (علیه السلام) نَعَمْ» همین‌طور است شهادت می‌دهد «وَيَنْبَغِي لِلْوَصِيِّ أَنْ يَشْهَدَ بِالْحَق»؛ به حق شهادت بدهد «وَلَا يَكْتُمَ الشَّهَادَةَ»؛ شهادت را کتمان نکند. بعضی­ها این را بر جواز تکلیفی حمل کرده­اند؛ یعنی جایز است این را شهادت بدهد که مستحب است شهادت بدهد؛ اما شهادتش مقبول نیست. این خلاف ظاهر است، ظهور اینکه «أ تجوز شهادت الوصی»؛ یعنی نافذ است این معامله جایز است؛ یعنی نافذ است، این تصرف وصی جایز است؛ یعنی نافذ است، نفوذ دارد یا نه شهادتش جایز است؛ یعنی نافذ است، بدان جهت در روایت اولی که فرموده بود: «هَلْ تُقْبَلُ شَهَادَةُ الْوَصِيِّ»، با این أ تجوز به حسب ظهور مترادفین هستند فرقی در این معنا ندارد. این دو تا با هم دیگر تعارض می­کنند.

 فرموده­اند بعضی­ها در کلام جواهر هم هست که این قسمت این فقره از روایت غیر معقول بها و معرض عنه عن الاصحاب است، مثلاً کان به این نمی­شود اعتبار کرد، این هم درست نیست، چون‌كه خود صاحب جواهر نقل می­کند احراز مشهور محرز نیست. خود شیخ صاحب الجواهر از شیخ الطایفه نقل می­کند، شیخ الطایفه فرموده است شهادت الوصی مطلقا مقبول است، چه شهادت بدهد در مالی که در او حق الوصایه دارد، چه شهادت در غیر او بدهد، فرقی نمی­کند. این مکاتبه دومی با معارضه دارد.

اما مکاتبه فقره سومی هم دارد که شاید مکاتبه ثالثه است که ظاهرش این است كه این‌ها جمع در روایت کرده است، به یک روایت نقل کرده است، مکاتبه­ها متعدد است. «وَكَتَبَ أَ وَ تُقْبَلُ شَهَادَةُ الْوَصِيِّ عَلَى الْمَيِّتِ»؛ آیا شهادت وصی بر علیه میّت مقبول است یا نه؟ اولی شهادت بر له بود، دومی شهادت بر دَیْن است، وصی شهادت می­دهد این میّتی که مرحوم شد و من وصی او هستم به فلان زید فلان مبلغ را مقروض است، آنجا دارد: «أَ وَ تُقْبَلُ شَهَادَةُ الْوَصِيِّ عَلَى الْمَيِّتِ مَعَ شَاهِدٍ آخَرَ عَدْلٍ»؛ با شاهد عدل آخری مقبول است یا نه؟ «فَوَقَّعَ علیه (السلام)» آنجا امام (علیه السلام) نوشت: « نَعَمْ»‏  مقبول است، «مِنْ بَعْدِ يَمِينٍ[2]»؛ بعد از قسم خوردن مدعی! این معلوم است این درست است. چرا؟ چون دعوای آن شخص بر میّت بوده؛ چون موصی مرده است و این هم که وصی شهادت می­دهد، شهادت بر دینی می­دهد که «علی المیّت» است. باید یک شاهد آخر هم بوده باشد، یمین مدعی هم بوده باشد. بدان جهت در این روایت یمین استظهاری است که در شهادت علی المیّت بدینٍ لازم است. منتها اگر علی المیّت به شهادت بعینٍ شد باز لازم است یمین استظهاری یانه. بحثش گذشت اعاده نمی‌کنیم.

 ظاهر این روایت هم که «یشهد علی المیّت»، دارد بر اینکه: «وَكَتَبَ أَ وَ تُقْبَلُ شَهَادَةُ الْوَصِيِّ عَلَى الْمَيِّتِ مَعَ شَاهِدٍ آخَرَ عَدْلٍ فَوَقَّعَ علیه (السلام) نَعَمْ مِنْ بَعْدِ يَمِينٍ[3]‏»؛ ظاهرش با شهادت میّت فرقی نمی‌کند. عین بوده باشد یا دین بوده باشد؛ دوتا شاهد وقتی که اثبات کردند شهادت دادند باید یمین مدعی هم ملزم بشود. این مکاتبه ثالثه منافات ندارد و تعارضی هم با آن فقرتین اولتین ندارد. «انما الکلام» در معارضه مابین مکاتبه اولی و مکاتبه ثانیه است که ظاهر مکاتبه‌ی ثانیه این است که وصایت وصی مقبول است. و ظاهرمکاتبه‌ی اولی این است که مقبول نیست. لو فرض اگر این تعارض بوده باشد و اینها تساقط هم داشته باشند و این هر دو تساقط کنند باز ما نمی توانیم بگوییم شهادت الوصی للمیّت مسموع است. چرا؟ چون شهادت الوصی خودش داخل عنوان خصم است که هفته‌ی گذشته عرض کردم. خصم؛ یعنی آنکه طرف دعواست. آن ورثه‌ای که ادعا می‌کنند پدر ما فلان مبلغ را از شما طلب دارد که میّت وصیت کرده است، تمام اموالی که من دارم ثلث آن­ها را به فلان موارد صرف کند این شخصی را که وصی خودم قرار دادم، خود این وصی خودش طرف دعوا است، خودش خصم است. خصم به معنای عدو نیست، خصم را خواهیم گفت؛ یعنی طرف مقابل. این طرف مقابل در دعواست. این کأن مدعی است دعوا می­کند بر اینکه ثلث آن مالی که در عهده‌ی توست من در او حق الوصایت دارم. عرف این را مدعی و خصم در این واقعه می‌بیند، بدان جهت آن صحیحه‌ای که در سه تا یا بیشتر از روایات داشت از کسانی که «لا تقبل شهادته»، یکی هم خصم است، این شخص وصی را می‌گیرد. شخص وکیل هم همین‌طور است که هفته‌ی گذشته عرض کردم، مثلاً کسی وکیل است که فلان خانه را بفروشد که آن خانه­ای را که موکلش می­گوید خانه­ی من است تو وکیل هستی آن را بفروشی. این خانه در ید شخص آخر است، شخص آخر ذوالید می­گوید این خانه مال تو نیست این خانه مال من است. این محاکمه شده است  نزد حاکم شرع رفته­اند آن شخص موکل اقامه شاهد کرده است، که این خانه مال من است، دو شاهد یکی وکیلش است که وکیل در بیع اوست، یکی هم شخص آخر است. این شهادت الوکیل مسموع نیست؛ چون خود وکیل خصم است؛ چون وکالت در این را مدعی است، مدعی به این است که من حق وکالت در بیع این دارم. این عنوان خصم است عرفاٌ به این­ها در این واقعه که طرف نزاع هستند خصم اطلاق می­شود؛ می­گویند افراد که نزاع خیلی هستند؛ بعضی­هایشان مالک هستند، بعضی­هایشان وکیل هستند، بعضی‌هایشان ولایت دارند و قیم هستند، این عرفاً صدق می­کند.

 خود صاحب جواهر هم در ذیل کلامش دارد که بعید نیست ولو این­ها وکیل، وصی و… نصّ خاصی ندارد، اگر هم نصّ خاص نداشته باشد و آن مواردی که نصّ خاصی ندارد ما آنجا اخذ به عموم قبول شهادت العدل می­کنیم، اِلا در مواردی که به آن اشخاصی که «لاتقبل شهادته» صدق کند؛ عنوان المدعی و المدعا علیه، که عنوان خصم است. و روی این اساس هم در آخر كلامش اشکال می‌كند. در قبول سماع شهادت الوصی در چیزی که حق الوصایت دارد، یا قبول شهادت الوکیل در چیزی که حق الوکاله دارد. در چیزی که حق الوصایه در او ندارد مثل اینکه وارث بر شخصی دعوای حقی را می­کند؛ حقی را که مثل حق الخیار است و حق الشفعه است که مربوط به وصیت المیّت نیست، میّت وصیت به ثلث مالش کرده است و در ثلث مال وصی حق دارد، آن ثلث مالش را استیفا کرده یا استیفا هم نکرده است شهادت می­دهد وصی بر آن حق شفعه یا حق الخیاری که آن حق الخیار دیگر مال نیست كه داخل ثلث بشود، آن حق را شهادت بدهد آن اشکال ندارد مثل آن شهادت الشریک لشریکه فی غیر مال المشترک فیه می‌شود. مثل او می­شود او مسموع می­شود. در جایی که شهادت راجع به ثلث نبوده باشد، آن­ها را شهادت بدهد؛ ولی این كسی كه شهادت می‌دهد طرف دعوا نیست.

 اما در جاهایی که شهادت به ثلث مال داد یا آنکه راجع ­به ترکه­ای است که در او حق القیمومت و حق الوصایه برای صغیر و امثال ذالک دارد؛ در اینجاها این خودش خصم حساب می­شود. اینکه در روایت داشت «اما یردّ من الشهود»؛ که یکی از آن­ها هم خصم در روایت صحیحه و معتبره بود این ما نحن فیه را می­گیرد.

پرسش:

[…]

پاسخ:

مبتلا به معارض است، فقره‌ی ثانیه علی فرض این‌كه ظهورش تمام شد، اعراض اصحاب نشد گفتیم با فقره اولی معارضه می‌کند که در خصوص وصی وارد است، تساقط می کنند رجوع می‌شود به اطلاق اینکه شهادت خصم تردّ، رجوع به او می‌شود کما ذکرنا!

پرسش:

[…]

پاسخ:

شهادت می‌دهد بر اینکه میّت موصی من مقروض است؛ بر علیه خودش شهادت می‌دهد؛ یعنی من حق الوصایه ندارم در این مالی که مثلاً صد هزار تومان است؛ چون در این صد هزار تومان مقروض است؛ در این صورت ولایت را از خودش سلب می­کند، این دعوا علی المیّت است، دعوای حق بر خودش نیست. نفی حق از خودش است. بدان جهت او مسموع است در صورتی که شاهد دیگر هم باشد و یمین مدعی هم ملزم بشود.

پرسش:

[…]

پاسخ:

آقا جان! اصل خصم ظهورش همین‌ها است؛ پس خود مدعی که بیّنه نمی‌شود.

پرسش:

[…]

پاسخ:

شما بر ضرر خودتان حرف می‌زنید ظاهر ادله‌ای که می‌گوید: «الْبَيِّنَةُ عَلَى الْمُدَّعِي وَالْيَمِينُ عَلَى مَنْ اَنْكَرْ»؛ معنایش این است که مدعی غیر از خودش باید یک بیّنه بیاورد تا دعوایش را اثبات کند. منکر هم اگر این شخص بیّنه نداشت گفتیم در جایی که مدعی اقامه­ی بیّنه نکرد آن­وقت منکر قسم می­خورد؛ پس در این روایت که سوال می­شود «سَأَلْتُهُ عَمَّا يُرَدُّ مِنَ الشُّهُودِ»؛ از کسانی که شهادت آن­ها مسموع می­شود؛ یعنی غیر از مدعی، مدعی کسانی را که به عنوان شاهد می­آورد، آن­ها کدام­ها هستند که شهادت­شان را قاضی قبول نمی­کند. اینجا امام (علیه السلام) یکی از آن اشخاص را گفت شریک، دافع مغرم که الآن می­خوانیم. یکی هم فرمود خصم؛ معلوم می­شود که خصم آن مدعی که طرح دعوا کرده است او نیست، بفرمایید تابع مدعی حساب می­شوند. خصم در واقعه حساب می­شود که تو هم طرف ندا هستی؛ چون آنکه او ادعا می­کند مال تو هم هست، نه وصی شرکت ندارد مال، مال میّت است در جایی که وصی باشد در آن خصوص را تصرف کند یا اگر قیّم باشد مال، مال میّت است وصی در آن شریک نیست. وصی حق دارد، حق را ادعا می­کند، نمی­گوییم در ما نحن فیه کسی طرح دعوا کرده است این را نمی­گوییم؛ ولکن طرح دعوا را کسی کرده است که این پای او حساب می‌شود. این هم طرف آن دعوا حساب می­شود. ظاهر خصم در روایت هم به این معناست. نه اینکه خود مدعی به معنای طارح دعوا یا منکر آن کسی که مدعا علیه آن کسی که دعوا بر علیه او می­شود.

 خصم یعنی در آن دعوایی که طرح شده است این هم طرف است، تابع مدعی است که باید دعوا را اثبات بکند؛ پس علی هذا الاساس در ما نحن فیه اگر فقیه بخواهد بگوید وصی و وكیل نمی­تواند شهادتش مقبول بشود بر مالی که وصی، حق وصایت دارد یا حق قیومیت دارد بر مال کسی که نسبت به او قیمومت دارد، یا وکیل در مالی که در او حق وکالت دارد، وکیل است مسموع نمی­شود اخذاً به اطلاقات خصم در روایات! این مطلب، مطلب صحیحی است و درستی است.

 یکی از اشخاصی که محقق می­فرماید شهادت او را قاضی قبول نمی­کند، آن کسی است که دافع مغرم بوده باشد که شهادتش غُرْم را از خودش دفع می‌کند، نه معنایش این است که در شهادت دادن غرضش این است که غرامت را از خودش دفع کند نه! انها بینه و بین ربّه، چون واقعه را می­داند شهادت می­دهد و در شهادت او مترتب می­شود که غرامت از خودش دفع شود. مثلاً شخصی کشته شده است، اولیای مقتول ادعا می­کنند فلان کس قاتل پدر ما بود، خودش هم دفع قتل خطئی می‌كند، قتل خطائی به نحوی که دیه هم در قاتل نیست در عاقله است، اولیای مقتول می­گویند که فلانی قتل ابانا خطائاً، شاهدشان چیست؟ دو نفر شاهد عادل را آورده­اند شهادت می­دهند نزد حاکم که این شخص پدر این­ها را کشته است، شاهد‌ها شهادت می­دهند. حاکم از کجا شهادت شاهدها را که شاهدها عادل هستند از کجا به دست آورده است؟ علم ندارد. آن­ها را با تعدیل عدالت به دست آورده و حاکم عادلی می­شناخته بنابراین که در تعدیل شهادت معتبر باشد که مسلک مشهور است. دو نفر عادلی که قاضی آن‌ها را می­شناخت عادل هستند، آن­ها شهادت دادند که دو نفری که نزد شما می‌آیند ما می‌شناسیم این­ها عادل هستند. عادل آمده­اند شهادت دادند که فلانی می­خواست حیوانی را صید کند زد این را کشت. در این صورت باید آن شخص مقتول عاقله‌‌اش دیه بدهد، از آن عاقله یک نفر یا دو نفر آن­ها شهادت می­دهند بر اینکه ما شهادت می­دهیم مدعی این دو نفری را که آورده است، این دو نفر فاسق هستند اینها عادل نیستند، شهادت بر فسق این­ها دادند  که جرح است، جارح شده­اند که می­خواهد اگر شهادت این احد العاقله مقبول بشود دفع مَغْرَمْ می­شود، غَرامت از او دفع می­شد دیگر نباید دیه بدهند. این شهادت عاقله بر فسق شهود بر شهادت جرح شهود که می­دهند این مسموع نیست.

 در آن موثقه سماعه این‌طور گفته ولو آن‌ها عادل هستند عاقله عادل هستند، عدول هستند ولکن مع ذالک شهادتشان در جرح مسموع نیست. در آن موثقه امام (علیه السلام) این‌طور فرمود: در موثقه سماعه که در باب 32 روایت سوم بود، محمد ا‌بن الحسن به اسناده عن الحسین ا‌بن سعید عن الحسن عن زرعه عن سماعه: «قَالَ: سَأَلْتُهُ عَمَّا يُرَدُّ مِنَ الشُّهُودِ؟ قَالَ الْمُرِيبُ وَالْخَصْمُ وَ الشَّرِيكُ وَدَافِعُ مَغْرَمٍ»، آن کسی که غرامت را از خودش دفع می­کند. شهادت او هم مسموع نیست. به این دافع مغرم شهادت وصی و شهادت وكیل را لاحق کرده‌اند؛ در جایی که بر موصی یا به موکل کسی ادعا کند. مثلاً شخصی شهادت می­دهد شخصی نزد حاکم شرع دعوا کرده که این فلان شخص كه موصی فلان شخص است، آن شخص بر من فلان مبلغ طلب­کار است، یا خانه­ای که در ید او بود او ملک من است شخصی علی الموصی ادعا کرده است، یا شخصی علی الموکل ادعا کرده است، آن شخصی که دعوا بر موصی یا موکل کرده باید شاهد بیاورد، بیّنه بیاورد، بیّنه نزد حاکم آورده که این بیّنه شهادت می­دهد این موصی فلانی، فلان مبلغ به من مقروض است یا فلان مال یا ملک ید او ملک من است.

 وهکذا شخصی دعوایی بر موکل دارد همین‌طور، شاهد آورده قاضی آن شاهدها را نمی‌شناسد، دو نفر عادلی که قاضی آن­ها را می­شناسد، آن­ها شاهدها را تعدیل کرده­اند، شاهدهای مدعی علی الموصی و شاهدهای مدعی علی الموکل را. اینجا وقتی که آن­ها تعدیل کرده­اند باید تعدیل آن­ها با جرح دیگران معارض نباشد و الّا ساقط می‌شود. سابق هم گفتیم قاضی هم می­پرسد که «هل لک جارح؟»، به آن شخص مدعا علیه می­گوید جارح داری در شهود این مدعی یا نه؟ می­خواهد جارح بیاورد تا بتواند شهود شاهدها را از کار بیندازد. مدعا علیه که موکل موصی است وصیش را یا وکیلش را آن­ها جرح می­کنند می­گویند این­ها که شهادت دادند این­ها مَیْ ­خوار هستند اینها عادل نیستند. مع ذلک که وصی عادل است، و وکیل عادل است، آن شاهدهای آن مدعی را جرح می­کند مع ذلک جرح این­ها مسموع نیست. جرح این جارح‌ها مسموع نیست. چرا؟ برای اینکه در آن مالی که در ید موکل است وکیل حق وکالت دارد فرض ما است كه وکیل حق وکالت بر آن مال دارد، شخصی می­گوید این مال، مال تو نیست، مال ماست. یا وصی در مالی حق وصایت دارد که در ید ورثه است و مدعی در ورثه می­گوید که این مال من است در ید پدر شما بود. این وصی حق وصایت بر او دارد، در این صورت است كه جرح الوصی یا جرح الوکیل به درد نمی­خورد. چرا؟ این دافع مَغْرَمْ ولو مدعی می‌گوید که در این­ها حق وصایت نداری و حق وکالت نداری، اگر عنوان دافع مغرم هم صدق نکند و بگوید این نحو حق الوکاله غرامت نیست، اگر دافع مغرم هم صدق نکند، همان خصمی که در روایات بود کافی است؛ چون در ما نحن فیه وصی و وکیل عنوان خصم هستند، یعنی در حقیقت به قول صاحب جواهر خوب می­گوید، می­گوید: در حقیقت خود این وصی و وکیل مدعا علیه هستند این‌‌جا وکیل می‌گوید که من حق وکالت دارم، شهادت هم می­دهد که مال، مال موکل است. به قاعده ید می­گوید که موکل است، این را نمی­داند که حقیقتاً مال موکل است اما می­داند آن شاهدی که شهادت می­دهد مال مدعی است این­ها فاسق­اند. به قاعده‌ی ید می­گوید مال موکل است. روی این حساب در حقیقت خود این وصی و وکیل مدعا علیه در این واقعه هستند. خصم در این واقعه حساب می­شوند، ولو خصم، خصم تبعی است. مدعا علیه تبعی حساب می­شوند. بدان جهت در ما نحن فیه جرح این­ها و شهادت اینها مسموع نیست. بعد از اینکه صاحب جواهر این را نقل می­کند، بعد از ذکر کلام محقق از قواعد علامه کلامی نقل می­کنند که آن کلام متضمن بعضی مطالب مفیده است.

«والحمد لله رب العالمین»


[1] –  الكافی؛ یعقوب كلینی، ج7، ص394

[2] – الكافی؛ یعقوب كلینی، ج7، ص394

[3] – الكافی؛ یعقوب كلینی، ج7، ص394

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا