دروس خارج فقه / طهارت / درس ۱ : فصل فی المیاه

دروس خارج فقه / طهارت / درس ۱ : فصل فی المیاه

فصل اول در ذکر اقسام آب مطلق و مضاف
(عروه ج ۱ ص ۲۶، فصل فی المیاه):«الماء اما مطلق، او مضاف کالمعتصرمن الاجسام،او الممتزج بغیره مما یخرجه عن صدق اسم الماء»
سید(ره ) در عروه،فصل اول را با ذکر اقسام ماء مطلق و ماء مضاف شروع می کند. ایشان می گوید: ماء تارهً مطلق است و اخری مضاف است. بعد اقسام ماء مطلق را ذکر می فرماید و حکمی که تمام اقسام ماء مطلق در آن مشترک هستند و احکامی که بر ماء مضاف بار می شود را متعرض می شود.
عبارت عروه، معیار ماء مضاف را کأنّ با دو تمثیل اشاره می کند« ماء المضاف کالمعتصر من الاجسام» مائی که از اجسام گرفته می شود مثل ماء الرمّان و پرتقال و امثال ذلک. یکی هم «و الممتزج بغیره» مائی که به غیر الماء ممتزج بشود.وَحَل همین جور است ماء ممتزج به تراب است اما به گونه ای که یخرجه عن اطلاق اسم الماء. باید امتزاج طوری باشد که دیگر نشود بر آن ممتزج،ماء اطلاق کرد.
توضیح کلام ایشان این است :این میاهی که از اجسام گرفته می شود، ماء المضاف هستند و اما اگر ماء مطلقی به غیر الماء-به جسم دیگری – ممتزج بشود،مثل این که ماء با تراب ممتزج بشود که وَحَل می گوییم. تارهً امتزاج طوری است که لقلّته مانع اطلاق اسم ماء به آن ممتزج نمی شود که نتوانیم بگوییم: «هذا ماءٌ». مثل این که تراب کم باشد. اگر آب ،کمی گل آلود شود،می گویند آب است ولی گل آلود است، صاف نیست. اینگونه امتزاج، ماء را مضاف نمی کند.باید امتزاج طوری باشد که دیگر اطلاق آب بلا قیدٍ به آن، حقیقتاً صحیح نباشد و اگر اطلاق می شود بالعنایه، اطلاق بشود. مثل گِل که همین جور است. گِل،آب و تراب است. اطلاق کردن ماء به خود گل، اطلاق صحیحی نیست و اگر دریک موردی هم اطلاق بشود مثل آب گوشتی که مثلا چربی آن کم است،می گویند: این آب است، این اطلاق،اطلاق بالعنایه است و الا بالحقیقه نیست.
البته این که ایشان ماء مضاف را با مثال ذکر می کند، این دو تا معیار ماء المضاف نیست چون ماء المضاف، در مواردی تحقق پیدا می کند که نه ممتزج بالاجسام است و نه معتصر من الاجسام است، هیچ کدام از اینها نیست، مثل آب دهن، آب بینی. اینها ماء مضاف هستند ولی نه معتصر ولی نه معتصر من الاجسام هستند و نه هم ممتزج بغیره هستند.

ملاک آب مطلق و آب مضاف
کانّ ملاک ماء مضاف و ماء مطلق این است که هم در موارد مضاف و هم در موارد ماء مطلق،ماء اطلاق می شود. به هر دو می شود گفت:«هذا ماء» . مثل بعض مایعات نیست که اطلاق ماء بر آنها اصلا صحیح نیست،لامطلقاً و لامقیدا. مثل روغن ،شیره،سمن،دهن و نفت و امثال ذلک به این ها ماء اطلاق نمی شود لا مطلقا و لامقیداً اینها یک قسم مایعات مضاف هستند. این جور موارد در این تقسیم ،محل کلام نیست. یک قسم از مضافها هستند که به آنها ماء اطلاق می شود ولکن مع القید مثل ماء الرمّان ،ماء پرتقال و امثال ذلک که ماء اطلاق می شود ولکن مع القید.ملاک در ماءمضاف این است که ماء به آن اطلاق بشود ولکن مقیداً ، به نحوی که اگر ماء را مطلق بگذارید و بر آن تطبیق کنید، صحیح نباشد و فقط بالعنایه و المجاز صحیح باشد. مثل آبگوشتی که عرض کردم می گویند: آب است، این بالعنایه است، درمقام تجوّز است و مبالغه در این است که مثلا چربیش کم است،به این اعتبار ماء را بالعنایه بلاقیدٍ بر آن اطلاق می کنند. به خلاف ماء مطلق . ماء مطلق آن است که اطلاق ماء بلا قید بر آن، صحیح است و هیچ عنایتی نیست مثل ماء النهر ، ماء البحر و ما البئر. اگر بگوییم: آبی که در چاه و دریا و شط و نهر جاری است، آب است،صحیح است. آب را بلا قیدٍ اطلاق کردن،صحیح است. البته نمی خواهیم بگوییم ماء با قید در موارد ماء مطلق اطلاق نمی شود تا کسی بگوید که در موارد ماء مطلق هم می گویند: ماء البحر، ماء البئر، ماء المطر . کلام این است که در موارد ماء مطلق ، اگر خواستیم ماء را بلا قیدٍ اطلاق کنیم ، در آن هیچ عنایت و تجوّزی نیست و تطبیقش صحیح است. گفتن «هذا ماء» بلاد قید به ماء البئر بلا اشکال صحیح است. به خلاف ماء الرمّان و پرتقال و امثال ذلک که اگر بخواهیم ماء را بلا قید تطبیق کنیم، حقیقتاً صحیح نیست، بلکه بالتجوّز و العنایه صحیح می شود. آب دهان هم همین جور است،اگر به آب دهان بگوییم آب است این اطلاق،اطلاق تجوّزی است و الّا حقیقتاً اطلاق نمی شود که این آب است. آب دهان و بینی و امثال ذلک می گویند مقیدا، ولکن مطلقا اطلاق بشود به نحوی که هیچ تجوّزی و عنایتی در آن نباشد، اینجور نیست بشهاده الارتکاز. آن معنایی که مرتکز از ماء است آن را بلا قید به ماء الفم یا به ریق که آب دهان است اطلاق کردن،اطلاق درستی نیست.
(سوال… وپاسخ استاد:) لغت، موارد استعمال را می نویسد و لغوی هم موارد استعمال را می گویند اما معنای حقیقی را که ظاهر لفظ چیست و معنای حقیقی لفظ چیست؟ بلا قید ذکر شد، معنایش چیست، اوسع است یا ضیّق است، این را باید از اهل لسان بفهمیم . منتها در آن جایی که اهل لسان، عرب هستند، غیر عرب مرادفش را پیدا می کند. مرداف همان لفظ را که آنها ماء می گویند ما آب می گوییم. اطلاق کردن آب بلا قید بر مثل پرتقال و مثل آب بینی و دهان، صحیح نیست ارتکازاً. اگر در مواردی اطلاق بشود بالعنایه و المجاز است. باید مقیّدا اطلاق می شود بالعنایه و المجاز ربما بلا قید اطلاق می شود مثل آن آب آبگوشتی که عرض کردم آب اطلاق می شود.
علی هذا الاساس، ماء المطلق آن است که می شود آب را بلا قیدٍ بر آن اطلاق کرد بمعنی المرتکز. آن معنایی که مرتکز از لفظ آب است را می شود بلا قید بر آن اطلاق و تطبیق کرد. اگر اینجور شد، این ماء، ماء مطلق است. و اگر تطبیقش بلا قید بر آن صحیح نشد الّا بنحو التجوّز و العنایه، آن ماء، ماء المضاف است.
ظاهر کلمات این است که اطلاق ماء بر آن اقسام ماء مضاف خودش بالمجاز است. ماء را گفتن و ماء پرتقال را اراده کردن، استعمال مجازی است. اگر اینجور باشد که لفظ ماء را انسان اطلاق کند و از آن ماء البرتقال اراده کند،یا معنای مرتکز از ماء را بر ماء البرتقال تطبیق کند،اولی مجاز در کلمه است در جایی که از لفظ ماء،پرتقال اراده بشود، دومی هم مجاز در اسناد است. یعنی لفظ ماء را در همان معنای مرتکز استعمال کند و بر ماء پرتقال تطبیق کند، این مجاز در اسناد است.
نسبت به مجموع وحل اگر آب بگوید و این مجموع را اراده کند، این مجاز است. اگر معنای مرتکز را به مجموع تطبیق کند،این هم مجاز است. اما اگر بگوید:«الوحل ماءٌ و تراب» که بر جزئش ماء مطلق را اطلاق کند، این عیب ندارد مثل این که به آب نمک می گوییم:ماءٌ و ملح. این به نحو حقیقت است که معنای مرتکز به جزء تطبیق می شود. این اطلاق ،اطلاق حقیقی است. آن صورتی که مجاز است، آن است که اشاره کردیم.
اگر بخواهید برای لفظ ماء که اطلاقش بلا قیدٍ در بعضی از اقسام ماء المطلق صحیح و در بعضی موارد اطلاقش بلا قید صحیح نیست مثل موارد ماء المضاف نظیر پیدا کنید لفظ ذهب را ملاحظه کنید. به طلای سفید که در عرف پلاتین می گویند – عربها بلاتین می گویند – ذهب اطلاق می شود ولکن مقیداً می گویند: طلای سفید،ذهب ابیض . با قید ابیض به آن اطلاق می شود. اما اگر ذهب بلا قید گفته شد، اطلاقش پلاتین را نمی گیرد . اطلاق ذهب ،همان طلای متعارف است که ربما طلای زرد می گویند. اگر این طلا را مطلق بگویند،افرادش همان طلای متعارف است که طلای زرد است. ربما طلا مقیّداً به ابیض اطلاق می شود که پلاتین مراد است.
روی این حساب ،آن احکامی که روی عنوان مطلق الذهب رفته به پلاتین – ذهب ابیض- سرایت نمی کند. آن احکام فقط برای طلای متعارف است. مثل این که اگر رجال ذهب بپوشند حرام است،این حکم، طلای سفید را نمی گیرد . صلاه مرد در ذَهَب موجب بطلان صلاه است ،مراد همان طلای متعارف است و طلای سفید را نمی گیرد. این که زکات در طلا واجب است طلای متعارف است. طلای سفید را نمی گیرد. چون اطلاق ذهب الابیض به این پلاتین عند العُرف مثل اطلاق ذهب الاسود است بر نفت. همان طوری که به نفت،طلای سیاه می گویند و این اطلاق،اطلاق مجازی است و اطلاق حقیقی نیست و معنای ذهب آن را نمی گیرد و شامل نفت نمی شود،این پلاتین هم یک ماده آخری است، یک جوهر آخر و یک فلز آخری است غیر از آن فلزی که به آن طلا اطلاق می شود.
ما همین حرف را در ماء می گوییم: در آن مواردی که اطلاق ماء بلا قید صحیح نیست موجب می شود احکامی که شارع بر عنوان مطلق ماء جعل کرده، مختص به میاه مطلقه بشود و میاه مضافه را نگیرد. ما در این فصل بحث می کنیم در احکامی که بر خصوص ماء مضاف مترتب هستند و در حکمی که تمام اقسام ماء مطلق در آن شریک هستند که آن حکم، دیگر در ماء مضاف جاری نمی شود . حکم ماء مطلق است. تمام اقسام میاه در آن حکم شریک هستند. لذا صاحب عروه (ره) در همان ابتدای فصل، بعد از بیان اقسام ماء مطلق، می فرماید: کل این اقسام، «طاهرٌ» فی نفسه پاک هستند.ومطهَّر از حدث و خبث هستند. این ،حکمِ تمام اقسام ماء مطلق است و در ماء مضاف جاری نمی شود. اینجور نیست که ماء مضاف مطهّر بشود. طاهر و مطهّر بودن، حکمی است که مختص به جمیع میاه مطلق است.

اقسام ششگانه ی آب مطلق
متن عروه«و المطلق اقسام: الجاری و النابع غیر الجاری و البئر و المطر والکرّ و القلیل و کل واحد منها مع عدم ملاقاه النجاسه طاهر مطهّر من الحدث و الخبث».
ایشان برای میاه مطلقه ای که «یطلق علیه اسم الماء بلا قیدٍ و بلا عنایه» شش قسم ذکر می کند:
۱- ماء جاری
۲- نابع غیر جاری که می جوشد ولکن جاری نمی شود.
۳- ماء البئر.
۴- ماء المطر.
۵- ماء راکد کرّ.
۶- ماء قلیل.
اما شش قسم کردن این میاه مطلقه به چه اعتبار است؟ظاهر این تقسیم،به اعتبار اختلاف احکام است. ولو تمام اقسام میاه مطلقه، یک حکم مشترکی دارند که«کلّها طاهر و مطهّر من الحدث و الخبث» این حکم مختص را هم در این فصل بیان خواهدکرد. الّا انّه هر یک از این اقسام، غیر از حکم مشترک، کانّ یک حکم خاصی دارند او قیل؛ که یک حکم خاصی دارند. مثل ماء البئری که خواهیم گفت که بئر با جاری هیچ فرقی در حکم یعنی در عدم انفعال ندارد ولکن بما این که مشهور قدما ملتزم شده اند که ماء البئر به ملاقاه النجاسه منفعل می شود کانّ آن را یک قسم ذکر کرده اند. ماء المطر هم یک حکم خاصی دارد. به اعتبار اختلاف الاحکام او القول باختلاف الاحکام،ایشان این شش قسم را ذکر می فرماید.
اگر تقسیم به این اعتبار باشد؛ ینبغی بر صاحب عروه که النّابع غیر الجاری را حذف کند و پنج قسم ذکر کند. چون نابع غیر جاری با جاری فرقی در حکم ندارد کما این که ایشان تصریح خواهد کرد:«النابع غیر الجاری بمنزله الجاری». همان حکمی که بر جاری مترتب می شود که«لا ینفعل بلا فرق بین قلّته و کثرته» نابعِ غیر جاری که از زمین می جوشد ولکن در سطح زمین جریان ندارد لضعف الماء، روی سطح زمین می ایستد که در دهات و روستاها پیدا می شود که اسمش را بُلاق می گوییم. اینها نابع است غیر الجاری است. واقف است ولکن حکم جاری را دارد. این را باید حذف کند. اگر کسی اعتذار بیاورد، ایشان که این را ذکر فرموده، این الحاق در حکم است. این موجب نمی شود که حقیقتاً ماء جاری بشود. مشترک شدن در حکم،لازمه اش این نیست که نابع غیر جاری مثل جاری بشود چون در عنوان جاری داخل نمی شود بدان جهت این را قسم آخر در مقابل جاری ذکر کرده است ولو حکمشان یکی است.
می گوییم:اگر این طور باشد باید یک قسم دیگر را هم ایشان بیان بفرماید مثل ماء الحمام. ماء الحمام هم یک قسم است. بعضی ها هم ملتزم شده اند که ماء الحمام حکم خاصی دارد که در بحث ماء الحمام مفصلاً خواهد آمد. و بعضی ها هم ملتزم شده اند که حمام،یک خصوصیتی دارد،حکم خاصی دارد که دو تا ماء اگر متصل شدند، به اتصال به همدیگر ولو قلیل باشند، اعتصام پیدا می کنند. این از خصوصیت حمام است که متصل بشوند و به حد کرّ برسند یا بسا اوقات کرّیّت هم معتبر نیست. روی آن قولی که در ماء حمام خواهد آمد. ماء حمام را هم باید ایشان ذکر بفرماید.
پس اگر بناست الحاقِ حکمی باشد و تقسیم به آن اعتبار باشد، نابع غیر جاری را قسم قرار دادن، وجهی ندارد چون که این هم در حکم جاری است. اگر الحاق حکمی تنها فایده ای نداشته باشد چون که عنوان دو تا است، بدان جهت این قسم را زیاد کرده است، باید ماء حمام را هم ایشان زیاد بفرماید چون ماء حمام داخل در عنوانی که گفتند:ماء المطر، ماءالبئر، ماء الجاری و النّابع غیر الجاری نمی شود.
و کیف ما کان؛ بعد از این که اصل المطلب واضح شد که این تقسم به اعتبار اختلاف حکم و اختصاص بعض از این اقسام به بعض الاحکام است یا قیل که بعض اقسام، احکامی دارند، بعد از این که وجه القسمه معلوم شد،حکم واضح است.

تقسیم سه گانه آبها از نظر مشهور
مشهور ،ماء را به سه قسم جاری، و راکد- که از راکد هم به ماء محقون تعبیر می کنند- و به ماء البئر تقسیم می کنند. الجاری و المحقون – که همان ماء راکد است چه قلیل باشدچه کثیر- و البئر. ماء مطر را اصلا ذکر نمی کنند. چرا مشهور ماء مطر را از اقسام ماء ذکر نمی کنند؟ وجهش چیست؟
قیل که نظر مشهور بر بیان احکام میاهی است که در زمین هستند. ناظر به ماء المطر که نازل من السماء است، نیستند. و کیف ما کان؛ برای صاحب عروه، اولی این بود که ضمن این شش قسم،یک قسم آخری هم ذکر بفرماید مثل همین ماء الجاری که بعد معنا خواهد کرد که جاری ، ماء نابع از زمین است که جریان پیدا می کند و نابع غیر جاری آن است که از زمین می جوشد ولی می ایستد، جریان پیدا نمی کند،از زمین ترشّح می کند ولی نه به نحو فوران. ماء المطر ،ماء البئر ، ماء راکد چه قلیل باشد یا کرّ باشد، اینها را ذکر فرمود. البته ایشان ماءانهار و شطوطی که ماده باطن الارضی ندارند را جاری نمی داند. اینها حاصل از ذوبان ثلوج وسقوط امطار است. برف ها از روی کوه ها تدریجا آب شده و جاری می شود، یا امطار از جاهای بلند جاری می شود که نهر و شط از اینها تولید می شود. صاحب عروه اینها را جاری نمی داند. نابع غیر جاری هم که نیست . ماء را کد و ماء المطر و ماء البئر هم که نیست. اینها را باید ذکر بفرماید چون اینها پیش صاحب عروه لاحق به ماء جاری هم نیستند بلکه اگر به حد کرّ باشند معتصم می شوند، به حد قلیل باشند، نجس می شوند. ماء شطوط و انهار لاحق به ماء جاری نیستند.
لعلّ و الله العالم این که ماء را در عبارتش به قلیل و کثیر تقسیم کرده است که الجاری و النابع غیر الجاری و البئر و المطر و الکرّ و القلیل ، این کرّ و قلیل شامل این انهار و شطوط هم می شود اگر به حد کرّ هستند، کرّ شاملش می شود، اگر کمتر از کرّ هستند قلیل شاملش می شود. شاید شمول عبارت به این انهار و شطوط موجب شده که متعرض آنها نشده است. چون حکم کر را دارد.

طاهر و مطهّر بودن تمام اقسام آب مطلق
ما در این جا یک حکمی که تمام اقسام ماء مطلق در آن مشترک هستند را ذکر می کنیم که ایشان می فرماید:« و کل واحد منها» هر کدام از این اقسام ماء المطلق«مع عدم ملاقاه النجاسه طاهر مطهّر من الحدث و الخبث». طاهر و مطهّر هستند از حدث و خبث.
این که ماء، طاهر و مطهّر از حدث و خبث است، کأنّ از ضروریات فقه است. اینجا نیازی به استدلال ندارد. تمام اقسام ماء مطلق از حدث و خبث مطهّر و پاک کننده هستند. این پیش ما از ضروریات فقه است. ولو به بعض مخالفین که عامه است، نسبت داده شده که آنها ماء البحر را طهور نمی دانند یعنی مطهّر نمی دانند. الّا انّه این نسبت از ضروری بودن مساله پیش ما کم نمی کند. برای این که اطلاقات ماء و اطلاقات ادله و بعضی روایات که در خصوص ماء البحر وارد است که «ماء البحر طهور » کافی است و مخالفی هم از اصحاب ما در مسأله نقل نشده، ولکن مع ذلک ، ما در مقام، به بعض آیات و روایاتی که گفته شده، متعرض می شویم که از این آیات و روایات استفاده می شود که کل المیاه- یعنی میاه مطلقه – طاهر و مطهّر هستند.

دلالت «و انزلنا من السماء ماءً طهورا» بر مطهّریت آب مطلق

یکی از آیات قوله سبحانه:« و انزلنا من السماء ماءً طهورا» ما نازل کردیم از آسمان، آبی را که طهور است . طهور علی ما سیاتی معنایش هر چه باشد متضمن معنای مطهّریت است. ما از آسمان آبی را نازل کردیم که آن ماء طهور است.
ولکن در دلالت این آیه مبارکه مناقشه شده است که دلالت کند بر تمام اقسام میاه که همه طاهر و مطهّر هستند. گفته اند: دلالتی در این آیه نیست. عمده دو تا مناقشه است .
مناقشه اولی، مناقشه صاحب حدائق است که مفصل ذکر کرده که این آیه مبارکه ناظر به میاه نازل من السماء است. کأنّ میاه نازل من السماء طاهر و مطهّر هستند و اما سایر میاه که در زمین هستند را شامل نمی شود و خود این ماء هم در این آیه مبارکه« و انزلنا من السماء ماء طهورا» نکره است ، دلالت ندارد بر این که تمام میاه نازله طهور هستند.
(و انزلنا من السماء ماءً طهورا) صدق می کند و لو بر یک قسم از آبی که نازل من السماء است مثل مطر حال التقاطر،اگر همان وقت طاهر و مطهّر باشد، کفایت می کند و این آیه صدق می کند. لذا دلالت نمی کند بر این که تمام اقسام میاهی که نازل من السماء هستند آنها طاهر و مطهّر هستند.
پس اشکال اول این می شود: این آیه عمومیتی نسبت به میاه نازله من السماء ندارد فضلاً از این که تمام میاه را بگیرد،چه میاهی که نازل من السماء باشند و یا مخلوق فی الارض باشند، مثل ماء دریاها.
اشکال دوم این گفته اند: ولو از اشکال اول غمض عین کنیم و بگوییم : این آیه، تمام اقسام میاه را بیان می کند که طهور است الّا انّه در این طهور دلالتی نیست بر این که تمامی میاه مطهّر هستند. آیه دلالت بر مطهّریت همه ندارد.
و الوجه فی ذلک این که طهور بر وزن فعول، صیغه مبالغه است و صیغه مبالغه تابع مجردش است. اگر مجردش لازم شد، این، دلالت بر مبالغه در آن ماده لازمه می کند. کانّ طهور یعنی خیلی پاک است. طَهُر به معنای پاک است. وقتی معنای طَهُر این شد که پاک است، طهور هم این می شود که خیلی پاک است . اگر مجردش متعدی شد اگر صیغه مبالغه در متعدی هم بیاید که خودش محل کلام است، که اگر داشته باشد صیغه مبالغه دلالت می کند بر ماده متعدیه ، مبالغه در متعدی. طَهُر وقتی به معنای پاک شد طََهُور یعنی خیلی پاک است. اما آیا نجس و متنجس را پاک می کند ؟ دیگر به این معنا دلالتی ندارد. شیخ طوسی۱ در اول تهذیب، این اشکال را نقل کرده و از آن جواب داده است . حاصل اشکال را که نقل کرده، این است که گفته اند: این طَهُر که همان مجردش است لازم است و مبالغه در لازم معنایش این می شود که خیلی پاک است . اما این که مطهّر و پاک کننده باشد، دیگر به این معنایِ مطهّریت از حدث و خبث دلالتی ندارد. ( و انزلنا من السماء ماءً ) که آن ماء، خیلی پاک است. اما دلالتی ندارد بر این که پاک کننده است و مطهّر من الحدث و الخبث است.
والحمد لله رب العالمین

.