خانه / دروس / خارج اصول / دروس خارج اصول / درس ۱۰: ادامه درس قبل كلام نائينى…. و الكلام في حقيقة الوضع

دروس خارج اصول / درس ۱۰: ادامه درس قبل كلام نائينى…. و الكلام في حقيقة الوضع

درس ۱۰: ادامه درس قبل كلام نائينى  و الكلام في حقيقة الوضع

از ما ذكرنا معلوم شد كه قاعده لا ضرر و لا حرج از قواعد اصوليه نيستند و از قواعد فقهيه اند. چون قاعده فقهية آن احكام عمليه نفسيّه هستند كه فقيه آنها را به مواردش تطبيق مى كند، در حالى كه از قسم ثانى فقهيّه باشد يعنى تحت او كليّات باشد مثل كل عقد يضمن بصحيحه يضمن بفاسده. اينجا هم لا ضرر مثل رفع اكراه است چون رفع اكراه و اضطرار قواعد فقهيه هستند. ما من محرّم الاّ وقد احلّه الاضطرار اين قاعده فقهى است و به مواردش تطبيق مى شود. حلية حكم تكليفى است كه ثابت شده بر محرّمى كه مضطرّ اليه است. منتهى آن محرّم تارةً منطبق مى شود بر شرب الخمر و اخرى بر اكل الميتة و ربّما مضطرّ ميشود به معامله محرّمه اى كه اضطرار، صحة بيع يا صحة آن معامله را اثبات نمى كند تنها حرمة را بر مى دارد. ضرر هم از عناوين رافعه است اگر اجتناب از فعل محرّمى مثل كذب، ضررى شد يا يك تكليف وجوبى ضررى شد مثل شخصى كه مرده و چيزى از خود ندارد اگر تكفين او به عهده من باشد بر من ضرر است. لذا همانطور غسل مى دهم و دفنش مى كنم. لذا بر مسلمين تكفين واجب است يعنى اگر او كفن داشت او را به تن ميّت مى كنند ولى تحصيل كفن بر مسلمين واجب نيست چون ضررى است. ولا ضرر آن را بر مى دارد. بخلاف مسائل اصوليه كه قياسى كه در مقام استنباط تشكیل مى دهيم نتيجه اش حكم فرعى غير عملى است، يا اصلاً حكم شرعى نيست مثل قسم اوّل از قواعد اصولية. البته كلام طول و تفصيل دارد كه در قاعده لا ضرر بحث مى كنيم. و در بحث لا ضرر هم اين را متذكر نشده اند چون ثمره اى ندارد. ولى طبق ميزانى كه گفتيم از مسائل فقهى مى شود.

الكلام فى حقيقة الوضع

مرحوم آخوند قائل است كه حقيقة الوضع در الفاظ يك امر تكوينى خارجى است كه اسمش وضع است. ما مى بينيم لفظ متّصف مى شود بانّه موضوع در مقابل لفظى ه متّصف مى شود بانّه مهمل وقتى لفظ را موضوع مى گويند كه واضع او را وضع كند به ازاى معنايى، مثلاً بگويد جعلت اسم هذا ماءً او شمراً. و اخرى لفظ را موضوع مى گويند در جائيكه لفظ در معنايى مجازاً استعمال شود به نصب قرينه ـ و اين استعمال آن قدر زياد بشود كه وقتى لفظ را مجرد از قرينه مى آورند اين معناى دوم به ذهن سبقت گيرد بنحوى كه معناى اوّل مهجور مى شود از اذهان مثل دابّة كه الان معناى حيوانات متعارفه از او متبادر مى شود عند سمعه. پس وضع تارةً به وضع حاصل مى شود و اخرى به كثرة استعمال. بلكه بايد معنايى باشد كه تارة به وضع مى شود و اخرى به كثرة استعمال. لذا وضع نوعى ارتباط مخصوص لفظ به معنايى است كه امر تكوينى است. اين نحوه ارتباط مى شود وضع از اينجا معلوم شد كسانى كه وضع را بغير معناى ما معنى كرده اند و گفته اند وضع، تخصيص لفظ بالمعنى است صحيح نيست. چون لفظ به اين معنى قابل تقسيم به تعيين و تعيّنى نيست. عرض مى كنيم يا مرحوم آخوند جائيكه لفظ استعمال مى شود در معنايى مجازاً، بايد مستعمِل آنجا نصب قرينه كند و لحاظ علاقه كند بين معناى حقيقى و مجازى، استعمال به اين نحو مكرّر مى شود وقتى شيوع پيدا كرد و ديگر نه نصب قرينه و نه لحاظ قرينه مى كند. خود استعمال لفظ در اين معنى بدون لحاظ علاقه و قرينه، اين خودش، تعيين است. خود مرحوم آخوند در باب حقيقة شرعية، مقدمه اى ذكر كرده است. گفته وضع تعيينى تارةً به انشاء لفظى مى شود و تارةً به فعل مى شود نه به انشاء مثل تمكيك كه تارةً به انشاء لفظى است و اخرى بالفعل. و ثالثاً وضع تعيينى بالاستعمال مى شود. خداوند فرزند جديدى به انسان مى دهد از همان اول او را على صدا مى كند مى گويد جئنى بولدى عليّ، خود اين استعمال وضع است لذا التزام به حقيقة شرعية كه شارع اين الفاظ را به اين معانى وضع كرده بالاستعمال بعيد نيست. خوب شما در اينجا وضع تعيينى را به اين استعمال قبول كرديد. در ما نحن فيه هم وقتى كه وضع تعيّنى است، تا زمانى كه مستعمل لحاظ علاقه و نصب قرينه مى كند استعمال مجازى است آن استعمالى كه ديگر بدون لحاظ علاقه نصب قرينه بود خود اين وضع تعيينى است كه بالاستعمال حاصل شده پس اگر ما گفتيم الوضع تخصيص اللفظ بالمعنى و گفتيم تخصيص يا بانشاء قولى است يا بانشاء فعلى و اسم انشاء فعلى را وضع تضيمّنى گفتيم چه اشكال دارد؟ اشكالى ثانى: اينكه شما مى گوئيد وضع نحو اختصاص است مى گوئيم مرادتان چيست؟ اگر مرادتان از ارتباط، انس اذهان است از اين لفظ به آن معناى مخصوص، حرف شما صحيح است كه اين انس هست ولى نه بوضع واضع. بلكه به علم به وضع انس حاصل مى شود. اگر بگوئيد اين انس بخود وضع داده است، اين كذب است. چون لغات زيادى به هندى ـ انگليسى و ژاپنى و… وضع شده ولى به ذهن ما مأنوس نيست چون علم به آن نداريم. پس علة انس اذهان، علم به وضع است پس حقيقة وضع بايد امر ديگرى باشد. پس اين انس اذهان نه مى تواند علم بشود و نه وضع بشود چون انس اذهان معلول است و نمى تواند با علة يكى باشد و اگر مرادتان از نحو اختصاصى، غير انسى است كه امر تكوينى است. ما آن را نمى فهميم. ما غير انس اذهان چيزى نمى فهميم كه اسمش را وضع بگذاريم. پس معلوم شد كه وضع معنايش همان تخصيص اللفظ بازاء المعنى است. منتهى وقتى آن تعيين حاصل شد و علم پيدا كرد آن انس حاصل مى شود و آن تعيين هم تارة به انشاء قولى است و اخري مسبوق به كثرة الاستعمال است و اين كثرة الاستعمال مقدمه و داعى مى شود كه مستعمل اين لفظ را استعمال كند در معناى جديد بما هو هو. اين مى شود دو وضع تعيّنى. پس وضع تعيينى و تعيّن هر دو تعيينى است منتهى تعينى مراد تعيين بانشاء قولى است و تعيّنى، تعيين به انشاء عملى است توجه شود كه در اين مسلك، اين تعيين، تكوينى نيست بلكه تعيين اعتبارى است و هر وقت خواستند الغاء مى كنند.

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

theme