درس بیستم – سلسله دروس شهادات

أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

عرض کردیم در بعضی روایات ذکر شده است از کسانی که «لاتقبل شهادتهم»، یک شخص متهم است، در روایات این متهم قسیم و ظنین واقع شده است «الظَّنِينُ وَ الْمُتَّهَمُ»، این دو شهادتشان قبول نمی­شود. صاحب­ جواهر در ابتدا کلامش فرموده است: مراد از ظنین کسی که ظنین در دینش بوده باشد. و مراد از متهم آن کسی که متهم در دینش است او ظنین است. و اما آن کسی که در دیانتش اتهامی بر او نیست شخص، شخص عدل و ورع است، ولکن در خصوص این واقعه تهمت دارد. تهمت در این واقعه کأن معنایش این است که اگر این مدعابه ثابت بشود، آن به نحوی این مدعابه همه‌اش یا بعضش رجوع به این شخص دارد،  نفع عود می­کند برای این شخصی که به او اطلاق می­شود كه متهم در واقعه است. کأن این شخص شهادتش مقبول نیست، مثل آن شریکی که شهادت می­داد در دعوای شریکش که شریکش مالی را بر غیر ادعا می­کرد، مال، مال کلی بشود، دین بشود یا عین بشود که آن مال اگر ثابت بشود و دعوای مدعی ثابت بشود این شریک هم در او نصیب دارد و شریک در آن مال است. پس کسی كه اگر دعوای مدعی ثابت بشود، نفع دعوا به این شخص هم به نحو من الوجوه عود می‌كند، در این صورت این شخص متهم در این واقعه حساب می­شود، کأن این شخص شهادتش هم مقبول نیست.

 «علی هذا الاساس» می­بینید که اگر ما این قاعده را ملتزم بشویم لازم می­آید وقتی که زوج ادعا کند شیء را بر شخصی، بگوییم زوجه اگر شهادت بدهد آن زوجه شهادتش مسموع نیست، ولو زوجه یکی از شاهدها باشد یا یکی از امرئتین عدلین بوده باشد، یا اگر زوجه بر شخص آخری مالی را ادعا می‌کند، زوج نمی­تواند شهادت بدهد؛ چون به نحوی نفع به این شاهد هم عود می­کند، یا جاری با جار دیگر دعوا کرده است و ادعا بر غیر دارد همسایه نمی‌تواند شهادت بدهد، ولو عدل بوده باشد؛ چون به نحوی منفعت به جار هم عود می­کند. این معنا را ما نمی­توانیم ملتزم بشویم و این معنا درست نیست. بدان جهت اگر این روایات تمام بشود و آنکه صاحب جواهر در اول کلامش فرموده است تمام شود باید یک قاعده­ای بشود که اصل اولی این است که در موارد اتهام، شهادت شاهد مسموع نیست، اتهام به هذا المعناست. منتها در مواردی که می­گوییم شهادت زوج لزوجها، شهادت جار لجاره، شهادت ولد لوالده، و امثال ذلک مسموع است که موارد کثیر است آنجاها باید اقامه­ی دلیل بر سماع بکنیم یا دعوای اجماع بکنیم. مثلاً که به اجماع از قاعده رفع ید شده است. کلام این است اصل این قاعده­ که کسی که در واقعه متهم بوده باشد، تهمت به معنایی که عرض کردیم عود می­کند اگر دعوای مدعی ثابت بشود نفع این به این شخص شاهد به نحوی از انحاء. این قاعده­ی کلیه ثابت است یا نه تکلم در این می‌کردیم که که این‌طور قاعده­ای از روایات استفاده می­شود یا نه.

فرض كردیم آنکه ما ملتزم هستیم در موارد مخصوصه­ای شهادت شاهد عدل مسموع نیست، علما از آن موارد تعبیر به اتهام کرده‌اند. این اتهام خودش موضوعیت ندارد، این اشاره به آن موارد خاصه است که دلیل قائم شده است، شاهد العدل قولش مسموع نیست. مثل شهادت شریک لشریکه كه قبلا بحث كردیم و نحو ذلک که این وارد را بحث خواهیم کرد.

 اما این روایاتی که صاحب جواهر (قدس الله نفسه الشریف) و غیر ایشان هم ذکر کرده­اند که از این روایات یک قاعده کلی استفاده می­شود و از آن این است که در مواردی اتهام این‌طوری شهادت شاهد مقبول نمی­شود، از این روایات عرض کردیم یکی صحیحه ابی بصیر بود، آن­جا: «الظَّنِينُ وَ الْمُتَّهَمُ وَ الْخَصْم» داشت. در آن دیگری هم که صحیحه عبدالله‌بن سنان بود «الظَّنِينُ وَ الْمُتَّهَمُ» بود. آنجا داشت که «قَالْ قُلْتُ فَالْفَاسِقُ وَ الْخَائِنُ»؛ فاسق و خائن چه طور است؟ امام (علیه السلام) فرمود: «يَدْخُلُ فِي الظَّنِينِ»؛ این فاسق و خائن داخل ظنین می­شود. صاحب جواهر فرمود: “مراد از ظنین، ظنین در دینش است” که امام هم فرمود: فاسق و خائن داخل اوست. این متهم هم ما عرض کردیم که عطفش بر ظنین عطف تفسیری نیست که «الظَّنِينُ وَ الْمُتَّهَمُ» به یک معنا بوده باشد، این هم که نیست. برای اینکه امام فرمود: «ذَلِكَ يَدْخُلُ فِي الظَّنِينِ»؛ نفرمود «یدخل ذلک فی الظنین و­المتهم»؛ معلوم می­شود که متهم غیر از ظنین است و فرمود: “مراد از متهم، متهم در خصوص واقعه می­شود”. فرض می‌كنیم استظهار ایشان درست نیست، ایشان و غیر ایشان هر کسی که این استظهار کرده است.

 شخصی که عدل است و وَرع دارد به او عنوان متهم صدق نمی‌کند. کسی که ورَع دارد و عدل است و عدالتش ثابت است و محرز است و محرز العدالة و ورعش محرز است به او شخص متهم اطلاق نمی­شود؛ حتی سلبش از او صحیح است. این آدم متقی ورعی است، عادل است، به او جای تهمت نیست. اینکه نهی متهم از او و سلبش صحیح است، این معلوم است که متهم در ما نحن فیه هم به همان معنایی باید حمل بشود که عرفاً ظهور در او دارد، متهم کسی را می­گویند که حالش ثابت نشده است که چه‌طور است، یک چیزهایی مردم در باره‌اش می­گویند؛ ولکن محرز نیست. یعنی کسی که لم یحرز عدله و ورعُه و لم یحرز فسقه؛ ولکن یک چیزهایی درباره­اش می­گویند، متهم ظاهرش این است. «الظَّنِينُ وَ الْمُتَّهَمُ»؛ ظنین شخصی است که انسان درباره­اش گمان دارد  که او دروغ می­گوید؛ چون انسان فاسق و فاجری است. ظنین کسی را می­گوید که عدم دیانتش و عدم تقوا عدم ورعش محرز بوده باشد. بدان جهت امام (علیه السلام) فرمود: «يَدْخُلُ فَالْفَاسِقُ وَ الْخَائِنُ فِي الظَّنِينِ».

 اما متهم آن است که اطمینان به او نیست چون حال او معلوم نیست. نمی­دانیم این آدم چه‌طور است. معنای ظاهر متهم این است، در این روایات به این معنا حمل می­شود. شاهد بر اینکه متهم به این معناست و باید به این معنا حمل بشود دو شاهد داریم، یکی شاهدش موثقه سماعه است، در موثقه سماعه که آن روز خواندیم باب 32 از ابواب شهادت، روایت سوم بود، محمد‌بن حسن به اسناده عن حسین ‌بن سعید اهوازی عن الحسن، عن زرعه عن سماعه، روایت من حیث السند موثقه است و مضمره بودنش هم ضرر ندارد. «قَالَ: سَأَلْتُهُ عَمَّا يُرَدُّ مِنَ الشُّهُودِ؟ قَالَ الْمُرِيبُ»؛ مریب همان ظنین است که تعبیر به مریب می‌شود. الْمُرِيب کسی است که گفته او انسان را به شک می‌اندازد، چون آدمی دروغگو است و چون دروغگو به ما راست می‌گوید ما را به شک می‌اندازد؛ ولکن آدم مریبی است. «الْمُرِيبُ وَالْخَصْمُ وَ الشَّرِيكُ وَدَافِعُ مَغْرَمٍ وَالْأَجِيرُ وَالْعَبْدُ وَالتَّابِعُ وَالْمُتَّهَمُ»؛ می­بینید متهم را قسیم قرار داده است بر شریک و خصم و دافع مغرم و غیر این­ها خواهیم گفت که آن تهمتی که در ما نحن فیه صاحب جواهر و غیرشان فرمود آن تهمت در شریک هم هست در دافع مغرم هم است. آن­ها را که قسیم متهم قرار داد این شاهد بر این است که متهم در این روایات به معنای آنکه در واقعه نفعی به او عود بکند از ثبوت الدعوا ولو خودش عدل و ورع است؛ ولکن چون نفعی به او عود می‌کند متهم به آن معناست، این شاهد ظاهر است که متهم به این معنا نیست. متهم را هم در آخر قسیم قرار داد با شریک، دافع مغرم، و غیرهم ممن آن مواردی که آن موارد از موارد تهمت در کلمات فقها شمرده شده است. عطف الخاص علی العام است و این اشکال ندارد. اما عطف العام علی الخاص این خلاف ظاهر است. ظاهرش این است که این متهمی که گفته می­شود همان کسی است که این شخص متهم است؛ یعنی به قولش اعتباری نیست، چون ما نمی‌شناسیم که این چطور آدمی است، یک چیزهایی درباره­اش می­گویند ولو ثابت نشده است، فسقش محرز نشده است، ولکن یک چیزهایی درباره­اش می­گویند ما عدالت و ورعش را نمی­دانیم متهم به این معناست.

یک شاهد دیگری كه عرض می‌كنم در باب 24 از ابواب شهادت است، حدیث چهل و هفتم است، این­جا دارد: و باسناده عن ابن ابی عمیر صدوق (علیه الرحمه) به سندش از محمد ابن ابی عمیر نقل می‌کند، سند صدوق هم به محمد‌ بن ابی عمیر سندش سند صحیحی است، اشکالی ندارد. ابن ابی عمیر هم نقل می­کند عن یحیی ‌بن خالد الصیرفی این خالد صیرفی یا همان یحیی‌بن خالد است موسی‌بن جعفر (سلام الله علیه) را زهر داده است. یا شخص دیگری است که مجهول الحال است. بدان جهت این روایت من حیث السند ضعیف است و از مواردی است که ابن ابی عمیر هم نقل کرده است از کسی که یا از ضعفاست قطعاً یا کسی است که مجهول الحال است. عن ابی الحسن الماضی(علیه السلام) آنجا دارد: «كَتَبْتُ إِلَيْهِ»؛ به طرف او نوشتم، «فِي رَجُلٍ مَاتَ وَ لَهُ أُمُّ وَلَدٍ»؛ مردی مرده است ام ولد دارد کلام در معنای متهم است که ظهور متهم چیست؟ ضعف سند ضرری نمی­رساند. «كَتَبْتُ إِلَيْهِ فِي رَجُلٍ مَاتَ وَ لَهُ أُمُّ وَلَدٍ وَ قَدْ جَعَلَ لَهَا شَيْئاً فِي حَيَاتِهِ»‏؛ مالی را مولای ام ولد در حیاتش به ام ولد تملیک کرده است، چون از او ولد داشت، بدان جهت مالی هم برای او در زمان حیاتش معین کرده است، یعنی تملیک کرده است. « ثُمَّ مَاتَ»؛ بعد از ان مولا مرده است. «فَكَتَبَ (علیه السلام) لَهَا (مَا أَثَابَهَا) بِهِ سَيِّدُهَا فِي حَيَاتِهِ»؛ آن مقداری که به ام ولد در حیاتش اعطا کرده است، آن مقدار ملک ام ولد است. «لَهَا (مَا أَثَابَهَا) بِهِ سَيِّدُهَا فِي حَيَاتِهِ»؛ آن مقداری که جزا داده است؛ یعنی عوضا به خدمت او داده است ملک او می­شود. «فِي حَيَاتِهِ مَعْرُوفٌ لَهَا ذَلِك»‏؛ معروف است که برای اوست. «تُقْبَلُ عَلَى ذَلِك‏»؛ چه مقداری را برای او داده است «عَلَى ذَلِكَ شَهَادَةُ الرَّجُلِ وَ الْمَرْأَةِ وَ الْخَدَمِ غَيْرِ الْمُتَّهَمِينَ[1]»؛ این مرأة و خدم و غیر متهمین هستند؛ یعنی مرأة او برای آن مولا و غیر ذلک که غیر متهمین هستند. این غیر متهمین به آن معنا نمی­تواند بشود که صاحب جواهر گفت: عود به نفع آن­ها می­شود، همه­شان از آن­ها هستند.

 اینکه می­گوید: این­هایی که غیر متهم هستند از:«شَهَادَةُ الرَّجُلِ، وَ الْمَرْأَةِ وَ الْخَدَمِ غَيْرِ الْمُتَّهَمِينَ» که این­ها متهمین نیستند و شهادتش مقبول می‌شود؛ یعنی اشخاصی نیستند که آن ورع و تقوایشان محرز نیست. شخصی بوده باشد که اطمینان به آن‌ها بشود ورعش محرز شود، تقوایشان محرز بشود، غیر متهمین ظاهرش به این معناست.

«وکیف ما کان» اگر این حرفایی که ما می­گوییم کلام در حضور لفظ متهم بود، بدان جهت گفتیم ضعف سند اشکالی ندارد، این استشهاد به ظهور بود. فرض می‌كنیم بر این‌كه: اگر این‌هایی که ما گفتیم متهم معنای ظاهریش که به شخصی می­گویند «هذا رجل متهمٌ»؛ معنای تهمت این است که به او نسبت می­دهند محرز نیست. بدان جهت شخصی که عدلش و ورعش و عدم فسقش محرز بشود متهم به او صدق نمی­کند. این حرف ما بود و دوتا هم شاهد ذکر کردیم که یکی موثقه سماعه بود، و این یکی هم که عرض کردیم این روایت است. اگر کسی حرف‌های ما را تصدیق کرد فهو، تصدیق نکرد اقلاً محتمل که هست، این لفظ متهم در روایات محتمل می­شود که ما ذکرنا یا ماذکروهم است. بدان جهت از این اطلاق روایاتی که دلالت می­کند که مرد اگر عدلش محرز بشود که در آن صحیحه عبدالرحمن بود، که اگر عدل و عدالتش محرز بشود قولش مسموع می­شود، بدان جهت مثل این روایات اخذ می­کنیم می­گوییم در شخصی که ورعش محرز و عدالتش محرز است اصل اولی در او قبول شهادت است. رفع ید از او که این عادل شهادتش مسموع نیست مانند شریکی كه  شهادت به شریکش می­دهد او احتیاج به دلیل خاص دارد. هرجا قائم شد ملتزم می­شویم و این قائده را تقیید و تخصیص می­زنیم و الا در مواردی که مُخَصِصْ ثابت نشده است به او اخذ می­کنیم. این وقتی که قائده­ی اولیه شد یکی از آن مواردی که این قائده در آن تخصیص خورده بود که شخص عدل و ورع مع ذلک شهادتش مسموع نیست، این را هم معلوم بشود این در مواردی است که را قاضی بخواهد به شهادت این­ها قضاوت کند. یک وقتی خودش از قول این­ها از شهادت این­ها علم وجدانی به واقعه پیدا كرد ولو شریک است؛ ولکن چون خصوصیات آن شخص را می­داند که اشتباهی نمی­کند و عدلش را هم می­داند، از گفته­ی او حاكم یقین به واقعه پیدا کرد، آن قضای به علم است او خارج از این بحث است، آنجا حکم می­کند.

 کلام ما در جایی است که قاضی علم به واقعه ندارد، احتمال اشتباه و خطا می­دهد، در عادل احتمال اینکه از عدالت رفع ید کرد و مال دنیاست اینجا از عدلش رفع ید کرد این احتمال می­دهد. در این موارد است که شاهد مع ذلک عدل و ورع است و علی حسب القائده میزان القضا تمام است، مع ذلک چون شاهد شریک است این روایت می­گوید که قولش مسموع نیست. شهادت او نمی‌تواند مدرک قضا بشود. یکی از این موارد این بود.

یکی از این مواردی که گفته شده است این است كه شخصی شهادت بدهد صاحب الدَیْنی که است، دینی كه بر شخصی دارد آن شخص محجور علیه است مفلس است، حاکم شرع حکم به مفلس بودن او کرده است، و اموالی که دارد، نسبت به اموالش محجور علیه است، به نحوی که غرما حقشان متعلق به آن اموال می­شود که دینشان را از آن اموال مفلس بالحصص به آن نحوی که در باب تخصیص گفته شده است بالحصص استیفا بکند. مال مفلسی که محجور علیه است متعلق حق غرما می­شود. آن مدیونی محجور علیه بود بر شخص دعوایی دارد، شخصی آخری! به شخصی می­گوید خانه­ی ما سوخته شد من مفلس شدم ولکن از تو طلب دارم صد هزار تومان بیا حداقل آن را بده، صد هزار تومان به من مقروضی می­گوید كی من به تو مقروضم؟ شانسش برگشته یا فرق نمی­کند محجور علیه دعوای عین می­کند به کسی می‌گوید فلانی خانه­ای از من اجاره کرده­ای نشسته‌ای این مال من است می­گوید برو پی کارت این ملک خود من است. این محجور علیه با کسی دعوایی دارد و بر دعوای خودش محجور علیه شاهدینی اقامه کرده است، یکی از آن شاهدها یا هر دو از این صاحب الدین­ها و از این طلب کارها است. عدل هستند، متقی هستند، ورع هستند، مع ذلک قول‌ و شهادت‌شان مسموع نیست، یکی از آن مواردی که شهادت شاهد عدل مسموع نیست شهادت صاحب دَیْن؛ یعنی طلب­کار است. در صورتی که مدیونش محجور علیه بشود و حق این دیان متعلق به اموال او بشود این محجور علیه اگر دعوایی با شخص دیگری داشت و بر دعوای مالش شاهد آورد که از آن شاهدها یکی یا هر دو‌تایش از این طلب­کارها هستند این شهادت مسموع نمی­شود. چرا؟ برای اینکه گفته شده است در ما نحن فیه این­ها نصیب دارند، مثل شریک هستند. این­ها نصیب دارند در آن مالی که محجور علیه ادعا می­کند؛ چون حق دیان متعلق به اموال می­شود که بالحصص آن اموال را استیفا می­کند؛ پس این هم شخصی است که در آنکه ادعا می­کند این طلب­کار در او نصیب دارد؛ چون‌كه نصیب دارد شهادتش مسموع نمی­شود. در حقیقت در ما نحن فیه این شخص که طلب­کار است حقش متعلق به آن مال می­شود، در آن مال نصیب پیدا می­کند، بدان جهت داخل آن روایات می­شود، که آن شخصی که له نصیب است شهادتش مسموع نمی­شود.

 در جایی که آن مدیون معسر بوده باشد چیزی ندارد، به نحوی که این طلبکار طلب کند، الان كه این طلبكار طلب می‌كند: (وَإِنْ كَانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلَى مَيسَرَةٍ[2])، نمی‌تواند طلب کند، الآن چیزی ندارد، ولکن مدیون محجور علیه نیست فقط معسر است، فعلاً نمی­تواند ادای دین کند، و این هم نمی­تواند فعلاً مطالبه کند، اما محجور علیه نیست. این‌طور مدیون اگر بر شخص آخری ادعا کرد، این‌طور مدیون اگر پیش شخص ثالثی رفت گفت صد هزار تومان از تو طلب دارم یا این خانه­ای که در ید توست مال من است چه می‌گویی؟ و این شخصی که پیش حاکم رفت و دعوایش را، دعوای عین، یا دعوای دین را بر آن شخص ثالث طرح کرد، در دعوا شاهد آورد یکی یا هر دو از شاهدهایش از طلب­کارانش است، طلب­کارانی است که مدیون‌شان مُعْسِرْ است، به نحوی که فعلاً مطالبه نمی­تواند بکند؛ اما وقتی که این صد هزار را مدیون از آن شخص گرفت و اثبات کرد یا این خانه را گرفت می­توانند مطالبه کنند؛ چون خانه­ای زیادی است از مستثنیات نیست مطالبه دین می­کنند، این اشکالی ندارد. در این صورت شهادت این شخص صاحب دَیْن که مدیونش معسر است، ولکن در ما نحن فیه معسر که هست حق مطالبه ندارد آن دعوایش ثابت بشود این­ها حق مطالبه پیدا می­کنند نه، این­ها شهادتشان اشکال ندارد. چرا؟ چون اگر دعوا ثابت بشود این­ها نمی­توانند مطالبه آن مال را بکنند، این مدیون است به اینها مال در ذمّه­اش است. قیاس به آن محجور علیه نمی­شود، در محجور علیه حق غرما متعلق به آن اعیان می­شود. اما به خلاف آن مدیون معسر، در مدیون معسر ولو صاحب دین حق مطالبه ندارد، ولکن وقتی که آن مال را پیدا کرد آن مال را نمی‌تواند مطالبه کند. می‌گوید تو از من مال کلی طلب داری مال کلی را به تو می­دهم به فرض آخر این را نمی­تواند مطالبه بکند. کسی بر کسی مقروض است دین در ذمه می­شود نمی­تواند از اشخاص و اموال مردم را مطالبه بکند باید این را بدهید، ولو مالش هم منحصر به او بوده باشد، او باید مطالبه دینش را بکند. می‌تواند دینش را از جایی یا کسی دیگر قرض بکند این را بدهد یا او را بفروشد بدهد و الا حقی در آن عین این صاحب دین ندارد. بر این اساس است که در ما نحن فیه این شاهد نصیبی ندارد، این شاهدی که صاحب دین است نصیبی در آن عینی که صاحب الدین ادعای بر غیر می­کند ندارد. یا در آن دینی که او را دعوای بر شخص ثالث می­کند این نصیبی به او ندارد، بدان جهت شهادتش هم مسموع می‌شود؛ پس بعضی­ها که توهم کرده­اند مدیون معسر هم مثل مدیون محجور علیه هست این توهم، توهم بی­جایی است.

 یکی از مواردی که ذكر شده که در آن مورد شهادت شاهد مسموع نمی­شود، شهادت مولاست بر آن عبدی که مأذون در تجارت است. شهادت مولا بر عبدی که مأذون در تجارت است. عبد بر کسی دعوا می‌کند که این مال را تو از من خریده­ای ثمنش را بده او می­گوید كی من خریدم؟ در این صورت مولا شهادت می­دهد بر عبد که من نزد قاضی شهادت می‌دهم که آن شخص از این شخص این مال را خریده. در این صورت شهادت مسموع نیست، این سرّش واضح است. اموالی که در ید عبد است همه­اش ملک مولا و مال مولا هستند و در حقیقت مولا خودش مدعی است. مولا خودش مدعی به خصم است و شهادت مدعی و خصم در واقعه مسموع نمی­شود که در روایت که گفتیم. احتیاج به باز كردن هم ندارد چون محل ابتلا نیست.

 آنکه باید در مقام بحث بشود موردی است که محل اختلاف هم هست ابتلاء کثیر هم هست این است که محقق و دیگران فرموده­اند، بلکه گفته­اند مشهور ملتزم به این هستند که شهادت الوصی در مالی که در آن وصی هست شهادت وصی در دعوایی که راجع به مالی است که در آن مال هم این شخص وصی هست، این شهادت وصی مسموع نمی­شود، مثلاً میّتی شخصی را وصیی برای خود قرار داده است که ثلث مالش را صرف کند در آن جایی که تعیین کرده است. ورثه­ی میت الان دعوای با شخص ثالث دارند، ورثه­ی میت می­گویند که این خانه‌ای که در ید تو است این ملک پدر ماست. و یا بر پدر ما صد هزار تومان مقروض بودی. رفته­اند نزد حاکم ورثه شاهد آوردند یکی از شاهدها هم این جناب وصی میت است، که باید ثلث ماترک را که از میت مانده صرف در آن وجوه کند.

 مشهور گفته­اند شهادت الوصی بر مالی که وصیّ در او هست شهادتش مسموع نیست، این شهادت وصی ولو آدم عدل و ورعی بوده باشد شهادتش مسموع نیست. چرا شهادت مسموع نیست، دلیلش چیست؟ گفته­اند عنوان خصم بر او منطبق می­شود. در واقعه خود وصی خصم است داخل در این روایاتی می­شود که امام (علیه السلام) فرمود: از کسانی که شهادت او مسموع نمی­شود یکی از آن شخصی که خصم بوده باشد، در صحیحه ابی بصیر این‌طور بود که: «الظَّنِينُ وَ الْمُتَّهَمُ وَ الْخَصْم»؛ در آن موثقه سماعه که خواندیم این‌طور بود که: «سَأَلْتُهُ عَمَّا يُرَدُّ مِنَ الشُّهُودِ، قَالَ الْمُرِيبُ وَالْخَصْم»؛ و هکذا غیر این روایات، خصم از کسانی است که شهادتش مسموع نیست. علاوه بر این به صحیحه دیگری هم تمسک کرده­اند و فرموده­اند: این صحیحه باز دلالت می­کند که شهادت الوصی در مالی که وصیّ در اوست مسموع نیست. آن صحیحه این صحیحه­ای است که در باب 28 از ابواب شهادت، یک روایت هم در این باب بیشتر نیست. محمد‌بن یعقوب عن محمد‌بن یحیی کلینی نقل می­کند از شیخش که شیخش هم که  محمد ‌بن یحیی عطار است می­گوید: «قَالَ كَتَبَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ»؛ یعنی محمد ‌بن حسن صفار نوشت «إِلَى أَبِي مُحَمَّد» به امام عسگری (سلام الله علیه)، کلینی این مکاتبه را از امام (علیه السلام) به دو واسطه نقل می­کند، عن محمد ‌بن یحیی که شیخش است از محمد‌بن صفار هم که محمد ‌بن یحیی از شیخ خودش که محمد‌بن صفار است نقل می­کند: «هَلْ تُقْبَلُ شَهَادَةُ الْوَصِيِّ لِلْمَيِّتِ بِدَيْنٍ لَهُ عَلَى رَجُلٍ؟» آیا قبول می­شود شهادت وصی للمیت؛ یعنی بر له میت، بِدَيْنٍ لَهُ، شهادت بدهد به دَیْنی که بر له میت است، میت طلب­کار است «عَلَى رَجُلٍ» بشخص آخر که ورثه رفتند گفتند صد هزار تومان پدرمان از شما طلب داشت ورثه شاهد هم آوردند، یکی از شاهدهایش وصی است. «مَعَ شَاهِدٍ آخَر عَدْلٍ»؛ در صورتی که این وصی با شاهدی دیگر عدلی بوده باشد که شاهدین عدلین تمام بشود، «فَوَقَّعَ (علیه السلام) إِذَا شَهِدَ مَعَهُ آخَرُ عَدْل‏»؛ اگر با این وصی عادل دیگر شهادت داد «فَعَلَى الْمُدَّعِي يَمِين»؛ مدعی که ورثه است باید قسم بخورد. این را می­دانید که سابقاً بحثش گذشت در قضای بر مالیات دعوایی که راجع به مالیات است آنجا لازم نیست كه شاهدین عدلین بوده باشد. اگر شاهدین عدلین نشد، شاهد واحد مع یمین المدعی دعوا را اثبات می­کند.

 در ما نحن فیه هم که ورثه ادعا می‌کنند ادعای دَیْن پدرشان را می‌کنند، دعوا دعوای مال است، امام (علیه السلام) که فرمود: اگر رجل آخری باشد و مدعی­ها قسم بخورند، دین ثابت می‌شود این دلیل بر این است که شهادت این وصی ملغا است. این شهادت وصی مقبول نیست شهادت حساب نمی­شود. چرا؟ چون اگر شهادت این وصی شهادت حساب می­شد احتیاج به ضم الیمین ندارد. این نحو هم استدلال کرده­اند. ولکن در این صحیحه یک ذیلی دارد؛ یعنی بعد از این حکم دو حکم دیگر ذکر شده است، بعد از این حکم می‌گوید: «وَ كَتَبَ» باز محمد ‌بن حسن صفار نوشت: «أَ يَجُوزُ لِلْوَصِيِّ أَنْ يَشْهَدَ»؛ آیا جایز است بر وصی شهادت بدهد، «لِوَارِثِ الْمَيِّتِ»؛ بر وارث میّت شهادت بدهد، «صَغِيرٍ أَوْ كَبِيرا»؛ وارث هم صغیر است هم کبیر است یا كبیر و صغیر است. و حال اینکه «وَهُوَ الْقَابِضُ لِلْوَارِثِ الصَّغِير»؛ حق صغیر را باید این وصی اخذ کند چون قیم است، قیم اطفال است وصایت بر قیمومت است. «وَهُوَ الْقَابِضُ لِلْوَارِثِ الصَّغِيرِ وَ لَيْسَ لِلْكَبِيرِ بِقَابِض»‏ ولکن برای کبیر قابض نیست. ورثه هم  ادعا کرده­اند که پدرمان ده هزار تومان از شما طلب­کار است، این ثلث را در خیرات فرض بکند، آن فرض اول بود گذشت. این فقط ورثه­ای که ادعا می­کنند در بین‌شان صغیر و کبیر است، لابد آنکه مدعی است از کبیرها است. مثلاً دوتا از ورثه كبار ادعا می­کند که شما به پدر ما صد هزار تومان مقروض بودید یا این خانه­ای که در ید تو است مال ماست. وصی هم شهادت می­دهد که وصی هم اینجا قیم است که اگر دعوا ثابت شود حق صغیر را  این وصی قبض خواهد کرد، چون باید ولیش قبض کند ولی‌اش قیم است همان وصی مقروض است، اینجا شهادت این وصی مفروض است كه آیا قبول می­شود یا نه؟ آنجا که فرض اول بود آنجا هم وصی حق پیدا می­کرد که از آن فرض استفاده شد که شهادتش مسموع نیست.

 در ما نحن فیه هم باز وصی حق برایش ثابت می­شود، حق الولایه! در این مال صغیر چون كه ولایت بر صغیر دارد نسبت به این مال هم حق الولایه ثابت می­شود. اینجا امام (علیه السلام) فرمود: «وَ كَتَبَ أَ يَجُوزُ لِلْوَصِيِّ أَنْ يَشْهَدَ لِوَارِثِ الْمَيِّتِ صَغِيرٍ أَوْ كَبِيرٍ بِحَقٍّ لَهُ عَلَى الْمَيِّتِ أَوْ عَلَى غَيْرِهِ وَ هُوَ الْقَابِضُ لِلْوَارِثِ الصَّغِيرِ وَ لَيْسَ لِلْكَبِيرِ بِقَابِضٍ فَوَقَّعَ (علیه السلام) نَعَم» امام(علیه السلام) جواب داد که شهادتش مسموع است. آنجا هم فرمود که «وَيَنْبَغِي لِلْوَصِيِّ أَنْ يَشْهَدَ بِالْحَق‏»؛ شهادت که می­دهد شهادت بالحق را بدهد «وَلَا يَكْتُمَ الشَّهَادَةَ»؛ شهادتش را کتمان نکند. این‌جا که صاحب کشف اللثام فرموده است بر اینکه امام فرموده است که شهادتش جایز است نه اینکه مقبول هم هست؛ یعنی بر طبقش حکم می­شود. این را نمی­شود این «أَ يَجُوزُ» احتمال حرمت تشریعی نیست. «أَ يَجُوزُ» جواز وضعی است، جواز وضعی یعنی نفوذ شهادت. امام(علیه السلام) می­فرماید نَعَم ْ شهادتش نافذ است. فرقی ما بین این تکه با تکه‌ی اولی كه معلوم نیست، هیچ فرقی ندارد. اگر بنا بشود شهادت وصی مسموع بوده باشد در این صورت، در صورت اولی هم باید مسموع بشود؛ چون در هر صورت برای وصی حق ثابت می­شود. بدان جهت این اشکال در این روایت است. یک ذیلی این روایت دارد که آن ذیل اشکال نیست، آن ذیل را معنا کنم معلوم می­شود که در آن ذیل شبه نیست. آن ذیلش این است که «وَكَتَبَ» به امام (علیه السلام) محمد ‌بن حسن صفار نوشت: «أَ وَ تُقْبَلُ شَهَادَةُ الْوَصِيِّ عَلَى الْمَيِّتِ»؛ آیا شهادت وصی بر علیه میت قبول می­شود؟ «مَعَ شَاهِدٍ آخَرَ عَدْلٍ»؛ در صورتی که شاهد عدل آخر هم بوده باشد. یک نفر آمده به ورثه می­گوید: من از پدر شما صد هزار تومان طلب­کارم به ورثه می­گوید، یک شاهد هم نزد حاكم شرع آورده یك شاهدی كه غیر از وصی است. وصی هم می­گوید وصی میت شما هم یک شاهد من است. وصی هم شهادت می­دهد بله این‌طور است پدر ایشان که فوت کرده و من وصیش هستم به این شخص مقروض است. آیا در این صورت شهادت مسموع است یا نه؟ «فَوَقَّعَ علیه (السلام) نَعَمْ[3]‏»؛ شهادت وصی مسموع است باید علی القاعده هم مسموع بوده باشد، «مِنْ بَعْدِ يَمِينٍ»؛ بعد از قسم خوردن مدعی، این یمین همان یمینی استظهاری است که این اشکالی ندارد. سابقاً گفتیم اگر مدعی ادعای بر میت بکند که مدعا علیهش میت است که از او مثلاً طلب دارم. یا این مالی که در ید میت شما بود این ملک من است، دو شاهد عدل هم اقامه بکند حاکم نمی­تواند حکم بکند، باید مدعی قسم بخورد. سابقاً در بحث قضا مسئله‌اش گذشت. این یمین همان یمین است بدان جهت در ذیل و در این جهت اشکالی نیست که شهادت وصی مسموع است بر علیه میت، مع ذلک آن مدعی در دعوایش با شاهد آخر هم قسم بخورد. این جهتش اشکالی ندارد.

 اشکال این می­شود که صدر روایت با آن وسطی که در آن وسط روایت ذکر شد این­ها به هم متعارضین هستند. صاحب جواهر (قدس الله نفسه الشریف) در مقام کلامی دارد و آن کلام حاصلش این است که ما قبول نمی­کنیم که  شهادت وصی مسموع نباشد. شهادت وصی مسموع است این روایت صدرش هم دلالت بر منع نمی­کند. وصی هم داخل عنوان خصم در روایات نمی‌شود و کلام صاحب جواهر کلام متینی فرمود است خدا رحمت کند.

«والحمد لله رب العالمین»


[1] – وسائل الشيعة؛ شيخ حر عاملى، محمد بن حسن، ج27، ص364

[2] – سوره بقره (2): آیه 280

[3] – الكافی؛ یعقوب كلینی، ج7، ص394

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا