دروس خارج اصول / درس ۱۵: اشكالات آخوند بر جزئى ذهنى بودن معانى حروف ـ نظر مرحوم

درس ۱۵: اشكالات آخوند بر جزئى ذهنى بودن معانى حروف ـ نظر مرحوم كمپانى در مورد وضع حروف

نتيجه فرمايش مرحوم صاحب كفايه (محمد کاظم هروی افغانی) اين است: كه موضوع له و مستعمل فيه در حروف و اسماء امر واحدى هستند و آن كلى طبيعى است. اگر وضع در حروف عام و موضوع له خاص شود، جزئى منحصر است به جزئى خارجى و جزئى عقلى. اگر مرادتان جزئى خارجى بوده باشد، اين باطل است چون ما مى بينيم كه معانى اسماء ولو كلى است و صدق بر كثيرين مى كند به حسب خارج، معانى حروف هم همين طور است. مثلاً اگر كسی بگويد سر من البصرة، شما از هر نقطه بصره كه خارج شويد سير من البصرة صدق مى كند. پس اينكه معناى مِنْ جزئى خارجى است كه صدق بر كثیرين نمى كند اين ظاهر البطلان است. و اگر مرادتان جزئى عقلى است كه ايشان در كفايه تعبير به كلى عقلى مى كند. شما كه موجودات خارجية را مى بينيد اينها شخص است. الشيى مالم يتشخّص لم يوجد. و چون اين موجود خارجى كه به او اشاره مى كنيد صدق بر كثيرين نمى كند همان طور كه اشياء در خارج تشخّص دارند صور هم در ذهن تشخّص دارند به تشخّص ذهنى. مثلاً اگر شما زيد را لحاظ كرديد يا معناى كلى لفظ رجل را لحاظ كرديد، اين لحاظ، وجود ذهنى است و اين، شخص است.

شما اگر فردا هم معناى رجل و زيد را لحاظ كنيد او وجود ديگرى است غير از لحاظ ديروزى. لحاظ مَن با لحاظ شما فرق دارد. مثل هر لحاظ به لحاظ ديگرى مانند مثل زيد و عمرو است در خارج كه صدق بر يكديگر نمى كنند. پس اگر مراد جزئى عقلى باشد معنا دو جور لحاظ مى شود چطور جوهر در خارج وجود مستقل دارد، در ذهن هم انسان به آن جوهر وجود مستقلى مى دهد. مثلاً مى گويد الايمان خيرٌ من الكفر كه لحاظ ايمان، لحاظ استقلالى است. و اخرى معني را به منزله عرض خارجى لحاظ مى كند. چه جور عرض در خارج هميشه قائم به جوهر مى شود. انسان هم در ذهن گاهى معنى را نتيجه لحاظ مى كند. مثلاً آن حركتى كه از بصره آغاز مى شود تا كوفه آن را لحاظ مى كنيد، ملحوظ بالاستقلال شما آن حركت است ولكن آن ابتدائيه وانتهائيه لحاظ عرضى شده، لحاظ او قائم به لحاظ آخر است. مرحوم آخوند مى فرمايد اگر بخواهيد معناى حرفى را جزئى ذهنى كنيد بنحوى كه لفظ مِنْ وضع شده باشد براى ابتدائى كه مندكّاً في الغير لحاظ شده است. بنحوى كه اگر بعداً مَنْ سير را لحاظ كردم، لحاظ ديگرى مى شود. لفظ من وضع شده براى صورتى كه اند كاكية هستند در ذهن. لفظ من وضع شده براى آن دو. و گفتيم كه منافاتى ندارد مفهومى كه تشخّص ذهنى دارد حكاية از كثيرين كند. كه كلّى عقلى هم همين طور است. يعنى با اينكه موطنش عقل است ولى كلّى است چون حكاية از كثيرين دارد. معناى حرفى در ذهن جزئى است ولى حكاية از كثيرين مى كند در خارج، لذا ايشان كلى عقلى فرموده و الاّ اصطلاحاً به اين، كلى عقلى نمى گويند.

ايشان مى فرمايد اگر اين را بگوئيد سه اشكال پيش مى آيد ۱ـ تعدّد لحاظ. چون حقيقت استعمال اين است، لفظى كه در مقابل معنى وضع شده است آن را لحاظ كند بعد لفظ را مى گويد تا سامع منتقل به معنى شود. پس مقوّم استعمال، لحاظ موضوع له است. در استعمال حروف آن لحاظ اندكاكى كه معناى حرفى را جزئى ذهنى مى كند جزء موضوع له است. بايد آن ابتداء را دو لحاظ كند. يك لحاظ اندكاكى اوّلاً، كه سير من البصرة الي الكوفة را لحاظ كند تا ملحوظ ابتداء از بصره كه اندكاكى است محقق شود. بعد بايد مقيّد به آن لحاظ را، كه لحاظ اندكاكى است دوباره لحاظ كند در مقام استعمال، لحاظ اوّل را بكند تا موضوع له محقق شود و لحاظ ثانى را كند تا مقوّم استعمال حاصل شود. خوب اين اشكال اوّل درست نيست چون كسى مى پرسد، چرا معنى را مستعمل لحاظ مى كند؟ لحاظ احضار معنى در ذهن است ديگر، خوب اگر ما فرض كرديم كه معنى چيزى است كه در ذهن موجود است او ديگر لحاظ دوم نمى خواهد. وقتى حركت خاص را لحاظ كرد آن معنايى كه لفظ مِن بر او وضع شده است موضوع له اش در ذهن موجود است از لذا ديگر احتياج به لحاظ ثانى ندارد. اشكال دوم و سوّمش اشكالهاى خوبى است كه قابل جواب دادن نيست. اشكال دوم: اگر بنا باشد لحاظ اندكاكى در موضوع له حروف اخذ شود معانى حروف كليّات عقليه مى شوند (كه مراد جزئى ذهنى است). و آن وقت ديگر به خارج صدق نمى كنند لذا امتثال سر من البصرة الي الكوفة محقق نمى شود چون امتثال يعنى اتيان متعلق الامر خارجاً. اگر نباشد معناى من به خارج نيايد امتثالش ممكن نيست الاّ بالتجريد و مى دانيد كه معنايى را واضع در موضوع له اخذ كند كه در استعمال بايد او را الغاء كند اين لغو است. چون وضع براى استعمال است. اشكال سوّم: لحاظ استقلالى كه در معانى اسماء هست. الايمان خير من الكفر. لفظ ايمان را كه مستقلاً لحاظ مى كنيد مقيّد به وجود ذهنى وضع نشده بود. به ذات ملحوظ وضع شده بود كما اينكه به وجود خارجى هم مقيّد نشده لذا هم متّصف مى شود به وجود ذهنى و خارجى و هم به عدم وجود ذهنى و خارجى. لفظ ابتداء هم كه معناى اسمى است همين جور است. لحاظ آلى در حروف مثل لحاظ استقلالى در اسماء است. چطور اسماء را در مقام استعمال معانيشان را مستقلاً لحاظ مى كنيم ولى لفظ وضع شده به ذات آن معنى و لحاظ استقلالى جزء موضوع له و مستعمل فيه نيست در حروف هم كه معنى را آلياً لحاظ مى كند اين لحاظ آليّة جزء موضوع له و مستعمل فيه نيست. و وجدان شاهد است كه فرقى بين من و الابتداء نيست. لذا نتيجه مى گيرد كه معناى من هم همان كلى طبيعى است من و الابتداء هر دو مترادفند و يك معنى دارد ان قلت كه اگر اين دو مترادفند پس استعمال يكى در محل ديگرى بايد صحيح بشود مثل بشر و انسان. قلت: در اينجا كه استعمال يكى در محل ديگرى جائز نيست چون اينها ولو مستعمل فيه و موضوع له شان يكى است ولى اينها در وضع اختلاف دارند. اختلافشان به شرط است. در وضع من شرط شده است كه من را براى آن ابتدائيه وضع كردم مشروط بر اينكه مستعمل در مقام استعمال آن را آلياً لحاظ كند. و اگر استقلالاً او را لحاظ كرديد لفظ الابتداء بگوئيد. توضيحى بدهم. بعضى خيال كرده اند مراد صاحب كفاية از شرط وضع، شرط در معاملات است يعنى واضع شرط كرده كه حين استعمال لفظ من معناى ابتدائيّة را آلياً لحاظ كنيد. و المؤمنون عند شروطهم در معاملات است، شرط واضع كه واجب المتابعة نيست. مراد مرحوم آخوند شرط در معاملات نيست بلكه شرط در اصطلاح علماى ادب است. يعنى وضع، تعليقى است. يعنى اگر در مقام استعمال، ذات ملحوظ را آلياً لحاظ كرديد، در آن صورت لفظ من را براى ابتداء وضع كردم. يك اشكال به مرحوم آخوند وارد است كه غايت فرمايش شما اين است كه لفظ مِنْ را در موارد لفظ ابتداء نمى توان استعمال كرد حقيقةً چون شرط وضع موجود نيست. ولى استعمال مجازيش چرا جائز نباشد؟

و حال آنكه هر وجدانى شاهد قوى است كه لفظ من را در محل الابتداء استعمال كردن و برعكس غلط است. پس اين آيه وعلامت اين است كه([۱]) من والابتداء دو معناى متباين دارند و اين سبب عدم استعمال يكى در محل ديگرى است. مرحوم آخوند تا حالا توانست اثبات كند كه معانى اسماء و حروف از حيث لحاظ نمى توانند اختلاف پيدا كنند اين درست است ولى ايشان ملتزم شد كه قطع نظر از لحاظ، معنى در هر دو يكى است. ما اين را ردّ مى كنيم به وجدان كه اينها متباينند. وجه اختلاف اين دو را بايد از غير ناحيه لحاظ پيدا كنيم. چند وجه بيان كرده اند. ۱ـ وجه مرحوم كمپانى است كه فرموده: وجود درنظر فلاسفه ۴ قسم است. ۱ـ وجود رابطى كه همان وجود عرض باشد ۲ـ وجود جوهرى ۳ـ وجود ديگرى است كه بايد با برهان ثابت شود و به وجدان نمى شود كه اين وجود لضعفه ماهيت ندارد. و آن وجود رابط است. برهانش اين است كه: ما جزم داريم بوجود معروض و وجود عرض و شك مى كنيم در امر ثالثى. مى دانيم انسانى و حركتى در خارج هست ولى نمى دانيم متحرك در خارج انسان هست يا حيوان آخر. آنى كه شك داريم چون غير متيقن ماست وجود رابط است. ايشان مى فرمايد حروف وضع شده براى واقع اين روابط. و واضع اين را به عنوانى كه محض مشير است وضع كرده. بخلاف اسماء كه موضوع له در آنها ماهيات است، نه وجود خارجى در موضوع له آنها معتبر است نه وجود ذهنى، نه وجود او، و، نه عدم او. تامّل كنيد براى فردا.